بخش ۷۲ - مویه کردن ویس بر جدایى رامین - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۷۲ - مویه کردن ویس بر جدایى رامین
فخرالدین اسعد گرگانیچو ویس دلبر آذین را گسی کرد
به درد و داغ دل مویه بسی کرد
مر آن مردی که این مویه بخواند
اگر با دل بود بی دل بماند
کجا شد آن خجسته روزگارم
که بودی آفتاب اندر کنارم
مرا کز آفتاب آمد جدایی
چگونه پیشم آید روشنایی
برانم زین دو چشم تیره دو رود
که ماه و آفتابم کرد پدرود
اگر نه آفتاب از من جدا شد
جهان بر چشم من تیره چرا شد
منم بیمار و نالان در شب تار
که در شب بیش باشد درد بیمار
نکردم بد به کس تا نبینم
چرا اکنون ز بد روزی چنینم
بدرد این دل از بس غم که در اوست
بدرد نار چون پر گرددش پوست
دلی بسته به چندین گونه بیداد
نه تابد خور درو و نه وزد باد
ازیرا زین دو چشمم سیل بارد
که گردد کشت زرد از ابر بسیار
به خون من نویسد گونه گونه
چه رویست این که رنگش چون زریرست
چه بختست این که عشق او را دبیرست
مرا عشق آتشی در دل برافروخت
دلم با هر چه در دل بد همه سوخت
ز بس کز عشق وی را محنت آید
اگر بی دانشی کرد این دل ریش
چنین شد لاجرم از کرده خویش
بدا کارا که بود این مهربانی
ببرد از من دل و جان و جوانی
گر او را خود من آوردم به گیهان
جزای من بسست این داغ هجران
مرا بین چون کمانی گشته دو تا
تو تیری من کمانم در جدایی
چو رفتی نیز با زی من نیایی
بپیچم چون به یاد آرم جفایت
چو آن شمشادگون زلف دو تایت
بلرزم چون بیندیشم ز هجران
چو گنجشگی که تر گردد ز باران
ندید از تو مگر زنهارخواری
نه بر تو همچو مادر مهربان بود
نه مهرت را همیشه دایگان بود
نه گیتی را به چشم تو همی دید
ز چشم بد همی بر تو بترسید
نه دیدار تو بودش کام و امید
نه رخسار تو بودش ماه و خورشید
نه بالای تو بودش سرو و شمشاد
نه زین شمشاد بودی جان او شاد
بنفشه بر دو زلفت کی گزیدی
چرا با جان من چندین ستیزی
نه من آنم که بودم دلفروزت
نه روی من ز عشقت بود زرین
نه اشک من ز جورت بود خونین
نه رود از هجر تو بر رخ گشادم
نه سنگ از مهر تو بر دل نهادم
نه جز تو نیست در گیتی مرا کس
کنون گر بینیم گویی نه آنی
نه آنم که تو دیده ستی نه آنم
در آنگه تیر و اکنون چون کمانم
زدم بر رخ دو دست خویش چندان
که نیلوفر شد آن گلنار خندان
دهم آبش همی زین چشم بی خواب
که نیلوفر نباشد تازه بی آب
دو چشم من ز سرخی مثل لاله ست
برو بر اشک من مانند ژاله ست
مرا دل دشمنست ای وای بر من
چه نادانم که از دل چاره جویم
که خودیکباره دل برد آب رویم
پر آتش شد دلم چون گشت سرکش
بنال ای دل که ارزانی بدینی
که هم در این جهان دوزخ ببینی
قضا ما را چنین کرده ست روزی
که من گریم همه ساله تو سوزی
بدین سان زندگانی چون بود خوش
که من باشد در آب و تو در آتش
پس آنگه کشتی اندر وی برانم
ز خونین جامه سازم بادبانم
به باد سرد خود کشتی برانم
چو باد از من بود دریا هم از من
عدیل ماهیان باشم به دریاب
که خود چون ماهیم همواره در آب
برو پیچیده خون آلوده جامه
کند با من به پاسخ مهر جویی
نباشد عاشقان را زین بتر روز
که چشم نامه ای دارند هر روز
که من با دوست کردم ناز و گشی
کنون با او به نامه گشت گفتار
و گر خسپم بود در خواب دیدار
بماندم تا چنین روزی بدیدم
وزان پایه بدین پایه رسیدم
بسی خوشتر ز چونین زندگانی
که با بی دل کنی خواری همیشه
همان ابری که باری درد و زاری
همان بادی که آرد بود گلزار
همی نادر به من بوی تن یار
چه بد کردم که او با من چنینست
مگرباد تو با من هم به کینست
زمین را در گل و دیبا گرفته
چو جان پاک از تن دور مانده
همانا خاک در گیتی ز من به
که او را نوبهارست و مرا نه