بخش ۱۰۰ - پشیمان شدن رامین از رفتن ویس و از پس ویس شدن - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۱۰۰ - پشیمان شدن رامین از رفتن ویس و از پس ویس شدن
فخرالدین اسعد گرگانیچو ویس دلبر از رامین جدا شد
هوا همچون دمنده اژدها شد
چه برفش بود و چه زهر هلاهل
که در ساعت همی بفسرد ازو دل
سیه ابری برآمد صف بپیوست
دم و دیدار بیننده فروبست
همی زد برف را بر چشم و بر روی
چنان کاسیمه گشتی پیل با اوی
ببسته راه رامین بی محابا
چو بندد راه کشتی موج دریا
تنش در برف بود و دل در آتش
که با دلبر چرا شد تند و سرکش
پشیمان گشت از گفتار بی بر
ز دیده سیل مرجان ریخت بر بر
خروشی ناگهان از وی رها شد
که گفتی جان وی از تن جدا شد
عنان رخش را چون باد برتافت
سمنبر ویس را در راه دریافت
چو مستی بیهش از رخش اندر افتاد
همی گفت ای صنم بر من ببخشای
گناه من ز نادانی دو تو شد
که نانیکو به چشم من نکو شد
من آن زشتی که دانستم بکردم
کنونم نیست با تو چشم دیدار
زبان را نیست با تو رای گفتار
زبانم را گره بسته ست گویی
نه در پوزش سخن گفتن توانم
نه بی تو ره به کار خویش دانم
بماندستم کنون بی چار و بی یار
دل از صبر و تن از آرام بیزار
زبان از شرم تو خاموش گشته
روان از مهر تو بی هوش گشته
ببرد از ره دلم را دیو تندی
به مهر اندر پدید آورد کندی
کنون گردیدم از کرده پشیمان
ز من طاعت ازین پس وز تو فرمان
چنان دلجوی فرمان بر بوم من
که پیشت کمترین چاکر بوم من
به خنجر بر شکافم سینه خویش
بدارم تا نه تو مانی و نه من
مرا کس نیست جز تو در جهان نیز
چو من مانده نباشم تو ممان نیز
اگر شاید که من پیشت بمیرم
به گاه مرگ جویم چون تو یاری
در آن گیتی به هم خیزیم باری
هر آن گاهی که چون تو یار دارم
مرا هم تو بهشتی هم تو حوری
که جوید در جهان زین هردو دوری
منم با تو تو با من تا به جاوید
نبرم هرگز از مهر تو اومید
همی گفت این سخن دلخسته رامین
روان از دیده بر بر رود خونین
سخنهایی که صد باره بگفتند
دگر باره همان از سر گرفتند
بگفتند آن جفا کز هم بدیدند
جهان مانده شگفت از کار ایشان
دل ویسه چو کوهی بود سنگین
رخش همچون بهاری بود رنگین
نه از گفتار رامین نرم شد سنگ
نه از سرما بهارش گشت بی رنگ
چو تنگ آمد به خاور لشکر شام
کجا رامین شدی از هجر شیدا
چو بام آمد سخنها گشت کوتاه
ز بیم دشمنان در گوشک رفتند
دل از درد و روان از غم بشستند
سرای و گوشک را درها ببستند
ز شادی هر دو چون گل بر شکفتند
درو آن دو سمنبر چون دو پیکر
یکی تن بود در بستر به دو جان
چو رخشنده دو گوهر در یکی کان
همه بالین پر از مه بود و پروین
همه بستر پر از گلنار و نسرین
ز روی و موی ایشان در شبستان
نهاده چون دو دیبا روی بر روی
چو دو زنجیر مشکین موی بر موی
چه از بستر چه زان دو روی نیکو
به هم بر خز و دیبا بوده ده تو
چنین بودند یک مه دو نیازی
همیشه راست کرده بر نشان تیر
به هم آمیخته مثل می و شیر
گهی پر باده جام زر گرفتند
گهی کافور و گل بر هم نهادند
گهی بر ریش هم مرهم نهادند
اگرچه بود دلهاشان پر آزار
به بوسه خواستندش عذر بسیار
نبود آگه ز کار ویس و رامین
ندانست او که رامین در سرایش
نشسته روز و شب با دلربایش
همی با او خورد آب از یکی جام
بپالوده دل از اندوه دوران
به کام خویش در دام اوفتاده
دو گیتی را به یک دلبر بداده
مبادا عشق و گر بادا چنین باد
که یابد عاشق از بخت جوان داد
چه خوش باشد چنین عشق و چنین حال
گر آید مرد عاشق را چنین فال
به عشق اندر چنین بختی بباید
که تا پس کار عشق آسان برآید
بسا روزا که من عشق آزمودم
چنین یک روز ازو خرم نبودم
زمانه زانکه بود اکنون بگشته ست
مگر روز بهیش اندر گذشته ست