بخش ۴۷ - سپردن موبد ویس را به دایه و آمدن رامین در باغ - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۴۷ - سپردن موبد ویس را به دایه و آمدن رامین در باغ
فخرالدین اسعد گرگانیشب دوشنبه و روز بهاری
که شه باز آمد از گرگان و ساری
سرای خویش را فرمود پرچین
حصار آهنین و بند رویین
کلید رومی و قفل الانی
ز پولادی زده هندوستانی
هر آنجا کش دریچه بود و روزن
بدو بر پنجره فرمود از آهن
چنان شد ز استواری خانه شاه
کجا در وی نبودی باد را راه
ببست آنگاه درها را سراسر
فراز بند مهرش بود از زر
کلید بندها مر دایه را داد
بدو گفت ای فسونگر دیو استاد
بدیدم نا جوانمردیت بسیار
بدین یک ره جوانمردی به جا آر
به زاول رفت خواهم چند گاهی
نگه دار این سرایم تا من آیم
که بندش من ببستم من گشایم
کلید در ترا دادم به زنهار
یکی این بار زنهارم نگه دار
تو خود دانی که در زنهارداری
همی دانم که رنج خود فزایم
کجا از زیرکان ایدون شنیدم
چو چیز خویش دزدان را سپاری
چو شاه اندرز دایه کرد بسیار
کلید خانه وی را داد ناچار
به روز نیک و هنگام همایون
ز دروازه به شادی رفت بیرون
به لشکرگه فرود آمد یکی روز
به دل بر گشته یاد ویس پیروز
به لشکرگاه رامین بود با شاه
نهان از وی به شهر آمد شبانگاه
شهنشه جست رامین را گه شام
بدان تا می خورد با او دو سه جام
چو گفتند او به شهر اندر شد اکنون
بدانست او که آن چاره ست و افسون
بر آنست تا ببیند روی دلبر
به باغ شاه شد رامین هم از راه
درش چون سنگ بسته بود بر ماه
غمیده دل همی گشت اندر آن باغ
ز یاد ویس او را دل پر از داغ
خروشان و نوان با یوبه جفت
ز بی صبری و دلتنگی همی گفت
نگارا تا مرا از تو بریدند
یکی بر طرف بام آی و مرا بین
ز غم دستی به دل دستی به بالین
شب تاریک پنداری که دریاست
کنار و قعر او هر دو نه پیداست
بدو در اشک من مرجان و گوهر
ز خون گلنار کردم گلستان را
چه سود ار من همی گریم به زاری
که از حالم تو آگاهی نداری
بر آرم زین دل سوزان یکی دم
بسوزم این سرای و بند محکم
ولیکن آن سرا را چون بسوزم
که در وی جای دارد دلفروزم
اگر آتش رسد وی را به دامن
پس آن سوزش رسد هم در دل من
ز دو چشمت همیشه دو کمان ور
به تیر غمزه جانم را خلیده
اگر بختم ز پیش تو برانده ست
خیالت سال و مه با من بمانده ست
گهی خوابم همی از دیده راند
چرا جان دارم از پیشت برفته
چو رامین یک زمان نالید بر دل
ز دیده سیل خون بارید بر گل
میان سوسن و شمشاد و نسرین
ز ناگه بر ربودش خواب نوشین
به خواب اندر شد آن بارنده نرگس
که با او بود ابر تند مفلس
بیاسود آن دل پر درد و پر غم
که با او بود دوزخ باغ خرم
که بوی باغ بودی دلبرش بود
شه بی دل به باغ اندر غنوده
چو دیوانه دوان گرد شبستان
ز نرگس آب ریزان بر گلستان
همی دانست کش رامین به باغست
دلش را باغ بی او تفته داغست
به زاری دایه را خواهش همی کرد
که بر گیر از دلم ای دایه این درد
هم از جانم هم از در بند بگشای
شب تاریک و بختم نیز تاریک
ز من تا دلربایم راه نزدیک
زبس درهای بسته سخت چون سنگ
تو گویی هست راهم شصت فرسنگ
نبودی در میان این بند بسیار
بیا ای دایه بر جانم ببخشای
مرا خود از بنه بدبخت زادند
هزاران بند بر جانم نهادند
بسست این بندهای عشق خویشم
دری بسته چه باید نیز پیشم
دلی بسته چو در بر وی ببستند
نگارم تا دو زلفش برشکسته ست
به مشکین سلسله جانم ببسته ست
چو از پیشم برفت آن روی زیباش
به چشمم در بماند آن تیر بالاش
ببین چشمم به سیمین تیر خسته
ببین جانم به مشکین بند بسته
جوابش داد دایه گفت زین پس
نبیند نا جوانمردی ز من کس
خداوندی چو شه زین در برفته
به من چندین نصیحتها بگفته
هم امشب بند او چون برگشایم
چو خشم آورد با او چون برآیم
اگر پیشم هزاران لشکر آیند
نپندارم که با موبد برآیند
خود این جست او ز من زنهارداری
به رامین ار تو صد چندین شتابی
ز من این ناجوانمردی نیابی
نشسته شاه شاهان بر در شهر
نرفته نیم فرسنگ از بر شهر
چه دانی گرنه خود کرد آزمایش
چنان دانم که او آنجا نپاید
هم امشب وقت شبگیر او بیاید
نباید کرد ما را این همه بد
که بد را بد جزا آید ز موبد
چه خوبست این مثل مر بخردان را
