بخش ۳۵ - آگاه شدن موبد از رفتن رامین نزد ویس - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۳۵ - آگاه شدن موبد از رفتن رامین نزد ویس
فخرالدین اسعد گرگانیچو آگه گشت شاهنشاه موبد
که پیدا کرد رامین گوهر بد
دگر باره بشد با ویس بنشست
گسسته مهر دیگر ره بپیوست
دل رام آنگهی بشکیبد از ویس
که از کردار بد بشکیبد ابلیس
اگر خرگوش روزی شیر گردد
دل رامین ز ویسه سیر گردد
وگر گنجشک روزی باز گردد
دل رامین ازین خو بازگردد
همان گه شاه شد تا پیش مادر
به دلتنگی گله کرد از برادر
مرو را گفت نیکو باشد این کار
نگه کن تا پسندد هیچ هشیار
که رامین با زنم جوید تباهی
کند بدنام بر من گاه شاهی
یکی زن چون بود با دو برادر
چه باشد در جهان زین ننگ بدتر
دلم یکباره برگشت از مدارا
ازیرا کردم این راز آشکارا
من این ننگ از تو بسیاری نهفتم
چو بیچاره شدم با تو بگفتم
بدان تا تو بدانی حال رامین
نخوانی مر مرا بیهوده نفرین
که من زان سان کشم او را به زاری
تو نپسندی به من این نام زشتی
سپید آنگه شود از ننگ رویم
که رویم را به خون وی بشویم
مکش او را که او هستت برادر
ترا چون او برادر نیست دیگر
نه در رزمت بود انبار و یاور
نه در بزمت بود خورشید انور
چو بی رامین شوی بی کس بمانی
نه خوش باشدت بی او زندگانی
ترا ایزد نداده ست ایچ فرزند
که روزی بر جهان باشد خداوند
بمان تا کاو بود پشت و پناهت
به دست دشمن افتد خان و مانت
همان بهتر که او بر جای باشد
مگر چون تو جهان آرای باشد
برادر را مکش زن را گسی کن
بتان و خوبرویان بی شمارند
که زلف از مشک و بر از سیم دارند
یکی را بت گزین و دل برو نه
که شاهی را و شادی را بشاید
چه داری از نژاد ویسه امید
جز آن کاو آمده ست از تخم جمشید
نژادش گرچه شهوارست و نیکوست
ابا این نیکوی صد گونه آهوست
مکن شاها خرد را کار فرمای
روانت را بدین کینه میالای
هزاران جفت همچون ویس یابی
من این را آگهی دیگر شنیدم
چنان دانم که من بدتر شنیدم
شنیده ستم که آن بدمهر بدخو
دگر باره شد اندر بند ویرو
به خوردن روز و شب با او نشسته ست
ز می گه هوشیار و گاه مستست
همیشه ویس از بختش همی خواست
کنون چون دید درد دلش برخاست
تو از رامین بیچاره چه خواهی
اگر رامین به همدانست از آنست
که او بر ویسه چون تو مهربان است
و لیکن زین سخن آنجا بمانده ست
که ویسه مهر او از دل برانده ست
همین آهوست ویس بد نشان را
بدو هر روز دیگر دوستان را
چنان زیبایی و خوبی چه باید
که مهرش بر کسی ماهی نپاید
به گل ماند که چه خوب رنگست
نپاید دیر و مهرش بی درنگست
چو بشنید این سخن موبد ز مادر
دلش خوش گشت لختی بر برادر
چنان بر ویس و بر ویرو بیازرد
که گشت از خشم دل رنگ رخش زرد
همان گه نزد ویرو کرد نامه
ز تندی کرد چون شمشیر خامه
بدو گفت این که فرمودت نگویی
که بر من بیشی و بیداد جویی
پناهت کیست یا پشتت کدامست
که رایت بس بلند و خویش کامست
نگویی تا که دادت این دلیری
