شمارهٔ ۱۱۰۰
آشفتهٔ شیرازیسودای تو هر شب کشدم بر سر کویی
چون آینه هر لحظه کنم روی برویی
کی یکسر مو جان زفسون تو برد دل
کامیخته سحر تو بر هر سر و مویی
امشب بکجا میروی ای سرو خرامان
کاز هر بن مژگان رود از یاد تو جویی
جز کنج در میکده ما را نبود کنج
من غیر تو هرگز نکنم روی بسویی
من خوی نگردانم و روی از تو نپیچم
ترکانه تو هر لحظه برایی و بخویی
چون عود اگر سوخته ام بوی خوشم نیست
در آه من از زلف تو آمیخته بویی
ای سینه سیمین تو مگر نقره خامی
ای دل تو در آن سینه مگر آهن و رویی
ای محتسب از عاقبت خویش بیندیش
روزی که زنی سنگ تغافل بسبویی
از هو بجز از نام علی هیچ مجویید
صوفی بعبث چند زنی هایی و هویی
افکنده سر آشفته بمیدان ارادت
شاید که شمارند زچوگان تو گویی
