شمارهٔ ۱ - اسیری لاهیجی | ناهیدجنبش بحر عشق پیداشد
موج زد نقش ما هویدا شد
گشت دریا عیان بصورت ما
مایی ما نمود دریا شد
هر دو عالم بنقش ما بنمود
اصل جمله حقیقت ما شد
قلزم عشق زد نفس در دم
جمله کاینات پیدا شد
تا نماید کمال خود پیدا
عشق از خانه سوی صحرا شد
عشق برخود لباس هر دو جهان
چون بیاراست آشکارا شد
حسن خود در لباس زیبا دید
عاشق خویش گشت و شیدا شد
نام خود کرد عاشق و معشوق
گاه مجنون و گاه لیلا شد
غیر او نیست در جهان موجود
که جهان موجهای این دریاست
موج دریا و یکیست غیر کجاست
هر دو عالم ظهور یک عشق است
دل چو دریافت ذوق حالت عشق
پرده از روی راز خویش گشود
که جهان موجهای این دریاست
موج و دریا یکیست غیر کجاست
من مقامات و حال و کشف و شهود
من تجلی و نور و ذوق و سماع
صحو و محو و عیان نمی دانم
عقل و نفس و ملایک و ارکان
این جهان آن جهان نمی دانم
همچو این یک بیان نمی دانم
که جهان موجهای این دریاست
موج و دریا یکیست غیر کجاست
پس برون کرد سر ز جیب جهان
که جهان موجهای این دریاست
موج و دریا یکیست غیر کجاست
در ره جست و جو بجان کوشیم
بی خبر از خودیم و مدهوشیم
وقت آن شد که سوی بحر رویم
غوطه در بحر بی کرانه زنیم
از کس این راز را نمی پوشیم
که جهان موجهای این دریاست
موج و دریا یکیست غیر کجاست
هرکه دارد گمان که غیری هست
هر کسی کو نشان عشق بخواند
که جهان موج های این دریاست
موج و دریا یکیست غیر کجاست
در جهان نیست کس بتو مانند
تا جمال تو بینم از همه رو
که جهان موج های این دریاست
موج و دریا یکیست غیر کجاست
هرکه محجوب کفر و دین باشد
ما چه دانیم نقش عالم چیست
که جهان موج های این دریاست
موج و دریا یکیست غیر کجاست
ما چه دریا دل و چه رندانیم
واله و دنگ و مست و حیرانیم
همه را ما چو نیک می دانیم
کشف شد بر دلم چو این حالت
غیر ازین برزبان نمی رانیم
که جهان موج های این دریاست
موج و دریا یکیست غیر کجاست
عاشقانرا چه عیش و بازارست
حسن او بیند از دو کون عیان
که جهان موجهای این دریاست
موج و دریا یکیست غیر کجاست
خویشتن در لباس کون و مکان
غیر او را کجاست نام و نشان
که جهان موج های این دریاست
موج و دریا یکیست غیر کجاست
مرا با من بلطف خویش مگذار
که ما و من حجاب راه ما شد
حجاب ما بفضل از پیش بردار
مگر بینم دمی بی پرده دیدار
بهر جا رو نموده بهر اظهار
که تا نبود نشان و نام عالم
ز روی خود برافکن پرده ای یار
دمی معشوق خود شو عاشق خود
ترا دایم چو با خود بود بازار
که تا بودم نبودم هیچ هشیار
شراب وحدتش ما را چنان ساخت
که کثرت را نه بینم غیر پندار
بگو با خاص و عام این نکته روشن
اسیری چون شدی واقف ز اسرار
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان اوست
جهان از شوق رویت بیقرارست
که در خوبی تویی زیبای عالم
خرد تا مست شد از باده عشق
نه پروای خود و پروای عالم
چو گشتم شادمان از وصل دلبر
فراغت دارم از غم های عالم
جهان روشن ز مهر روی یارست
که از یارست پر مأوای عالم
مترس از کس اسیری فاش میگو
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان است
نسیم زلف عنبر بوی او ساخت
قد چون سرو او از عزو از ناز
جهان از حسن او برداشت حظی
زهی حسن جهان آرا که خود را
یکی معنی است گر صد گر هزارست
بدیدی روی او زین پرده بگذر
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان اوست
رخش ز آیینه هر ذره پیداست
که قیوم جهان بودن خداراست
که اندر وی همه عالم هویداست
مرا از خط و خالش گشت روشن
که روی خوب او عالم بیاراست
نگنجد ما و من در بزم وصلش
که بزم وصل جانان بی من و ماست
رخ پر نور او یا رب چه زیباست
اگر خواهی که گردد برتو روشن
بدست آور دلی کو سرشناساست
که پیش عارف این آمد ره راست
درو بنگر که بینی چون اسیری
که هر ذره بدین معنی چه گویاست
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان اوست
که زلفش پرده روی چو ماهست
ز اوراق جهان او دل سیاهست
کسی را نقد عرفان گشت حاصل
که او فارغ ز فکر مال و جاهست
بمعشوق ار چه ره بسیار باشد
بوصل او کجا ره می توان برد
که ذرات دو عالم را پناهست
رسد این نکته چندین سال و ماهست
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان اوست
پر از آشوب و غوغا شد ولایت
همه عالم پر از روح و صفا شد
تویی معشوق و عالم جمله عاشق
چو حسنت را نهایت نیست پیدا
هزاران جان و دل سازم فدایت
ندانم از چه روی خویش پوشی
جهان روشن کن از نور هدایت
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان اوست
که تا شاید بدست آری دلارام
تن اندر محنت و اندوه درده
کنون عمریست کاندر راه عشقش
درین اندیشه بودم گاه و بیگاه
که از غیبم ندا آمد که ای خام
ترا از تو شود حاصل همه کام
ظهوری بود و خواهد بود مادام
که جز انسان نیابی مظهر تام
که ماه و مهر نور از وی کند وام
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان اوست