بخش ۵۵ - عروسى کردن رامین با گل - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۵۵ - عروسى کردن رامین با گل
فخرالدین اسعد گرگانیپس آنگه نامداران را بخواندند
دگر ره در و گوهر برفشاندند
جهان افروز رامین کرد پیمان
به سوگندی که بود آیین ایشان
که تا جانم بماند در تن من
گل خورشید رخ باشد زن من
نجویم نیز ویس بدگمان را
نه جز وی نیکوان این جهان را
مرا تا من زیم گل یار باشد
دلم از دیگران بیزار باشد
گل گلبوی باشد دل گشایم
زمین کشور بود گوراب جایم
مرا تا گل بود سوسن نبویم
همین تا مه بود اختر نجویم
پس آنگه گل به خویشان کس فرستاد
همه کس را ازین کار آگهی داد
ز گرگان و ری و قم و صفاهان
ز خوزستان و کوهستان و اران
شبستان پر شد از انبوه ماهان
هم ایوان پر شد از انبوه شاهان
سراسر دل به رامش برگشادند
به شادی ماه را بر شاه دادند
همه جایی به می خوردن نشستند
ز بس بر دستها پر مر پیاله
تو گفتی بود یکسر دشت لاله
چو روز آمد به هر دشتی و رودی
به گوش آمد ز هر گونه سرودی
چو شب بودی به هر دشتی و راغی
به هر دستی ز جام می چراغی
ز بس بر راغ دیدند لهد بازی
ز بس بر کوه دیدند شاد خواری
ز بس بر روی صحرا مشک و دیبا
همه خرخیز و ششتر گشت صحرا
ز بس در مرغها دستان نوایی
همه مرغان شده چنگی و نایی
ز بس می ریختن در کوهساران
ز می سیل آمد اندر جویباران
بخار بوی خوش چون ابر بسته
به می گرد از همه گیتی بشسته
که و مه پاک مرد و زن یکی ماه
به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
گهی ژوپین زدند و گاه تنبور
گهی مستان بدند و گاه مخمور
گهی ساغر زدند و گاه چوگان
گهی دستان زدند و گاه پیکان
گهی غرم و گوزن و رنگ کهسار
ز بالا سوی هامون رفت ناچار
گهی آهو و گور از روی صحرا
ز دست یوز و سگ رفته به بالا
جهان بی غم نباشد گاه و بیگاه
در آن کشور نبود اندوه یک ماه
نشسته روز و شب بی رنج و بی غم
گشاده دل به بخشش مهتران را
سرایان هر یکی بر نام رامین
سرودی نغز و دستانی به آیین
بزی تو جاودان دور از همه غم
به هر کامی که داری کامگاری
به هر نامی که جویی نامداری
به نخچیر آمدی با بس شگفتی
چو گل بایسته نخچیری گرفتی
کنون همواره گل در پیش داری
که گلزار آمد این گل را دل تو
گلی کش بوستان ماه دو هفته ست
کدامین گل چو او بر مه شکفته ست
به دی ماهان تو گل بر بار داری
نکوتر آنکه گل بی خار داری
گلش با گلستان سرو روان است
کجا دانی که چونین گلستان است
گلستانی که با تو گاه و بیگاه
گهی در باغ باشد گاه بر گاه
به شادی باش با وی کاین گلستان
نه تابستان بریزد نه زمستان
گلی که ش خار زلف مشک سای است
عجبتر آنکه مشکش دلربای است
گلی کاو را دو کژدم باغبان است
گلی کاو را دو نرگس پاسبان است
گلی کاو را به دل باید که جویی
گلی کاو را به جان باید که بویی
گلی با بوی مشک و رنگ باده
گلی کاو خاص گشت و هر گلی عام
نهاده فتنه گردش عنبرین دام
بماناد این گل اندر دست رامین
و با او جام می بر دست رامین
چنین بادا به پیروزی چنین باد
جهان یکسر به کام آن و این باد
به چوگان و شراب و رود و اشکار
به پایان شد عروسی نوبهاران
به شادی بر دز گوراب رفتند
دگر باره فراز آمد بت آرای
نگارید آن سمن بر را سراپای
از آرایش چنان شد ماه گوراب
که از دیدار او دیده گرفت آب
رخش گفتی نگار اندر نگارست
بناگوشش بهار اندر بهار ست
مشاطه مشکش اندر گیسوان کرد
چو سرمه در دو چشم آهوان کرد
دو زلف و ابروانش را بپیراست
بناگوش و رخانش را بیاراست
گل گل بو ی شد چون گل شکفته
چو سروی در زر و گوهر گرفته
چکان از هر دو رخ آب جوانی
نگارین روی او چون قبله چین
نگارین دست مثل زلف پر چین
چو رامین روی یار دلستان دید
رخش را چون شکفته گلستان دید
به ابر اندر ستاره گوشوار ش
دو زلفش چون ز عنبر حلقه در هم
رخانش چون ز لاله توده بر هم
به گردن برش مروارید چندان
چو بر سوسن چکیده قطر باران
لبش خندان چو یاقوت سخنگوی
دهانش تنگ و چون گلاب خوشبو ی
چنان بودی که بر گردنش گوهر
بدو گفت ای به خوبی ماه گوراب
که ویس دلستان را نیک مانی
تو چون ویسی لب از نوش و بر از سیم
تو گویی کرده شد سیبی به دو نیم
گل آشفته شد از گفتار رامین
بدو گفت ای بد اندیش و بد آیین
و یا قول زبان شهزادگان را
مبادا در جهان چون ویس دیگر
بد آغاز و بد انجام و بد اختر
مبادا در جهان چون دایه جادو
ترا ایشان چنین خودکام کردند
ز خودکامی ترا بدنام کردند
نه تو هرگز خوری از خویشتن بر
نه از تو برخورد یک یار دیگر
ترا کرده ست دایه سخت بیهوش