بخش ۴۰ - نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود
فخرالدین اسعد گرگانیچو شاه و ویس و رامین هر سه باهم
دگر باره شدند از مهر بی غم
گناه رفته را پوزش نمودند
به پوزش کینه را از دل زدودند
شه شاهان به پیروزی یکی روز
نشسته شاد با ویس دل افروز
بلورین جام را بر کف نهاده
چه روی ویس در وی لعل باده
بخواند آزاده رامین را و بنشاند
به روی هر دو کام دل همی راند
نصیب گوش بودش چنگ رامین
نصیب چشم رخسار نگارین
چو رامین گه گهی بنواختی چنگ
ز شادی بر سر آب آمدی سنگ
به حال خود سرود خوش بگفتی
که روی ویس مثل گل شکفتی
مدار ای خسته دل اندیشه چندین
که نه یکباره سنگینی نه رویین
مکن با دوست چندین ناپسندی
زمانی دل به رود و باده خوش دار
به جام باده بنشان گرد تیمار
اگر مانده است لختی زندگانی
همان گردون که بر تو کرد بیداد
به عذر آید ترا روزی دهد داد
بسا روزا که تو دلشاد باشی
اگر حال تو دیگر کرد گیهان
مرو را هم نماند حال یکسان
چو شاهنشاه را می در سر آویخت
خرد را مغز او با می برآمیخت
ز رامین خوش سرودی خواست دیگر
به حال عشق از آن پیشین نکوتر
که از دل برگرفت اندوه دیرین
نسیم و رنگ او هر دو بهشتی
من اندر باغ روز و شاب مجاور
بد اندیشم چو حلقه مانده بر در
حسودان را حسد بردن چه باید
به هر کس آن دهد یزدان که شاید
ازیرا مه بدو داده ست یزدان
چو بشنید این سرود آزاده خسرو
ز شادی گشت عشق اندر دلش نو
دریغ هجر ویس از دلش برخاست
ز ویس ماه پیکر جام می خواست
بدان کز می کند یکباره مستی
سمن بر ویس گفت ای شاه شاهان
به شادی زی به کام نیکخواهان
همه روزت به پیروزی چنین باد
خوشست امروز ما را باده خوردن
به نیکی آفرین بر شاه کردن
به شادی ساعتی با ما نشیند
اگر فرمان دهد پیروزگر شاه
کنیم او را ز حال خویش آگاه
که چون او نیست شه را مهربانی
پس آنگه دایه را زی شاه خواندند
به پیش ویس بر کرسی نشاندند
شهنشه گفت رامین را تو می ده
که می خوردن ز دست دوستان به
جهان افروز رامین همچنان کرد
به شادی می همی داد و همی خورد
می اندر مغز او بنمود گوهر
چو ویس لاله رخ را می همی داد
نهان از شاه گفتش ای پریزاد
به شادی و به رامش خور می ناب
که کشت عشق را از می دهیم آب
دل ویس این سخن نیکو پسندید
نهان از شاه با رامین بخندید
مرو را گفت بختت راهبر باد
به بوم مهر کشتت نیک بر باد
همی تا جان ما بر جای باشد
دل ما هر دو مهر افروز باشد
به دل مگزین تو بر من دیگران را
کجا من بر تو نگزینم روان را
تو از من شاد باشی من ز تو شاد
مرا تو یاد باشی من ترا یاد
دل ما هر دوان کان خوشی باد
شهنشه را به گوش آمد ازیشان
سخنهایی که می گفتند پنهان
به مردی داشت دل را آرمیده
به دایه گفت دایه می تو بگسار
به رامین گفت رامین چنگ بردار
سخن کم گوی و شادی مان بیفزای
وزان پس داد دایه می بدیشان
شده رامین ز مهر دل خروشان
سرودی گفت بس شیرین و دلگیر
تو نیز ار می همی گیری چنان گیر
مرا از داغ هجران زرد شد روی
به می زردی ز روی من فروشوی
به هر چاره که بتوانم بکوشم
از آن رو روز و شب مست و خرابم
که جز مستی دگر چاره نیابم
چه خوشی باشد آن میخوارگی را
بدان تا از غم آگاهی ندارم
خبر دارد تو گویی ماه رویم
که من چونین به داغ مهر اویم
اگر چه من ز شیران جان ستانم
همی بستاند از من عشق جانم
مرا و جز مرا چاره تو دانی
چنان کز شب برآری روز روشن
چو رامین چند گه نالید بر چنگ
همی از ناله او نرم شد سنگ
دلی در تف آتش مانده ناکام
چو مستی جفت شد با مهربانی
به چونان جای چون بر جای بودی
جوان و مست و عاشق چنگ در بر
