بخش ۵۳ - رفتن رامین به گوراب و دور افتادن از ویس - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۵۳ - رفتن رامین به گوراب و دور افتادن از ویس
فخرالدین اسعد گرگانیچو خواهد بود روز برف و باران
پدید آید نشان از بامدادان
هوا از ابر بستن تیره گردد
ز باد تند گیتی خیره گردد
چو فرقت خواهد افگندن زمانه
پدید آرد ز پیش او را بهانه
کرا خواهد گرفتن تن به فرجام
ز پیش تب شکستن گیرد اندام
چو رامین سیر گشت از رنج دیدن
شب و روز از پی جانان دویدن
به دامی اوفتادن هر زمانی
شنیدن سرزنش از هر زبانی
به شاهنشاه پیغامی فرستاد
که خواهم شد به بوم ماه آباد
تنم را دردمندی می گدازد
بود کم آن هوا بهتر بسازد
که من باشم در آن کشور سپهبد
رها گردد تنم از رنج و سستی
به دشت و کوه بر من چندگاهی
گهی گیرم به یوزان غرم و آهو
گهی گیرم به بازان کبگ و تیهو
گوزن کوهی از کوه اندر آرم
به هامون یوز را بر وی گمارم
تذروان را به بازان آزمایم
سگان را نیز بر غرمان گشایم
هر آنگاهی که فرماید شهنشاه
به چشم و سر دوان آیم به درگاه
خوش آمد شاه را پیغام رامین
بداد از پادشاهی کام رامین
ری و گرگان و کوهستان بدو داد
به شاهی مهر و منشورش فرستاد
چو رامین خیمه بیرون زد به شاهی
ز ناگه مرد بی ره گشت راهی
به پیش ویس شد کاو را ببیند
چو او را دیده باشد برنشیند
چو پیش ویس شد بر تخت بنشست
بر افشاند آن بت خندان برو دست
بگفت از جای شاهنشاه برخیر
چو که باشی ز جای مه بپرهیز
چنان باشد که گاه او بجستن
ترا این کار جستن سخت زو دست
مگر این راه بد دیوت نموده ست
ز پیش وی دژم بر خاست رامین
کننده زیر لب بر بخت نفرین
همی گفت ای دل نادان و ناراست
نگه کن تا نهیبت از کجا خاست
کنون بنگر که از وی چه شنیدی
مبادا کس که از زن مهر جوید
که از شوره بیابان گل نروید
که اکنون چشم و دل بیدار دارم
همیدون زشت را از نغز و نیکو
به دست خود گلوی خود بریدن
سرایی کاو ز فال شوم بنمود
بهل تا هر چه ویران تر شود زود
به هنگام آمد این بیغاره سرد
که باری زو دلم را سردتر کرد
چو من زو دل همی خواهم بریدن
گریز ای دل ز سختی تا توانی
گر اکنون نه گریزی کی گریزی
درین اندیشه مانده رام را دل
چو ریشه بود آگنده به پلپل
سمنبر ویس چون او را دژم دید
دل خود را پر از پیکان غم دید
پشیمان شد بر آن بیهوده گفتار
کز آن گفتار شد رامین دل آزار
به زر کرده صد و سی تخت مدهون
همه منسوج روم و ششتر و چین
به پیکر هر یکی همچون بهاری
به خوبی هر یکی چون بخت رامین
فرستاد آن همه زی تخت رامین
پس او را جامها پوشید شهوار
قبای لاله گون و لعل دستار
به نقش لعل در وی بافته زر
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به تنها هر دوان در باغ رفتند
بپیچیده به هم هر دو نیازی
ز رنگ روی ایشان باغ رنگین
ز بوی زلف ایشان باد مشکین
گه از پیوند و بازی هر دو خندان
گه از درد جدایی هر دو گریان
سمنبر ویس کرده دیده خونبار
رخان همرنگ خون آلوده دینار
جهان بر حال او دلسوز گشته
یکی چشم و هزار ابر گهربار
یکی جان و هزاران گونه تیمار
به مشک آلوده فندق گل شخوده
ز خون آلوده نرگس در نموده
همی گفت ای گرامی بی وفا یار
چرا روزم کنی همچون شب تار
نه این گفتی مرا روز نخستین
نه این بستی تو با من عهد پیشین
هنوز از مهر ما خود چند رفته ست
که دلت از مهر ما سیری گرفته ست
همان ویسم همان خورشید پیکر
بجز مهر و وفا از من چه دیدی
که یکباره دل از مهرم بریدی
مکن رامین مرا با کام دشمن
مکن رامین که بازآیی پشیمان
چو روی خویش از پیشم بتابی
به جان دیدار من جویی نیابی
به دل با درد هجرانم نتابی
کنون گرگی و آنگه میش باشی
وزین عجب و منی درویش باشی
