بخش ۴۸ - آگاهى یافتن موبد از رامین و رفتن او در باغ
فخرالدین اسعد گرگانیچو شاهنشاه آگه شد ز رامین
دگر ره تازه گشت اندر دلش کین
همه شب با دل او را بود پیگار
که تا کی زین فرومایه کشم بار
همی تا در جهان یک تن بماند
به نام زشت یاد من بماند
سپردم نام نیکو اهرمن را
علم کردم به زشتی خویشتن را
اگر ویسه نه ویسست آفتابست
چو مینو نیک بختان را ثوابست
نیرزد جور او چندین کشیدن
ز مهرش این همه تیمار دیدن
چه سود ار تنش خوشبو چون گلابست
که چون آتش روانم را عذابست
چه سودست ار لبش نوش جهانست
که جانم را شرنگ جاودانست
بخش ۴۸ - آگاهى یافتن موبد از رامین و رفتن او در باغ - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدچه سودست ار بخوبی حور عینست
که با من مثل دیو بد به کینست
مرا بی بر بود زو مهر جستن
چنان کز بهر پاکی خشت شستن
چه دل بردن به مهر او سپردن
چه آن کز بهر خوشی زهر خوردن
هزاران در به بند و مهر کردم
پس آنگه بند و مهر او را سپردم
سپردم مشک خود باد بزان را
همیدون میش خود گرگ ژیان را
گزیدم آنکه نادانان گزینند
نشستم همچنان کایشان نشینند
نشیند زان سپس کور و پشیمان
سزایم گر نشینم هر چه بدتر
که هم کورم به کار خویش هم کر
که جان را از خرد یاور ندارم
گر اکنون باز پس گردم ازین راه
همه لشکر شوند از رازم آگاه
ندانم تا چه خوانندم ازین پس
که تا اکنون همی خوانند ناکس
سپاهم گر کهان و گر مهانند
همه یکسر مرا نامرد خوانند
چه مردم من که با زن برنیایم
همه شب شاه شاهان تا سحرگاه
از اندیشه همی پیمود صد راه
گهی گفتی که این زشتی بپوشم
گهی گفتی هم اکنون بازگردم
گه او را دیو خشم آلود کردی
گهی چون آب گشتی روشن و خوش
گهی چون دود گشتی تند و سرکش
چو اندیشه به کار اندر فزون شد
خرد در دست خشم و کین زبون شد
چو از خاور بر آمد ماه تابان
کجا با بند و مهرش بود درگاه
بیامد دایه بند و مهر بنمود
بدان چاره دلش را کرد خشنود
سراسر بندها چونانکه او بست
قفس را دید در چون سنگ بسته
ولیکن گوهر از عقد اوفتاده
به دایه گفت ویسم را چه کردی
بدین درهای بسته چون ببردی
درم با بند و ویس از بند رفته ست
مگر امشب به دنباوند رفته ست
چرا رفته ست کاو خود نامدارست
پس آنگه تازیانه زدش چندان
که بیهش گشت دایه همچو بیجان
سرای و گلشن و ایوان سراسر
نهفت و نانهفتش زیر و از بر
بگشت و ویس را جست از همه جای
ندید آن روی دلبند و دلارای
کرا هرگز گمان بودی که آن ماه
چو اندر باغ شد شاه جهاندار
به پیش اندر چراغ و شمع بسیار
خجسته ویس چون آن شمعها دید
به رامین گفت خیز ای یار و بگریز
کجا از دشمنان نیکوست پرهیز
که تاریکیست با این روشنایی
چو شیر تند جسته از کمینگاه
مرا شاید که باشد زخم خواری
هر آن دردی که تو خواهی کشیدن
هر آن تلخی که تو خواهی چشیدن
چه آن درد و چه آن تلخی مرا باد
همه شادی و پیروزی ترا باد
کنون رو در پنداه پاک یزدان
مرا بگذار با این سیل و طوفان