چنان آبی که گردد سخت بسیار
همیدون مهر چون بسیار گردد
به پیشش پند و دانش خوار گردد
چو از می مست شد پیروزگر شاه
به شادی در شبستان رفت با ماه
به جای خویش شد آزاده رامین
مرو را خار بستر سنگ بالین
دل موبد ز ویسه بود پر درد
در آن مستی مرو را سرزنش کرد
بدو گفت ای دریغ این خوبرویی
که با او نیست لختی مهرجویی
گل و برگت نکو باشد ز دیدن
به شکر ماندت گفتار و دیدار
به حنظل ماندت آیین و کردار
یکی چون تو نه دیدم نه شنیدم
بسی دیدم به گیتی مهربانان
گرفته گونه گونه دوستگانان
ندیدم چون تو رسوا مهربانی
نه همچون دوستگانت دوستگانی
بود پیدا و پندارد نه پیداست
ابا صد یار پندارد که تنهاست
کلوخی را که او در پس نشیند
شما هر دو به عشق اندر چندینید
خوشی بینید و رسوایی نبینید
مباش ای بت چنین گستاخ بر من
که گستاخی کند از دوست دشمن
مکن گستاخی و منشین برو بر
به طبع آتش همیشه سرکش آمد
اگر با زور پیل و طبع شیری
بدان منگر که دریا رام باشد
بدان گه بین که بی آرام باشد
چو برجوشد تو با جوشش نتابی
مکن با من چنین گستاخ واری
که تو با خشم من طاقت نداری
مکن بنیاد این بررفته دیوار
کجا بر تو فرود آید به یک بار
من از مهرت بسی سختی بدیدم
مرا تا کی بدین سان بسته داری
به تیغ کین دلم را خسته داری
کجا زین هم ترا دارد زیانی
وفا و مهر تو بر جان نگارم
ترا بخشم ز شادی هرچه داری
جهان را جز به چشم تو نبینم
ترا باشد همه شاهی و فرمان
مرا یک دست جامه یک شکم نان
چو بشنید این سخنها ویس دلکش
دلش آن شاه بیدل را ببخشود
جوابش را به شیرینی بیالود
بدو گفت ای گرانمایه خداوند
مبراد از توم یک روز پیوند
مرا پیوند تو خوشتر ز کامست
نهم بر خاک پای تو جهان بین
که خاک پای تو بهتر ز رامین
نگر تا تو نپنداری که هرگز
به من خرم بود رامین گر بز
توی دریا و شاهان جویبارند
تو خورشیدی و شاهان گل ببارند
ازین پس تو مرایی من ترایم
نگر تا در دل اندیشه نداری
که تو بینی ز من زنهار خواری
مرا مهر تو با جان هست یکسان
تو خود دانی که بی جان زیست نتوان
یکی تا موی اندام تو بر من
ازین پس دارمت خود کام و خشنود
ز گفتار چنان زیبا و در خور
یکی بادش به دل بر جست چونان
که خوشتر زان نباشد باد نیسان
امیدش تازه شد چون شاخ نسرین
ز مستی در ربودش خواب شیرین
شهنشه خفته بود و ویس بیدار
ز رامین و ز موبد بر دلش بار
گهی زان کرد اندیشه گهی زین
در آن اندیسه جنبش آمد از بام
مگر بر بامش آمد خسته دل رام
هوا او را ز بستر بر جهانده
ز دل صبر و دیده خواب رانده
شبی تاریک همچون جان مهجور
ز مشکین ابر او بارنده کافور
چو روی ویس گشته پردگی ماه
هوا چون چشم رامین گشته گریان
به درد آنکه زو شد ماه پنهان
چو روی ویس بانو در شبستان
امید اندر دلش مانده چو ژوپین
ز مهر ویس برف او را گل افشان
کنار بام وی را کاخ و طارم
زمین پر گل او را جز و ملحم
اگرچه دور بود از روی دلبر
چو با دلبر نبودش روی پیوند
به بوی جانفزایش بود خرسند
چه دانی خوشتر از عشقی بدین سان
که باشد عاسق از بدخواره ترسان
ازان ترسد که روزی بد سگالش
بداند ناگهان با دوست حالش
پس آنگه دوست را آید ملامت
چو رامین چند گه بر بام بنشست
نبود او را زیان از برف و باران
که اندر جانش آتش بود سوزان
اگر هر قطره ای صد رود گشتی
جهان را بود آن شب بیم طوفان
که اشک چشم او شد جفت باران
دل اندر تاب و جان در یوبه جفت
غریوان با دل نالان همی گفت
نگارینا روا داری بدین سان
تو در خانه من اندر برف و باران
تو دیگر دوست را در برگرفته
من اینجا بی کس و بی یار مانده
دو پای اندر گل تیمار مانده
