بخش ۳۷ - سرزنش کردن موبد ویس را - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۳۷ - سرزنش کردن موبد ویس را
فخرالدین اسعد گرگانیچو در مرو گزین شد شاه شاهان
دلش خرم به روی ماه ماهان
ز روی ویس بودی آفتابش
ز موی ویس بودی مشک نابش
نشسته شاد روزی با دلارام
سخن گفت از هوای ویس با رام
که بنشستی به بوم ماه چندین
ز بهر آنکه جفتت بود رامین
اگر رامین نبودی غمگسارت
نبودی نیم روز آنجا قرارت
جوابش داد خورشید سمن بر
مبر چندین گمان بد به من بر
گهی گویی که با تو بود ویرو
کنی دیدار ویرو بر من آهو
گهی گویی که با تو بود رامین
چرا بر من زنی بیغاره چندین
مدان دوزخ بدان گرمی که گویند
نه اهریمن بدان زشتی که جویند
اگر چه دزد را دزدی بود کار
تو خود دانی که ویرو چون جوانست
به دشت و کوه بر نخچیرگانست
نشستن با بزرگان باده خوردن
به عادت نیز رامین همچنین است
مرو را دوستدار راستین است
به هم بودند هر دو چون برادر
نشسته روز و شب با رود و ساغر
جوان را هم جوان باشد دلارام
کجا باشد جوانی خوشترین کام
جوانی ایزد از مینو سرشته ست
مرو را بوی چون بوی بهشتست
چو رامین آمد اندر کشور ماه
به رامش جفت ویرو بود شش ماه
به ایوان و به میدان و به نخچیر
به اندوه و به شادی و به تدبیر
اگر ویروست او را بد برادر
و گر شهروست او را بود مادر
نه هر کاو دوستی ورزید جایی
نه هر کاو جایگاهی مهربانی
کند دارد به دل در بد گمانی
نه هر دل چون دلت ناپاک باشد
نه هر مردی چو تو بی باک باشد
شهنشه گفت نیکست ار چنینست
بدین پیمان توانی خورد سوگند
که رامین را نبودش با تو پیوند
اگر سوگند بتوانی بدین خورد
نباشد در جهان چون تو جوانمرد
جوابش داد ویس و گفت سوگند
خورم شاید بدین نابوده پیوند
به سوگندان نمایم خوب راهی
به پیمان و به سوگندم مترساد
که دارد بی گنه سوگند آسان
چه سوگندی خوری چه سرد آبی
شهنشه گفت ازین بهتر چه باشد
به پا کی خود جزین درخور چه باشد
روان را از ملامت ها بشستی
تو آنجا پیش دینداران عالم
هر آن گاهی که تو سوگند خوردی
روان را از گنه پاکیزه کردی
مرا با تو نباشد نیز گفتار
نه پرخاش و نه پیگار و آزار
ازین پس تو مرا جان و جهانی
چو پیدا گردد از تو پارسایی
چه باشد خوب تر زان پادشایی
مرو را گفت ویسه همچنین کن
مرا و خویشتن را پاک دین کن
از آن در مر ترا باشد زیانی
بسی نیکوتر از نابوده گفتن
شهنشه خواند یکسر موبدان را
ز لشکر سروران و کهبدان را
به آتشگاه چیزی بی کران داد
که نتوان کرد آن را سر به سر یاد
ز دینار و ز گوهرهای شهوار
همیدون گوسفند و گاو بی مر
به میدان آتشی چون کوه برکرد
بسی از صندل و عودش خورش داد
به کافور و به مشکش پرورش داد
که با گردون گردان همبر آمد
چو زرین گنبدی بر چرخ یازان
شده لرزان و زرش پاک ریزان
به سان دلبری در لعل و ملحم
گرازان و خورشان مست و خرم
چو روز وصلت او را روشنایی
نبود آگاه در گیتی زن و مرد
که شاهنشاه آن آتش چرا کرد
چو از میدان برآمد آتش شاه
همی سود از بلندی سرش با ماه
ز بام گوشک موبد ویس و رامین
بدیدند آتشی یازان به پروین
ز چندان مهتران یک تن نه آگاه
بدان آتش چه خواهد سوختن شاه
همان گه ویس در رامین نگه کرد
مرو را گفت بنگر حال این مرد
که آتش چون بلند افروخت ما را
بدین آتش بخواهد سوخت ما را
بیا تا هر دو بگریزیم از ایدر
مرا بفریفت موبد دی به سوگند
به شیرینی سخنها گفت چون قند
نه آن بودم که در دام او فتادم
بدو گفتم خورم صد باره سوگند
که رامین را نبد با ویس پیوند
چو زین با وی سخن گفتم فراوان
دلش بفریفتم ناگه به دستان
ز من خواهد نمودن بی گناهی
مرا گوید به آتش بر گذر کن
جهان را از تن پاکت خبر کن
بدان تا کهتر و مهتر بدانند
کجا در ویس و رامین بدگمانند
بیا تا پیش ازین کاومان بخواند
ورا این راستی در دل بماند
پس آنگه دایه را گفتا چه گویی
وزین آتش مرا چاره چه جویی
تو دانی کاین نه هنگام ستیزاست
که این هنگام هنگام گریزست
تو چاره دانی و نیرنگ بازی
نگر در کار ما چاره چه سازی
کجا در جای چونین چاره بهتر
که در جای دگر مردی و لشکر
من این را چاره چون دانم نهادن
سر این بند چون دانم گشادن
کنون افتاد کار ایدر مپایید
کجا من میروم با من بیایید
پس آنگه رفت بر بام شبستان
نگر زانجا چگونه ساخت دستان
فراوان زر و گوهر برگرفتند
پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند
