شمارهٔ ۳۴۹
اسیری لاهیجیما عاشق مست آن لقاییم
معشوقه پرست بی نواییم
شیدایی عشق و بیخود از خود
مست می لعل جانفزاییم
بیگانه ز عقل و صبر و هوشیم
با عشق و جنون آشناییم
وقت است به در شویم از خود
در کوی قلندری درآییم
ما رند و قمارباز و بی باک
هم گوشه نشین و پارساییم
اوباش و حریف شاهد و می
هم صاحب ورد و با دعاییم
پیوسته شده ست جان به جانان
تا ما ز خودی خود جداییم
مایی و منی حجاب ره بود
مایی چو برفت ما نه ماییم
با دوست یکی شویم اسیری
از قید خودی اگر برآییم
