بخش ۹ - حکایت هفت - مسعود سعد سلمان
نظامی عروضیدر شهور سنه اثنتین و سبعین و خمس مایه اربعمایه_ صح صاحب غرضی قصه به سلطان ابراهیم برداشت که پسر او سیف الدوله امیر محمود نیت آن دارد که به جانب عراق رود به خدمت ملکشاه
سلطان را غیرت کرد و چنان ساخت که او را ناگاه بگرفت و ببست و به حصار فرستاد و ندیمان او را بند کردند و به حصارها فرستاد از جمله یکی مسعود سعد سلمان بود و او را به وجیرستان به قلعه نای فرستادند
از قلعه نای دوبیتی به سلطان فرستاد
در بند تو ای شاه ملکشه باید
تا بند تو پای تاجداری ساید
آن کس که ز پشت سعد سلمان آید
گر زهر شود ملک تو را نگزاید
این دوبیتی علی خاص بر سلطان برد
بر او هیچ اثری نکرد
و ارباب خرد و اصحاب انصاف دانند که حبسیات مسعود در علو به چه درجه ای رسیده است و در فصاحت به چه پایه بود وقت باشد که من از اشعار او همی خوانم موی بر اندام من برپای خیزد و جای آن بود که آب از چشم من برود
جمله این اشعار بر آن پادشاه خواندند و او بشنید که بر هیچ موضع او گرم نشد