دو رخ بر خاک پای من بمالی
ز من بینی همین غم کز تو دیدم
چشی از من همین کز تو چشیدم
همین گشی کنم با تو همین ناز
به نیک و بد مکافاتت کنم باز
که از راز من آگاهست یزدان
همی دانی که از تو ناشکیبم
و لیک از دشمنانت با نهیبم
جهان از بهر تو شد دشمن من
پلنگ من شده ست آهو به صحرا
نهنگ من شده ست ماهی به دریا
نتابد مهر بر من جز به خواری
نبارد ابر بر من جز به زاری
ز بس بیغاره کز مردم شنیدم
همی ترسم ز دلخواهان و یاران
چنان کز دشمنان و کینه داران
ز دست هر که گیرم شربتی آب
همی ترسم که آن زهری بود ناب
به خواب اندر همه شمشیر بینم
همی ترسم که شاهنشاه پنهان
به یک نیرنگ بستاند ز من جان
هر آنگاهی که خود جانم نباشد
به گیتی چون تو جانانم نباشد
هر آنگاهی که بستانند جانم
ز کار خویش و کار تو بمانم
چه خوشتر زانکه باشد در تنم جان
و با چان در بر من چون تو جانان
پس آن بهتر که جان بر جای دارم
به جان مهر ترا بر پای داری
نداند کس که فردا زو چه زاید
چه باشد گر بود سالی جدایی
جهان را چند گونه رنگ و بندست
که داند باز کاو را بند چندست
چه مایه بود خواهد روشنایی
خدای ما که با عدلست و دادست
همه کس را چنین آمید داده ست
که روز رنج و سختی درگذاریم
پس او را ناز و شادی در پس آریم
مرا تا جان بود اومید باشد
که روزی جفت من خورشید باشد
توی خورشید و تا رویت نباشد
مر آن را پاک مهر تو بهانه
چنان دانم که این سختی پسینست
دلم زین پس به شادی بر یقینست
که سختی بیش آرد بند و مسمار
و لیکن بخت من با من به کینست
نپندارم که چون یارم رباید
دگر ره روی او یا من نماید
از آن ترسم که تو روزی به گوراب
به بالا سرو و سروش یاسمن بر
به جهره ماه و ماهش مشک پرور
دل بی مهر خویش او را سپاری
نگر تا نگذری هرگز به گوراب
که آنجا دل همی گردد چو دولاب
ز بس خوبان و مهرویان که بینی
چو روی خویش مردم را نمایند
به روی و موی زیبا دل ربایند
چنان چون باد هنگام بهاران
بگیرندت به زلف و چشم جادو
چو گیرد شیر گور و یوز آهو
اگر داری هزاران دل چو سندان
بمانی بی دل از دیدار ایشان
و گر تو پیشه داری دیو بستن
ندانی خود ازیشان باز رستن
جهان افروز رامین گفت اگر ماه
بیاید گرد من گردد یکی ماه
سهیلش یاره باشد تاج خورشید
همه گفتار او باشد به فرهنگ
همه کردار او باشد به نیرنگ
به جان تو که مهر تو نکاهم
به جای مهر تو مهری نخواهم
ز ماهی با چنان اورنگ و زیور
پس آنگه یکدگر را بوسه دادند
هزاران بار رخ بر رخ نهادند
دو چشم خویش خونین رود کردند
چو آه حسرت از دل بر کشیدند
به گردون بر همی آذر کشیدند
چو سیل فرقت از دیده براندند
به دست اندر همی گوهر فشاندند
هوا دوزخ شد از بس آه ایشان
زمین از اشکشان دریای عمان
دو بیدل هر دو چون شیدا بماندند
چو رامین بر نشست و رخت بر داشت
ز روی صبر ویسه پرده برداشت
قضا از قامت ویسه کمان ساخت
که رامین را چو تیر از وی بینداخت
شده رامین چو تیری دور پر تاب
کمان بر جای و تیر آلوده خوناب
شکیب از من جدا شد تا تو آیی
نگارا تا تو باشی مانده در راه
هوا جوی تو باشد مانده در چاه
چه بختست این که گم بادا چنین بخت
گهم بر خاک دارد گاه بر تخت
به چندان غم بیاگند این دل تنگ
که در دشتی نگنجد شصت فرسنگ
چو دریا کرد چشمم را ز بس نم
چو دوزخ کرد جانم را ز بس غم
سزد گر خواب در چشمم نیاید
به دریا در که یارد بود مادام
به دوزخ در که آرد کرد آرام
چه بدتر زان گر از دشمن کنم یاد
که گویم دشمن من همچو من باد
چو از درگه به راه افتاده رامین
به پروین شد خروش نای رویین
چو ابر تیره شد گرد سواران
که او را اشک رامین بود باران
کجا داغ جفا بودش به دل بر
چو باشد در جدایی دل شکیبا