شمارهٔ ۴۸۸
اسیری لاهیجیعاشقم برخط و خال و رخ مه سیمایی
که بیک عشوه فریبد دل صد دانایی
هست در گردن جان سلسله زلف کسی
که اسیرست بدامش دل هر شیدایی
چون توان دید جمال رخش امروز بنقد
از پی نسیه چرا منتظر فردایی
نکند بار دگر دیده بطوبی نظری
گر بجنت بخرامی بچنین بالایی
آنچنان واله حسنش شده ام از دل و جان
که ندارم بجهان هیچ بخود پروایی
هر گدایی که بکوی تو درآید روزی
گشت در مملکت هر دو جهان دارایی
مایی ما که اسیری به جهان قطره نمود
غرقه در بحر شد و هست کنون دریایی