بدی یک روز پیش آید بدان را
چو دایه این سخنها گفت با ماه
به خشم دل ازو برگشت ناگاه
بدو گفت ای صنم تو نیز بر خیز
مکن شه را دگر اندر بدی تیز
به تیمار این یکی شب صابری کن
وزان پس تا توانی داوری کن
که من امشب همی ترسم ز موبد
که پیش آید ترا از وی یکی بد
یکی امشب مرا فرمان کن ای ویس
که امشب کور گردد چشم ابلیس
همی گفت و همی زد دست بر بر
نه روزن دید و رخنه جایگاهی
چو تاب مهر جانش را همی تافت
ز دانش خویشتن را چاره ای یافت
سرا پرده که بود از پیش ایوان
یکی سر بر زمین دیگر به کیوان
یکایک ویس را درمان و تیمار
فگند از پای کفش آن کوه سیمین
بدو بر رفت چون پرنده شاهین
چو پران شد ز پرده جست بر بام
ربودش باد از سر لعل واشام
ابی زیور بمانده روی نیکوش
پس آنگه شد شتابان تا لب باغ
روانش پرشتاب و دل پر از داغ
قصب چادرش را در گوشه ای بست
درو زد دست و از باره فرو جست
قبا شد بر تنش بر پاره پاره
اگرچه نرم و آسان بود جایش
به درد آمد ز جستن هر دو پایش
چو شلوارش دریده بر دو رانش
نه جامه بر تنش مانده نه زیور
به هر مرزی دوان و دوست جویان
هم از چشمش روان خون و هم از پای
همی گفتی ازین بخت نگون وای
همان بهتر که بیهوده نپویم
به شب خورشید تابان را نجویم
اگر با بیدلان هستی نکورای
منم بیدل یکی بر من ببخشای
چو نازک پای من خونین نگردد
نه راهی دور می بایدت رفتن
نه رنجی سخت ناخوش برگرفتن
نگه کن تا کجا یابی کسی را
که رسوا کرد همچون من بسی را
هزاران پردگی را پرده برداشت
ببرد و در میان راه بگذاشت
هزاران دل بخشم از جای بر کند
به هجران داد تا بر آتش افگند
بدین سختی و رسوایی و زاری
به صد گونه بلا بی هوش و بی کام
به صد گونه جفا بی صبر و آرام
که خوبی انجمن دارد بدو بر
ازو مشک آر و بر گلنارم آلای
ز من عنبر بر و بر سنبلش سای
به خوبی یافته فرمان روایی
مرا آتش به جان اندر فگنده
به تاری شب به بام و در فگنده
مرا بخت بد از گیتی برانده
جهان در خواب و من بیخواب مانده
اگر من مردمم یا زین جهانم
چرا هرگز نه همچون مردمانم
مگر مادر مرا بی بخت و دل زاد
من اینک آمده ستم تو کجایی
چرا پیشم نیایی از که ترسی
گر از دیدار تو نومید گردم
به جان اندر بماند تیر دردم
به جای روی تو گر ماه بینم
چنان دانم که تاری چاه بینم
به جای زلف تو گر مشک بویم
به جای دو لبت گر نوش یابم
به جان تو که باشد زهر نابم
مرا جانان توی نه مشک و عنبر
مرا درمان توی نه نوش و شکر
دلم را مار زلفینت گزیده ست
خلیده جان من بر لب رسیده ست
ببخشاید به من بر دوست و دشمن
چرا هرگز نبخشایی تو بر من
چو سیمین آینه سر برزن از کوه
ببین بر جان من صد گونه اندوه
هوا با جان من زنهار خورده
دل من رفته و دلبر ز من دور
دو عاشق هر دو بی دل مانده مهجور
به فر خویش ما را یاوری کن
به نور خویش ما را رهبری کن
تو ماهی وان نگارم نیز ماهست
جهان بی رویتان بر من سیاهست
مرا دیدار آن دو ماه بنمای
یکی را جای تخت و زین و میدان
چو سیمین زورقی در ژرف دریا
چو دست ابرنجنی در دست حورا
هوا را دوده از چهره فروشست
چنانچون ویس را از جان و رو شست
بنفشه زلف و نسرین روی رامین
ز نسرین و بنفشه کرده بالین
مه از کوه آمد و ویس از شبستان
بهاری باد مشکین از گلستان
ز بوی ویس رامین گشت بیدار
به بالین دید سروی یاسمین بار
بجست از جای و اندر بر گرفتش
پس آن دو زلف چون عنبر گرفتش
به هم آمیخته شد مشک و عنبر
دو هفته ماه شد پیوسته با خور
گهی از زلف او عنبر فشان کرد
گهی از لعل او شکر فشان کرد
لب هر دو به سان میم بر میم
بر هر دو به سان سیم بر سیم
بپیچیدند بر هم دو سمن بوی
چو دو دیبا نهاده روی بر روی
تو گفتی شیر و باده در هم آمیخت
و یا گلنار و سوسن بر هم آویخت
ز روی هر دوشان شب روز گشته
همه شب عشق ایشان را ستایان
ز شادی شان همی خندید لاله
به دست اندرش یاقوتین پیاله
گرفته گل ازیشان زیب و خوشی
چنان چون تازه نرگس ناز و گشی
چو راز دوستی با هم گشادند
به خوشی کام یکدیگر بدادند
سحرگه کار ایشان را چنان کرد
که باغش داغگاه هردوان کرد
جهان را گوهر آمد زشت کاری
به نزدش هیچ کس را نیست آزرم
که بی مهرست و بی قدرست و بی شرم