شمارهٔ ۱۰۱۸
آشفتهٔ شیرازیزابروان تیغ دوسر بر مه و مهر آخته ای
رتبه خود چه توان کرد که نشناخته ای
هیچکس راه نبرده که کجا منزل تست
چون کلیسا و حرم هردو بپرداخته ای
گفتی ای عقل که با عشق کنم ساز نبرد
پنجه ای صعوه به شاهین ز چه انداخته ای
مطربا راست نوازی ره عشاق بیار
اینچنین نغمه از این پرده تو ننواخته ای
این صف آرایی مژگان سیه حاجت نیست
که به یک غمزه تو کار دو جهان ساخته ای
دین و دل صبر و خرد رفت به تاراج نظر
تا تو ای عشق دو اسبه به سرم تاخته ای
نوبت سلطنت امروز بزن کز خم زلف
پرچم از غالیه بر مهر و مه افراخته ای
سروناز که در این باغ شده جلوه گهت
که تو را طوق به گردن بود و فاخته ای
شاید آشفته ای که اکسیر مرادت بزنند
زان که در بوته اخلاصش بگداخته ای
کعبه دل ز علی جا چه دهی نقش بتان
بازی عشق و چنین نرد دغل باخته ای
