بخش ۱۰۱ - آشکار شدن رامین بر شاه موبد - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۱۰۱ - آشکار شدن رامین بر شاه موبد
فخرالدین اسعد گرگانیچو یک مه ویس و رامین شاد بودند
به باغ عشق چون شمشاد بودند
جهان خوش گشت و کم شد برف و سرما
در آمد باز پیش آهنگ گرما
به ویسه گفت رامین زود ما را
به شه بر گشت باید آشکارا
ز پیش آنگه راز ما بداند
کجا زین بیش پوشیده نماند
چو زین چاره بیندیشید گربز
شبی پنهان فرود آمد از آن دز
یکی منزل زمین از مرو بگذشت
چو روز آمد دگر ره باز پس گشت
همی شد بر ره مرو آشکاره
به دروازه درون شد یکسواره
هم اندر گرد راه و جامه راه
همی شد راست تا پیش شهنشاه
که خورشید بزرگی روی بنمود
جهان افروز رامین آمد از راه
به پیکر همچو سروی بر سرش ماه
به راه آسیب سرما خورده یکچند
چو پیش شاه شد آزاده رامین
نیایش را دو تا شد سرو سیمین
شهنشه شاد شد چون روی او دید
هم از راه و هم از روزش بپرسید
جهان افروز رامین گفت شاها
نکو ناما به شاهی نیکخواها
ز بهروزیت بد خواه تو بد روز
ز هر کامی فزونتر باد کامت
به نیکو روزگارت جاودان باد
به شاهی بخت نیکت کامران باد
دلی باید مه از کوه دماوند
کنونم سر به پروین برکشیدی
تو داده ستی مرا هم جان و هم جاه
مرا هم بابی و هم نامور شاه
به گوهر دان که من ناپاک باشم
مرا دربان سزد بر رفته کیوان
اگر باشم به درگاه تو دربان
به فرمانت شدم شاها به گرگان
تهی کردم که و دشتش ز گرگان
کهستان را چنان کردم به شمشیر
که آهو را همی فرمان برد شیر
ز موصل تا به شام و تا به ارمن
شهنشه را نمانده ست ایچ دشمن
که پیشم کمترین بنده جهانست
همه چیزی به من داده ست دادار
همه چیزی به یک بنده نداده ست
چو بودم روز و شب سخت آرزومند
به جان افزای دیدار خداوند
چنین تنها خرامیدم ز گوراب
شتابان همچو از کهسار سیلاب
به راه اندر همه نخچیر کردم
کنون تا فر این درگاه دیدم
به شادی شاه را بر گاه دیدم
ز دولت یافتم همواره اومید
نهادم تخت را بر تاج خورشید
سه مه خواهم به پیش شاه خوردن
و گر کاری جزین فرمایدم شاه
نیابم بهتر از فرمان او راه
چنان فرمان او را پیش دارم
من آنگه زنده باشم زی خردمند
که جان بدهم به فرمان خداوند
چو شاهنشاه بشنید این سخن زو
بدو گفت اینکه کردی خوب کردی
مرا دیدار تو باشد دل افروز
ازو سیری کجا یابم به یک روز
کنون باری زمستانست و سرماست
نباید روز و شب جز رود و می خواست
ترا در ره بسی باشند یاران
من آیم با تو تا گرگان به نخچیر
که باشد در بهاران خانه دلگیر
کنون رو برکش از تن جامه راه
به گرمابه شو و جامه دگر خواه
چو رامین بازگشت از پیش او شاد
سه ماه آنجا بماند آزاده رامین
ندیدش جز هوای دل جهان بین
همه آن داد بختش کاو پسندید
نهانی ویس دلبر را همی دید
به پیروزی هوای دل همی راند
هواش از شاه پوشیده همی ماند
چنان کز وی نبردی شه گمانی