بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
اسیری لاهیجیهست بسم الله الرحمن الرحیم
مصحف آیات اسرار قدیم
نام حق سر دفتر هر دفتر است
آنچه بی نام خدای ست ابتر است
افتتاح نامها از نام او
هر دو عالم جرعه نوش از جام او
حمد بی علت خدا را لایقست
علت و معلول بر وی عاشقست
آن خداوندی که در عرض وجود
هر زمان خود را به نقشی وانمود
حمد قولی چیست اقرار زبان
حمد فعلی طاعت و اعمال دان
حمد حالی اتصال جان و دل
بر صفات پاک و برتر ز آب و گل
در حقیقت حمد آن باشد که تو
بوده باشی دایما با یاد هو
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم - اسیری لاهیجی | ناهیدگفت پیغمبر که لا احصی ثنا
چون به عالم نیست غیر یار کس
حامد و محمود هم خود بود و بس
هر چه بینی مصحف آیات اوست
جمله عالم عابد و معبود اوست
هر چه بینی ساجد و مسجود اوست
جمله موجودات بی کام و زبان
وز صفاتت دور عقل بوالفضول
عقل کل از جام عشقت باده نوش
نفس کل مستانه از شوقت به جوش
جرعه ای نوشیده از عشقت ملک
گشته سرگردان به گرت چون فلک
ز آتش عشقت فروزان مهر و ماه
زهره و کیوان بدین دعوی گواه
تیر و بهرام از طلب بر سر دوان
گشته جویای تو در گرد جهان
گرد کویت نه فلک اندر طواف
چرخ و انجم را از این شیوه است لاف
آب زان سو در پیت گشته روان
خاک ازین سودا فتاده در زیان
ریختی یک جرعه دردی بر جماد
مست و بیخود گشت و در راه اوفتاد
چون نبات مرده از وی نوش کرد
سر برآورد از زمین و جوش کرد
سرو و شمشاد از نشاطش سبز و خوش
در هوایش گشته رقصان بنده وش
شد بنفشه سرنگون از درد او
جامه نیلی کرده است از گرد او
از خمارش لاله دارد داغ دل
از غمش او را فروشد پا به گل
یاسمین و گل ز مستی جامه چاک
گاه می خندند و گاهی دردناک
مست و لایعقل فتاده رو به خاک
باده می آید به جای خون ز تاک
ورد و ریحان عاشق رویت به جان
سوسن از شوق تو گشته ده زبان
هر گیاهی که برآمد از زمین
مست عشقش دیدم از عین الیقین
جملۀ حیوان از می عشق تو مست
گشته جویای تو از بالا و پست
بلبل از شوق گل رویت به جان
فاخته کوکو زنان در کوی تو
جمله وحش و طیر مست جام عشق
جان هر یک گشته درد آشام عشق
گشته انسان مست و بیخود زان شراب
ز آتش عشق تو دارد دل کباب
انبیا از جام وصلت سر خوشند
عاشقان از باده عشق تو مست
عارفان زین جام گشته نیست هست
در شریعت عالمان در گفت و گوی
در طریقت سالکان در جست و جوی
در حقیقت جمله را دل سوی تست
جان هر یک در هوای روی تست
حاجیان در کعبه اندر طوف تو
در کلیسا راهبان در خوف تو
در مساجد مؤمنان از شوق تو
کافران در بتکده از ذوق تو
رند درد آشام مست از عشق تو
زاهد بیچاره پست از عشق تو
در کنشت و دیر ترسا و یهود
بت پرستان را تویی مطلوب جان
هست از بت روی تو محبوب جان
گشت امرت را مسخر هر که هست
بت پرست و مؤمن و ترسا و مست
دیده ام ذرات عالم را تمام
هر یکی از خوان عشقت با نوا
آن یکی از جرعه یی مست و خراب
وان دگر نوشیده دریای شراب
هر یکی سر مست جام وصل یار
وز غم هجران به جان در زینهار
بیخود از مستی و گویان کو شراب
هر یکی نوعی ترا جویان شده
در ثنایت یک به یک گویان شده
غافل آن یک از ثنای یک دگر
وین یکی از حمد آن یک بیخبر
جمله در تسبیح و در تهلیل تو
از نسیم وصل هر یک برده بو
هر یکی گشته ز اسمی مستفیض
فیض آن یک فیض دیگر را نقیض
مظهر هادی به صدق از جان و دل
با وجود آنکه این جوها روان
شد از آن دریای بی قعر و کران
گر به جویش چند روزی جا بود
گرچه آب جمله از یک بحر بود
ره به مطلق گر برد رد می شود
رو نظر در بحر کن جو را مبین
هر چه مشغولت کند از یاد دوست
دشمنش دان فی المثل گر جان و پوست
هر چه دور اندازدت از وصل یار