تو در خوابی و آگاهی نداری
که عاشق چون همی گرید به زاری
ببار ای برف برف بر جان من آتش
که بی دل را همه رنجی بود خوش
جهان همواره ز آتش برفروزد
در آن تندی به هم بر زن جهانی
بجنبان گیسوانش را ز بالین
ز چشمش زاستر کن خواب نوشین
بگو با وی که من چون دل فگارم
به تنهایی نشسته بر چه حالم
به برف اندر به کام بد سگالم
که بر من خود دل دشمن بسوزد
اگر زین ابر بیرون آید اختر
به درد من ز من گرید فزونتر
چو ویس آگاه شد از جنبش بام
به گوش آمد مرو را زاری رام
همان دم دایه را پیشش فرستاد
همی تا دایه باز آمد چنان بود
که گفتی بی شکیب و بی روان بود
فرود آمد به زودی دایه از بام
ز رامین داشت نزد ویس پیغام
به خون عاشقان خوردن دلیرا
جرا یکباره بر من چیر گشتی
چه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی
که تو دیدی چرا پس تو نه آنی
من اندر برف و تو در خز و دیبا
من از تو ناشکیبا تو شکیبا
تو در شادی و من در رنج و تیمار
تو با خوشی و من با درد و آزار
مگر دادارمان قسمت چنین کرد
اگر یزدان همه کامی ترا داد
مرا شاید همیشه همچنین باد
ازو خواهم که هر کامی بیابی
که تو نازک دلی غم برنتابی
مرا باید همیشه اندهان خورد
تو شادی کن که شادی را سزایی
بران کامت که بر من پادشایی
همی دانی که من چون مستمندم
به دل در بند آن مشکین کمندم
شب تاریک و من بی صبر و بی کام
ز دیده خواب رفته وز دل آرام
چو دیوانه دوان بر بام و دیوار
شده جمله جهان بر چشم من تار
کنار تو مرا جان بوز گردان
به سرمای جنین سخت جهان سوز
نشاید جز کنار دوست جان بوز
کجا خود سیم و زر هر دو به هم به
دلم در مهر تو گمراه گشته ست
براهم بر فراقت چاه گشته ست
به درد من مشو یکباره خرسند
مرا در چاه رنج افتاده مپسند
که من تا در زمانه زنده باشم
چو ویس دلبر این پیغام بشنید
دلش چون شیره بی آتش بجوشید
به دایه گفت چار من تو دانی
مرا از دست موبد چون رهانی
که او خفته ست اگر بیدار گردد
ترا با وی بباید جفت ناچار
بر آیینی که خسپد یار با یار
بدو کن پشت و رو از وی بگردان
که او مستست و باشد مست نادان
بدان مستی و بیهوشی همی کاوست
چگونه باز داند پوست از پوست
بگفت این و چراغ از خانه برداشت
به چاره دایه را با شوی بگذاشت
به پیش دوست شد سرمست و خرم
به بوسه ریش او را ساخت مرهم
بر آهخت از بر سیمینش سنجاب
سیه روباهی از بالا برافگند
ز تن جامه ز دل اندوه برکند
گل و نرگس به هم دیدی به نوروز
چنان بودند آن هر دو دل افروز
به سان مشتری پیوسته با ماه
ویا چون دانشی پیوسته با جاه
زمین پر لاله بود از روی ایشان
هوا پر مشک بود از بوی ایشان
برفت ابر و پدید آمد ستاره
همانا شد به بازی شان نظاره
هوا چون آن دو گوهر دید شهوار
ببرد از شرمشان ابر گهربار
دو عاشق در خوشی همراز گشته
به خوشی هر دوان انباز گشته
گهی بودی ز دست ویسه بالین
گهی از دست مهرافزای رامین
تو گفتی شیر و می بودند در هم
ویا بر هم فگنده خز و ملحم
بپیچیده به هم چون مار بر مار
چه خوش باشد که پیچید یار با یار
لب اندر لب نهاده روی بر روی
همه شب هر دوان در راز بودند
گهی در راز و گه در ناز بودند
هم از بوسه شکر بسیار خوردند
هم از بازی خوشی بسیار کردند
چو از مستی در آمد شاه شاهان
نبود اندر کنارش ماه ماهان
به دست اندام هم بسترش بپسود
به جای سرو سیمین خشک نی بود
چه مانستی به ویسه دایه پیر
به دستش دایه بود از ویس دیدار
بلی دیدار باشد ملحم از خار
بجست از خواب شاهنشاه چون ببر
ز خشم دل خروشان گشته چون ابر
گرفته دست آن چادو همی گفت
چه دیوی تو که هستی در برم جفت