رهی از گلخن اندر بوستان بود
چنان راهی که از هر کس نهان بود
بدان ره هر سه اندر باغ رفتند
ز موبد با دلی پرداغ رفتند
سبک بررفت رامین روی دیوار
به چاره بر کشید آن هر دوان را
به دیگر سو فروهشت این و آن را
پس آنگه خود فرود آمد ز دیوار
به چادر هر سه بربستند رخسار
چو دیوان چهره از مردم نهفتند
به آیین زنان هر سه برفتند
همان گه پیش مرد باغبان شد
بیارامید چون در بوستان شد
فرستادش به خانه باغبان را
بخواند از خانه پنهان قهرمان را
بفرمودش که رو اسپان بیاور
همیدون خوردنی چیزی که داری
بیاوردند آن چیزی که او خواست
ز مرو اندر بیابان رفت چون باد
ز ناخوشی چو کام اژدها بود
ز روی ویس و رامین گشته فرخار
ز بوی هر دوان چون طبل عطار
دو عاشق را شده چون باغ خرم
از آن شادی کجا بودند باهم
ز گرما و کویر آنگه نبودند
به چین اندر به سنگی برنبشته ست
که دوزخ عاشقان را چون بهشتست
چو باشد مرد عاشق در بر دوست
همه زشتی به چشمش سخت نیکوست
کویر و کوه او را بوستانست
که در مستی غم و شادی نداند
به ده روز آن بیابان را بریدند
ز مرو شاهجان زی ری رسیدند
به ری در بود رامین را یکی دوست
به گاه مردمی با او ز یک پوست
که خود بهروز شیرو بود نامش
ز خوشی چون بهشتی خان و مانش
شبی تاریک بود و ماه با مهر
ز بیننده نهفته اختران چهر
جهان چون چاه سیصد باز گشته
همی شد رام تا درگاه بهروز
به کام خویش فرخ بخت و پیروز
چو رامین را بدید آن مهر پرور
همی گفت ای عجب هنگام چونین
که باید نیک مهمانی چو رامین
مرو را گفت رامین ای برادر
بپوش این راز ما در زیر چادر
مگو کس را که رامین آمد از راه
مکن کس را ز مهمانانت آگاه
ترا بختم به مهمان من آورد
نه چاکر بل ز چاکر نیز کمتر
ترا فرمان برم تا زنده باشم
اگر فرمان دهی تا من هم اکنون
شوم با چاکران از خانه بیرون
سرای و جز سرایم مر ترا باد
پس آنگه ویس با رامین و بهروز
به کام خویش بنشستند هر روز
گشاده دل به کام و در ببسته
به می گرد از رخان خویش شسته
به روز اندر نشاط و شادمانی
گهی می بر کف و گه دوست در بر
به شادی و به رامش با دلارام
به شب چون زهره شبگیران برآمد
به بانگ مطرب از خواب اندر آمد
هنوز از باده بودی مست و در خواب
گهی طنبور و گاهی چنگ در بر
همی گفتی که ما دو نیک یاریم
به یاری یکدگر را جان سپاریم
چو ما را خرمی و شاد خواریست
بد اندیشان ما را رنج و زاریست
به رنج از دوستی سیری نیابیم
به مهر اندر چو دو روشن چراغیم
به ناز اندر چو دو بشکفته باغیم
ز مهر خویش جز شادی نبینیم
که از پیروزی ارزانی بدینیم
خوشا ویسا نشسته پیش رامین
چنان کبگ دری در پیش شاهین
خوشا ویسا نشسته جام بر دست
هم از باده هم از خوبی شده مست
خوشا ویسا به کام دل نشسته
خوشا ویسا به خنده لب گشاده
لب آنگه بر لب رامین نهاده
خوشا ویسا به مستی پیش رامین
ز عشقش کیش همچون کیش رامین
که چون ویسه یکی نخچیر کردی
زهی رامین به کام دل همی ناز
که داری کام دل را نیک انباز
زهی رامین که در باغ بهشتی
به فرش هر چه تو خواهی بیابی
که چون ویس آمده ست از وی یکی ماه
که دختش ویسه بود و پور بیرو
که از پشت آمدش این ماه روشن
که کرده ست این جهان را بنده ویس
چو از دست تو گیرم جام مستی
ندارم مست چون گشتم به کامت
ز رویت یا ز مهرت یا ز جامت
گر از دست تو جام هوش گیرم
چنان دانم که جام نوش گیرم
دلم درج است و در وی گوهری تو
کنارم برج و در وی اختری تو
ابی گوهر مبادا هرگز این درج
ابی اختر مبادا هرگز این برج
دو دست من به باغت باغبان باد
بسا روزا که نام ما بخوانند
خردمندان شکفت از ما بمانند
چنان خوبی و چونین مهربانی
کنون از دوست کام خویش دیدی
دلی چون خویشن دیدی پر از مهر
و یا این گل رخی تابان تر از مهر
تو روز و شب بدین چهره همی ناز
نبرد بد سگالان را همی ساز
که خرما در جهان با خار باشد
کنون از جان کنی در کار مهرش
روان از بهر چونین یار باید
جهان از بهر چونین کار باید
تو اکنون می خور از فردا میندیش
که جز فرمان یزدان نایدت پیش
ازان بهتر که تو امید داری
هر آنگاهی که رامین باده خوردی
ازین سو ویس با کام و هوا بود
وزان سو شاه با رنج و بلا بود
گر ایشان را به ناز اندر خوشی بود
شهنشه را شتاب و ناخوشی بود
که او سوگند ویسه خواست دادن
چو ویس ماه پیکر را طلب کرد
زمانه روز او را تیره شب کرد
همی جستش ز هر سو یک شبانروز
به دل در آتشی مانده خردسوز