بخش ۱۰۵ - رفتن رامین به کهندز به مکر - فخرالدین اسعد گرگانی | ناهیدبخش ۱۰۵ - رفتن رامین به کهندز به مکر
فخرالدین اسعد گرگانیچو دود شب بماند از آتش روز
فلک بنوشت خیری مفرش روز
بشد بر پشت اشقر آفتابی
چو بازآمد بر ادهم ماهتابی
ز لشکرگه به راه افتاد رامین
ندیدش هیچ کس جز ماه و پروین
رسول ویس پیشش با چهل کس
که بودی لشکری را هر یکی بس
گهی تازان گهی پویان چو گرگان
به یک هفته به مرو آمد ز گرگان
چو رامین از بیابان رفت بیرون
نماندش رنج ره یکروزه افزن
رسول و ویس را از ره گسی کرد
ز بهر ویس اندرزش بسی کرد
که او را آگاهی از من نهان ده
کجا این بار کار ما نهان به
مگو این راز جز با ویس و دایه
که خود دایه ست ما را سود و مایه
بگو کاین بار کار ما چنان شد
کجا در هر زبانی داستان شد
نشاید دید ازین پس روی موبد
و گر بینم سزاوارم به هر بد
تو فرداشب به دز بر باش هشیار
ز شب یک نیمه رفته گوش من دار
بکن چاری که من پیش تو آیم
نهان دار این سخن تا من رسیدن
کجا این پرده من خواهم دریدن
فرستاده برفت از پیش رامین
به راهان در شتابان تر ز شاهین
بدان گه سیم بر ویس گل اندام
به مرو اندر کهندز داشت آرام
نهاده بود همواره در آن دز
که بیش از مال موبد بود مالش
به گنج و خواسته قارون دیگر
فرستاده چو بازآمد ز گرگان
ز دروازه شد اندر شهر پنهان
پس آنگه چون زنان پوشید چادر
به پیش ویس بانو شد بر استر
کجا خود ویس را آیین چنان بود
که هر روزش یکی سور زنان بود
به شادی هفته ای با او بدندی
نهان از زرد شد تا پیش بانو
بگفتش سر به سر پیغام رامین
به سان در و شکر خوب و شیرین
که داند گفت چون بد شادی ویس
تو گفتی مفلسی گنج روان یافت
و یا مرده دگر باره روان یافت
همانگه سوی زردش کس فرستاد
که بختم دوش در خواب آگهی داد
که ویرو یافت لختی درد و سستی
به آتشگاه خواهم رفتن امروز
به کار نیک بودن آتش افروز
به نیکو و به پاکی و به رامش
همیشه نام نیک و کار دین کن
همانگه ویس شد با دوستداران
به دروازه به آتشگاه خورشید
که بود از کردهای شاه جمشید
چه مایه ریخت خون گوسفندان
ببخشید آن همه بر مستمندان
چه مایه جامه و گوهر برافشاند
چه مایه سیل شیم و زر ز کف راند
چو شب بر روی گردون سایه گسترد
فرستاده شد و رامین درآورد
زبون شد مشتری را پیر کیوان
بماند آن راز در گیتی نهفته
اگرچه کار باشد سهمگین سخت
به آسانی برآید چون بود بخت
چنان چون ویس و رامین را برآمد
همه بیگانگان از در برفتند
کسان ویس با رامین بماندند
همانگه جنگیان را برنشاندند
کشیده چون زنان در روی چادر
بدین چاره ز دروازه برفتند
به پیش اندر گروهی شمعداران
همی راندند مردی را ز راهش
نهفته ماند زین چاره گناهش
بدین نیرنگ رامین را به دز برد
نهفته زیر چادر با چهل گرد
به باره پاسبانان بر نشستند
چو شب تاریک شد چون جان بد مهر
تو گفتی دود و قیر اندود بر چهر
هوا از قعر دریا تیره تر شد
فلک چون قعر دریا پر گهر شد
دلیران از کمین بیرون دویدند
چو سوزان آتش اندر دز فتادند
چو خفته کش پلنگ آید به بالین