ترا اندر کنار من که افگند
مرا با دیو چون افتاد پیوند
بگو نا تو چه چیزی و چه نامی
نه دایه هیچگونه پاسخش داد
نه کس بشنید چندان بانگ و فریاد
مگر رامین که بود اندر بر یاد
بخفته یار او او مانده بیدار
ز بام و روز اندیشه همی کرد
که چون بام آید انده بایدش خورد
سرودی سخت خوش با دل همی گفت
به درد آنکه تنها ماند از جفت
همه کس را شبی ما را چو روزی
چو هر کس را برآید روز روشن
به نزدیک آمد اینک بام شبگیر
دلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر
اگر با وی نبوده ستی جدایی
گر از نوشم دهی یک بار کامی
به پایانش دهی از زهر جامی
بدا روزا که بود آن روز پیشین
که عشق اندر دل من گشت شیرین
من آنگه کشتی اندر موج بردم
که دل بر هر بدی خرسند کردم
قضای بد مرا در مهری افگند
فزون از مهر مام و مهر فرزند
چه دردست اینکه نتوان گفت با کس
کرا گویم که تو فریاد من رس
چو نزدیکم همی ترسم ز دوری
چو دورم نیست بر دردم صبوری
نه همچون خویشتن دانم اسیری
که جز تو نیست در گیتی مرا کس
همی نالید رامین بر دل ریش
به اندیشه فزایان انده خویش
ربوده دلبرش را خواب نوشین
پر از گلنار و سنبل کرده بالین
شده آگه از آن نیرنگ و دستان
تو گفتی ناگه آتش در دلش ریخت
ز نوشین خواب دلبر را برانگیخت
بدو گفت ای نگارین زود برخیز
ببود آن بد کزو کردیم پرهیز
تو از مستی شدی در خواب نوشین
زهی بیدار و دلخسته به بالین
در آن غم مانده کز تو دور مانم
من از یک بد چنین ترسان و لرزان
بدی دیگر پدید آمد بتر زان
خروش و بانگ شه آمد به گوشم
جدا کرد از دلم یکباره هوشم
همی گوید درین ساعت مرا دل
که بر کش پای خود یکباره از گل
فرو رو سرش را از تن بینداز
جهان را زین فرو مایه بپرداز
به جان من که خون این برادر
ز خون گربه ای بر من سبکتر
جوابش داد ویس و گفت مشتاب
بر آتش ریز لختی از خرد آب
چو رنجت را سرآید روز هنگام
ابی خون خود برآید مر ترا کام
پس آنگه همچو گوری جسته از شیر
ز بام گوشک تازان آمد او زیر
نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان
ز ناگه رفت پنهان در شبستان
شهنشه بد هنوز از باده سر مست
سمن بر رفت و بر بالینش بنشست
ز بس کاو را کشیدی و فشردی
یکی ساعت بگیر این دست دیگر
پس آنگه هر کجا خواهی همی بر
شهنشه چون شنید آواز بت روی
نبود آنگه ز محکم چاره اوی
رها کرد از دو دستش دست دایه
سمن بر ویس را گفت ای نگارین
چرا چون خواندمت پاسخ ندادی
چو دایه رسته گشت از دام تیمار
فغان در بست و گفت ای وای بر من
که هستم سال و مه در دست دشمن
چو مار کج روم گرچه روم راست
مبادا هیچ زن را رشک بر شوی
که شوی رشک بر باشد بلا جوی
به بستر خفته ام با شوی خودکام
به رسوایی همی از من برد نام
به پوزش گفت وی را شاه موبد
که تو جانی مرا وز جان فزونی
که جانم را به شادی رهنمونی
ز مستی کردم این کاری که کردم
چرا می خوردم و ژوپین نخوردم
از آن بیشی بلای خویش دادی
اگر من بر تو بد دارم گمانی
بخواهم عذر اگر کردم گناهی
نکو کن عذر چون من عذر خواهی
گناه آید به نادانی ز مستان
چو عذر آرند ازیشان داد مستان
خرد را می ببندد چشم را خواب
گنه را عذر شوید جامه را آب
چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار
به عشق اندر چنین بسیار باشد
چو نپذیرد به پوزش در فزاید
فگنده مهر بنده بر دلش بند
به عشق اندر شود هم طبع روباه
هر آن کاو عشق را نیکو نداند
مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش
که زود آن کشته بار آرد وبالش
بخش ۴۰ - نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهید