بخش ۵۴ - رفتن رامین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وى - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۵۴ - رفتن رامین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وى
فخرالدین اسعد گرگانیاگرچه یافت رامین مرزبانی
به درگاه برادر پهلوانی
دلش بی ویس با فرمان و شاهی
به سختی بود چود بی آب ماهی
بگشت او گرد مرز پادشایی
گرفته رای فرمانش روایی
به هر شهری و هر جایی گذر کرد
بدان را از جهان زیر و زبر کرد
چنان بی بیم و ایمن کرد گرگان
که میشان را شبان بودند گرگان
عقاب و باز بد در حد ساری
رفیق و جفت کبگ کوهساری
ز بس می خوردن و خوشی در آمل
تو گفتی بودش آب رودها مل
ز داد او همه مردم به کامش
نشسته روز و شب با عیش و رامش
ز بیم تیغ او در مرز گوراب
همی با شیر بیشه خورد گور آب
که بود از مرزها بهتر سپاهان
ز گرگان تا ری و اهواز و بغداد
جهان چون خفته آسوده ز سختی
حسودان از جهان دل برگرفته
گرفته روز و شب دست سران جام
به چنگ آورده دولت را سرانجام
چو رامین گرد مرز خویش برگشت
چنان آمد که بر گوراب بگذشت
سر افرازان چو شاپور و رفیدا
در آن کشور به نام نیک پیدا
سحرگاهان همه به شکار رفتند
به گاه نیم روزان می گرفتند
گهی در صید گه با تیر و خنجر
گهی در بزمگه با رود و ساغر
گهی شیران گرفتند از نیستان
بدین خوبی که گفتم روزگاری
به سر بردند در عیش و شکاری
دل رامین به هشیاری و مستی
چو ناز آگنده بود از درد و سستی
گر او تیری به نخچیری فگندی
به شب کز دوستان تنها بماندی
بدین سان بود حالش تا یکی روز
به ره بر دید خورشید دل افروز
به بوسه جان فزایی دلگشایی
دو زلفش خوانده نقش هر فسونی
به چشم آورده تیر افگن ز ابخاز
به زلف آورده جراره ز اهواز
یکی چون گل که بر وی مشک بیزد
یکی چون در که در وی باده ریزد
زره را در میان پروین فگنده
یکی بر نرگسش گشته کمان ور
رهی گشته دلش را سنگ و فولاد
چنان چون قد او را سرو و شمشاد
دو زلفش را لقب زنجیر دلبر
ز برف و شیر و خون و می رخانی
ز قند و نوش و شهد و در دهانی
یکی را بر کران مشکین جراره
یکی را بر میان رخشان ستاره
نهفته در قصب اندام چون سیم
به سر بر افسری از مشک و عنبر
فروهشته ز سر تا پای گیسوی
به بوی مشک و رنگ جان جادوی
و یا از مشک بر مه بسته اورنگ
بنا گوشش چو دیبای پر از گل
طرازی کرده بر دیبا ز سنبل
برین سان تن گدازی دل نوازی
چو باغی از مه و پروین بهارش
ز بس زیور جو گنجی پر ز زیور
ز بس گوهر چو کانی پر ز گوهر
همی باریدش از مر غول عنبر
چنان کز نقش جامه در و گوهر
به یک فرسنگ او را روشنایی
مهش از تاج و مهر از روی تابان
سهیل از گردن و پروین ز دندان
ز شیرینی چو کام و زندگانی
ز خوبان گرد او هشتاد دلبر
بتان چین و روم و هند و بربر
همه گردش چو گرد سرو نسرین
همه پیشش چو پیش ماه پروین
چو رامین دید آن سرو روان را
بت با جان و ماه با روان را
تو گفتی دید خورشید جهان تاب
که از دیدار او چشمش گرفت آب
دو پایش سست شد خیره فروماند
ز سستی تیرها از دست بفشاند
که بت بیند همی یا ماه یا خور
بهشتست این که دیدم یا بهارست
بتان چون لشکرند او شاه ایشان
ویا چون اخترند او ماه ایشان
درین اندیشه بود آزاده رامین
که آمد نزد او آن سرو سیمین
تو گفتی بود دیرین دوستدارش
بدو گفت ای جهان را نامور شاه
ز تو چون ماه روشن کشور ماه
شب آمد تو به نزد ما فرود آی
غمین گشتی یکی ساعت بیاسای
که داریمت به ناز و شادمانی
که دارد بوی مشک و رنگ آتش
ز بیشه شنبلید آرمت خود روی
بنفشه آرمت همچون تو خوش بوی
ز باغ آرم گل و آزاده سوسن
گرامی دارمت چون جان شیرین
که خود میهمان داریم چونین
جهان افروز رامین گفت ای ماه
مرا از نام و از گوهر کن آگاه
به گوراب از کدامین تخم زادی
چه نامی وز کدامین جایگاهی
مرا خواهی به جفتی یا نخواهی
لب شیرین تو پر شهد و قندست
نگویی تا ازان قندی به چندست
به جان تو که باشد سخت ارزان
نه آنم من که پوشیده ست نامم
که مهر از هیچ کس پنهان نماند
همه کس مهر تابان را بداند
درین کشور به نام نیک پیدا
مرا مادر به زیر گل بزاده ست
گل خوشبوی نام من نهاده ست
ستوده گوهرم از مام و از باب
که این از همدانست آن ز گوراب
گلم چهره گلم گونه گلم نام
به من شد هر که در گوراب خستو
که من هستم کنون گوراب بانو
مرا هست این نکویی مادر آورد
مرا دایه به مهر و ناز پرورد
مرا گردن بلورین سینه سیمین
به نرمی قاقم و بر بوی نسرین
چه پرسی از من و از خاندانم
که من نام و نژادت نیک دانم
تو بشکیبی ز دیدارش به گوراب
اگر هرگز شکیبد ماهی از آب
جدا مانی تو زان شمشاد آزاد
اگر دجله جدا ماند ز بغداد
شود شسته ز جانت این تباهی
گر از زنگی شود شسته سیاهی
دلت بسته ست بر وی دایه پیر
به افسون ساخته مسمار و زنجیر
تو نتوانی که از وی بازگردی
چو زو نشکیبی او را باش تنها
تو زو رسوا و او نیز از تو رسوا
شهنشه از تو ننگ آلود گشته
خدا از هر دو ناخشنود گشته
چو بشنید این سخن آزاده رامین
به دل مر بیدلی را کرد نفرین
کجا از بیدلی گشت او علامت
شنید از هر که در گیتی ملامت
دگر باره به نرمی گفت با ماه
سخنهایی که برد او را دل از راه
ز یزدان خواه تا یابد سلامت
همه کار خدای از خلق رازست
قضا را دست بر مردم درازست
مرا بر سر مزن کم کار زشتست
قصا بر من مگر چونین نبشته ست
که کار رفته را دریافت نتوان
اگر فرمان بری ماه دو هفته
نباشی یاد گیر از کار رفته
مرا از هر که بینی برگزینی
به نیکی مر مرا انباز گردی
اگر من یابم از تو کامگاری
بیابی تو ز من کامی که داری
ترا نگزیرد از بخشنده شاهی
مرا نگزیرد از رخشنده ماهی
تو باش اکنون به کام دل مرا ماه
که من باشم به کام دل ترا شاه
ترا بخشم ز گیتی هر چه دارم
و گر جانم بخوانی پیشت آرم
سرایم را نباشد جز تو بانو
روانم را نباشد جز تو دارو
هر آنگاهی که یابم از تو پیوند
خورم بر راستی پیش تو سوگند
که تا باشد به گیتی کوه و صحرا
رود جیحون و دجله سوی دریا
نماید خور فروغ و شب سیاهی
تو با من باشی و من با تو جاوید
نگیرم جز تو یاری را در آغوش
کنم آن را که دیده ستم فراموش
نبود از ویس نیکوتر مرا یار
به دو گیتی شدم زو نیز بیزار
جوابش داد خورشید گل اندام
منه راما مرا از جادوی دام
نه آنم من که در دام تو آیم
چنین بی رنج در کام تو آیم
نه خودکامی و نه فرمان روایی
نه میدانی پر از آشوب لشکر
نه ایوانی پر از دینار و گوهر
مرا کامیست از تو گر بیابم
سر از فرمان و رایت برنتابم
تو باشی پیش من شاه جهاندار
چو من باشم به پیش تو پرستار
نیابی در جهان چون من یکی یار
هم ایدر باش دل شاد و تن آسان
بکن پیمان که نه مهرش پرستی
نه پیغامش دهی نه کس فرستی
اگر با من کنی زین گونه پیمان
تن ما را دو سر باشد یکی جان
چو بشنید این سخن رامین از آن ماه
زبان خود ز پاسخ کرد کوتاه
پذیره کرد از گل این بهانه
گرفتش دست و بردش سوی خانه
چو رامین شد در ایوان رفیدا
گهی صد جام در پایش فشاندند
در و دیوار در دیبا گرفتند