بخش ۲۹ - رفتن دایه بار دیگر به پیش ویس و حال گفتن - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۲۹ - رفتن دایه بار دیگر به پیش ویس و حال گفتن
فخرالدین اسعد گرگانیچو پیش ویس رفت او را دژم دید
ز گریه در کنارش آب زم دید
دگر ره ویس با دایه برآشفت
ز شرم و بیم یزدانش سخن گفت
که من خود چون براندیشم ز یزدان
نه رامین بایدم نه شرم گیهان
چرا زشتی کنم زشتی سگالم
که از زشتی بود روزی و بالم
بدین سر چون کسان من بدانند
مرا زان پس چه گویند و چه خوانند
بدان سر چون شوم پیش خدایم
چه عذر آرم چه پوزشها نمایم
چه گویم گویم از بهر یکی کام
به صد زشتی فرو بردم سر و نام
اگر رامین خوشست و مهربانست
ازو بهتر بهشت جاودانست
و گر رامین بود بر من دلازار
چه باشد چون بود خشنود دادار
چو در دوزخ شوم از بهر رامین
مرا کی سود دارد مهر رامین
نه کردم نی کنم هرگز تباهی
اگر روزم چو شب گیرد سیاهی
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه
گرفت از چاره کردن طبع روباه
به سان کعبتین بر تخت نردی
چو پیروزه بگردانی همی رنگ
چو آهن هر زمان پیدا کنی زنگ
تو از فرمان یزدان کی گریزی
و با گردون گردان کی ستیزی
اگر تو این چنین بدخو بمانی
مرا در مرو جز تو هیچ کس نیست
تو خود دانی که با تو دیو بس نیست
مرا چون بد سگالان خوار داری
ترا با این همه تندی نبینم
تو دانی با خدا و با دگر کس
مرا از مرو و از کردار تو بس
جوابش داد ویس و گفت چندین
چرا در دل گرفتی مهر رامین
همی بیگانه ای را یار گردی
ترا دل چون دهد از من بریدن
ابی تو چون توانم بود ایدر
که تو هستی مرا همتای مادر
چه آشفته ست بخت و روزگارم
چه بد فرجام و دشوارست کارم
هم از خانه جدایم هم ز مادر
هم از پر مایه خویشان و برادر
تو بودی از جهان با من بمانده
تو نیز اکنون ز من بیزار گشتی
و با زنهار خواران یار گشتی
مرا کردی چنین یکباره پدرود
فگندی نام و ننگ خویش در رود
بسا روزا که تو باشی پشیمان
نیابی درد خود را هیچ درمان
دگر ره دایه گفت ای ماه خوبی
قصا بر کار تو رفت و بیاسود
چه سود اکنون ازین گفتار بی سود
به یک سو نه سخنهای نگارین
بگو تا کی ببینی روی رامین
درازی سخت بی معنی و بی بر
سخن را با جوانمردی بیامیز
جوانی را ز خواب خوش برانگیز
ز شاهی و جوانی بهره بردار
به پیروزی و شادی روز بگذار
به گوهر نه خدایی نه فرشته
یکی ای همچو ما از گل سرشته
ز آز و آرزو بر تو بسی بند
که زن را نیست کامی خوشتر از مرد
تو از مردان ندیدی شادمانی
گر آمیزش کنی با مرد یک بار
به جان من که نشکیبی ازین کار
اگر تو کم کنی پند و فریبم
من از شادی و از مردان شکیبم
و گر نه هیچ کامم نیست در دل
نه گر شاهین شدی در من رسیدی
و گر بادی شدی بر من وزیدی
کنون کوشش بدان کن تا توانی
که این راز از جهان باشد نهانی
تو خود دانی که موبد چون بزرگست
به گاه خشم راندن چون سترگست
گنه نادیده چون تیغست بران
ستم نابرده چون شیرست غران
ازو ما را به جان باشد زیانی
همی تا این سخن باشد نهفته
بدو بر ما بلا را چشم خفته