که من گشتم ز بخت بد فسانه
نخواهم خورد یک خرمای بی خار
نه دیدن خرمی بی درد و تیمار
که گفتی همچو مرده بی روان گشت
به سان صورتی بد مانده بر جای
شده زورش هم از دست و هم از پای
تو گفتی تیر ناوک خورد بر دل
پس آنگاه از برش برخاست ناکام
به چاه افتاد جانش جسته از دام
کجا چون دام بود او را شهنشاه
هم از درد جدایی پیش او چاه
گر از دام گزندآور برون جست
به چاه ژرف و جان گیر اندرون جست
همه محنت بود بر عاشق آسان
چو باشد جان او از هجر ترسان
دلش را هر بلایی خوار باشد
هر آنگه کان بلا با یار باشد
مبادا هیچ کس را عشق چونان
و گر باشد مبادا هجر ایشان
چو رامین از کنار ویس برجست
چو تیری از کمان خانه به در جست
چنان برشد به روی ساده دیوار
که غرم تیز تگ بر شخ کهسار
چو بر سر شد ز دیگر سو فروجست
نکو آمد به دام و بس نکو جست
سمن بر ویس هم بر جای بغنود
به یک زاری که از کشتن بتر بود
به یاد رفته رامین کرده بالین
به زیر زلف مشکین دست سیمین
به زیر زلف تاب شست بر شست
ده انگشتش چو ماهی بود در شست
رخش می خوار بر خیری و لاله
چو زلفینش سیاه و نغز و شیرین
چو باغ شاه شاهان بد به آیین
به بالینش فراز آمد شهنشاه
به باغ افتاده دید از آسمان ماه
نگشت از خواب ماه خفته بیدار
چنان بیهوش بود از درد هجران
که با جانانش گفتی زو بشد جان
به هر سو هم پیاده هم سواران
به هر راهی و بی راهی برفتند
به باغ اندر ندیدند ایچ جانور
دگر باره درختان را بجستند
همی جستند رامین را به صد دست
ندانستند کز دیوار چون جست
نگویی تا چه کارت بود ایدر
ببستم بر تو پنجه در به مسمار
گرفتم روزن صد بام و دیوار
چو من رفتم یکی شب نارمیدی
چو دیوی کت نبندد هیچ استاد
به افسون و به نیرنگ و به فولاد
هوا نزدیک تو همچون روانست
دو گوش و چشم کر و کور داری
بود بی سود با تو پند چون در
چو دیگ سفله و چون کفش گازر
اگر من بر زبان پند تو رانم
چو گویم با تو چندین پند بی مر
زبس کز تو پدید آمد مرا بد
نه یک یک بینمت آهو که صدصد
که از نیکی همیشه سر کشی تو
اگر در پیش تو صورت شود داد
بخواند جانت از دیدنش فریاد
دو چشمی گر ببینی برکنی تو
تو یک غولی و لیکن چون نگاری
دو چشم نیکنامی را تو دوزی
ز تو بی شرم تر کس را ندانم
و یا خود من که بر تو مهربانم
مگر گفته ست با تو دیو زشتی
که گر زشتی کنی باشی بهشتی
نه تو بادی نه آن کت دوستدارست
نه آنکت دایه و نه آنکه یارست
به جان من که خون تو حلالست
که جانت بر بسی جانها وبالست
که مرگت بخشد و چانت ستانم
هم اکنون جان تو بستانم از تو
به خنجر من ترا برهانم از تو
به دیگر دست مشکین تاب داده
که دید از آب و از آهن پرندی
که دید از مشک و از عنبر کمندی
مهش را خواست از سروش بریدن
سمن بر ویس را شمشیر بر سر
سپهبد زرد گفت ای شاه شاهان
بزی خرم به کام نیک خواهان
مکش گر خون این بانو بریزی
تو درد خویش را دارو بریزی
بسا روزا که در گیتی برآید
چو یاد آید ترا زین ماه رویش