تو با شیران چرا شیری نمایی
تو از من بانوم را چون ستانی
چرا داری مرو را تو به خانه
بدین کار از تو ننیوشم بهانه
کجا دیدی یکی زن جفت دو شوی
دو پیل کینه ور بسته به یک موی
فزون شد زانکه بد پشت و پناهت
همی تا تو دلیر و شیر مردی
ندیدم در جهان نامی که کردی
نه روزی بد سگالی را شکستی
نه باجی بر یکی کشور نهادی
نه شهری را به پیروزی گشادی
نه نیز از دوست وز دشمن شنیدم
نژاد خویشتن دانی که چونست
تو از گوهر همی مانی به استر
که چون پرسند فخر آرد به مادر
ترا تیر افگنی بینم به هر کار
به نخچیر و به بازی نه به پیکار
به میدان اسپ تازی نیک تازی
چو در میدان شوی با هم نبردان
گریزی چون زنان از پیش مردان
ازو رفته زبون داردت روباه
که از جانت خرد برد از تنت هوش
مرا آن تیغ و آن بازو به جایست
که از روی زمین دشمن زدایست
چو این نامه بخوانی گوش من دار
که شمشیرم به خون تست ناهار
شنیدم هرچه تو گفتی ازین پیش
نمودی مردمان را مردی خویش
همی گفتی که شاه آمد ز ناگاه
چو شیر تند جسته از کمینگاه
ازیرا برد ویسم را ز گوراب
که من بودم به سان مست در خواب
کنون باری نه مستی هوشیاری
به پیگار تو دل یکتاه کردم
به هر راهی برون کن دیدبانی
به هر مرزی همیدون مرزبانی
به گرد آور سپاه بوم ایران
از آذربایگان و ری و گیلان
همی کن ساز لشکر تا من آیم
که من خود زود بندت برگشایم
برافشان تو به باد کینه گنجت
که همچون باد باشد یافه رنجت
به جنگی نه چنان آیم من این بار
که تو یابی به جان از جنگ زنهار
کنم از کشتگان کشورت هامون
به هامون بر برانم دجله خون
بیارم ویس را بی کفش و چادر
پیاده چون سگان در پیش لشکر
چنان رسوا کنم وی را کزین پس
چو شاه این نامه زی ویرو فرستاد
همان گه مهتران را آگهی داد
روان شد همچو دریا لشکر از جای
تو گفتی رود جیحون از خراسان
هر آن جایی که لشکرگه زدی شاه
زمین از بار لشکر بود بستوه
که می رفتند همچون آهنین کوه
هم ایشان باز چون مأجوج بی مر
شهنشاه از قفای پیگ در راه
چو پیگ آمد به نزد شاه ویرو
بشد وی را ز دست و پای نیرو
جهان بر چشم ویرو تیره گون شد
ز خشم شاه چشمش همچو خون شد
همی گفت ای عجب چندین سخن چیست
مرو را این همه پرخاش با کیست
نشانده خواهرم را در شبستان
برون کرده به دی ماه زمستان
هم او زد پس همو برداشت فریاد
بدان تا باشد از دو گونه بیداد
گزیده خواهرم اکنون زن اوست
تو گویی بدسگال و دشمن اوست
به صد خواری ز پیش خود براندش
به یک نامه دگر باره نخواندش
گناه او کرد و بر ما کینه ور گشت
چنین باشد کسی کز داد برگشت
نه سنگینست شاهنشه نه رویین
چه بایستش بگفتن لاف چندین
سپاه آورد یک بار و مرا دید
چنان کم دید دانم کم پسندید
ز پیش من به بدروزی چنان شد
که از خواری به گیتی داستان شد
نه پنهان بود چنگ ما دو سالار
که دیگرگون توان کردن به گفتار
از آن پس کاو ز دست ما بیفتاد
چرا پیمود بر ما این همه باد
دو تن ترسد ز بشکسته کمانی
چه ترساند مرا کاو بود ترسان