به مینو در چنین حورا نیابی
به گیتی در ازین زیبا نیابی
بسی خون مر ترا از دیده بارد
فروزن هم بدو این دست دیگر
چو او از تو ببرد این خوب چهرش
ترا دیدم که چون بودی ز مهرش
گهی با آهوان بودی به صحرا
گهی با ماهیان بودی به دریا
گهی با گور بودی در بیابان
گهی با شیر بودی در نیستان
فرامش کردی آن درد و بلا را
که از مهرش ترا بوده ست و ما را
ترا زو بود و ما را از تو آزار
چه مایه ما و تو خوردیم تیمار
از آن پیمان وزان سوگند یاد آر
کجا کردی و خوردی پیش دادار
یکی روز این خورش جان را گزاید
به یاد آور ز حرمتهای شهرو
به یاد آور ز خدمتهای ویرو
اگر دیدی گناهی زو یکی روز
تو دانی کش گناهی نیست امروز
اگر تنها به باغی در بخفته ست
ز مردم این نه کاری بس شگفتست
که در وی آن گنه را نیست راهی
چنین باغی به پروین برده دیوار
اگر با وی بدی در باغ جفتی
بدین هنگام ازیدر چون برفتی
نه زین در مرغ بتواند پریدن
نه دیو این بند بتواند دریدن
مگر دلتنگ بود آمد درین باغ
تو خود اکنون نهادی داغ بر داغ
بپرس از وی که چون بوده ست حالش
پس آنگه هم به گفتاری بمالش
گر این خنجر زنی بر ویس دلبر
شود زان زخم درد تو فزونتر
ز بس گفتار زرد و لابه زرد
شهنشه دل بدان بت روی خوش کرد
برید از گیسوانش حلقه ای چند
بدان گیسو بریدن گشت خرسند
گرفتش دست و برد اندر شبستان
شبستان گشت از رویش گلستان
که امشب چون بجستی زین همه بند
نه مرغی و نه تیری و نه بادی
درین باغ از شبستان چون فتادی
که تو نیرنگ و جادو نیک دانی
کسی باید که افسون نیک داند
چه باشد گر توم زشتی نمایی
چرا خوانی مرا بدخواه و دشمن
تو با یزدان همی کوشی نه با من
همیدون هر چه تو کاری ببرد
گهم در دز کنی گه در شبستان
ز چندین بند و زندانت رهاند
اگر تو دشمنی او جان من بس
و گر تو خسروی او خان من بس
بس است او چاره بیچارگان را
همو یاور بود بی یاوران را
چو من دلتنگ بودم در سرایت
بدو نالیدم از جور و جفایت
در آن زاری و دل تنگی بخفتم
به خواب اندر فراز آمد سروشی
بخوابانید در باغ و گلستان
مرا امشب ز بند تو رها کرد
چنان کاندر تنم مویی نیازرد
ز نسرین بود و سوسن بستر من
جهان افروز رامین در بر من
همی بودیم هر دو شاد و خرم
بدان خوشی به کام خویش خفته
چو چشم از خواب نوشین برگشادم
از آن خوشی به ناخوشی فتادم
اگر باور کنی ورنه چنین بود
به خواب اندر سروشم همنشین بود
اگر کردار تو بر من ستم نیست
تو خود دانی که بر خفته قلم نیست
شهنشه این سخن زو کرد باور
گناه خویش را پوزش بسی کرد
بر آن حال گذشته غم همی خورد
به ویس و دایه چیزی بیکران داد
بدان روزی که از تو شد چه نالی
وزآن روزی که نامد چه سگالی
چه باید رفته را اندوه خوردن
همان نابوده را تیمار بردن
نه زاندوه تو دی با تو بیاید
نه از تیمار تو فردا بپاید
اگر صد سال باشی شاد و پیروز
همیشه عمر تو باشد یکی روز
ترا آن روز باشد کاندر اویی
بس آن بهتر که با رامش نشینی