چو شاه از جای خود عزم سفر کرد
سپاه و لشکر خود را خبر کرد
چو دید آن شه که عالم هست ویران
ز گنج خویشتن کارش چو زر کرد
سپاه شاه را چون بود جا تنگ
به یک دم لشکر خود در به در کرد
چو شه عادل رعیت عدل جو بود
به عدل خود جهان با زیب و فر کرد
سپاهش چون رعیت پرور آمد
گدایان را امیر معتبر کرد
به آخر آفتاب روی خوبش
ز نور خود جهان را چون قمر کرد
به روی خود فکند از عز نقابی
ز شوقش خلق را بی پا و سر کرد
به جست و جوی او بودم که ناگاه
به لطف خود دمی بر من گذر کرد
به زیر پرده چون دیدش اسیری
جهان را زین خبر صاحب نظر کرد
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان اوست
که جان بردن ز دست غم توانم
به وصل خود بکن درمان جانم
دمی بنما مرا بی پرده دیدار
که از فکر دو عالم بازمانم
چو بینم بی رقیبان وصل دلبر
چو دیدم حسن تو ز اوراق عالم
جهان را مصحف روی تو خوانم
چو دیدی از جهان بی شک برانم
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان اوست
نبودم برخلاف رایت ای دوست
از آن روزی که با تو عهد بستم
چو افکندی نقاب از روی چون ماه
ز قید کفر و دین یکباره رستم
چو دل برخاست کلی از سر جان
به بزم وصل جانان خوش نشستم
چو گشتم نیست در دریای هستی
نه موجم این زمان دریای هستم
شدم رند و خراباتی و می خوار
اسیری چون شدی مست از می عشق
کنم این سر عیان چون مست مستم
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان اوست
دلا کار دو عالم شد به کامت
عیان از روی جمله حسن او بین
بیا بنشین و بنشان فتنه از پا
که پیدا شد قیامت از قیامت
تویی خواجه جهان جمله غلامت
ز مال و ملک عالم بی نیازم
چو حاصل شد مرا امروز دیدار
به گوش جان خطابی بر دوامت
که عالم چون تن و جان جهان اوست
نهان در پرده کون و مکان اوست
پنهان به نقاب ماست آن یار
میگشت نهان تر او به هر بار
گه زاهد و گاه می پرست است
خود را ز حجاب خود برون آر
می خواره و رندم و نظر باز
از هستی خود تو هم برون آی
جان کرده گرو به عشق جانان
آن وعده که کرده شد به عقبی
ما پرده و پرده دار و یاریم
زین پرده برآ که یار پیداست
تا کی پس پرده خوار و زاریم
تا کشف شود که در چه کاریم
چون جان به تو یار در کنارست
دیدم که عیان به نقش ما بود
حسنی که ز خود نهان همی کرد
بنگر به جهان چو فاش بنمود
در پرده نهان شد و دگر بار
در هر دو جهان کس این معما
در کوی تو جان به بوی وصلت
از جان و جهان به کل برآمد
بشنو که نه کار هر کسی هست
بودم به جهان به جست و جویش
با دشمن و دوست فاش و پنهان
بگذر ز تویی که شد درین راه
چون ذره به نور خود عیانست
هر ذره که او به مهر پیوست
هر ذره که در فضای هستی است
عشق است که پرده ها درانست
هرچه آن به جهان کن فکانست
گفتم که به شب چو خور برآید
گفتم که حجاب ما اسیری است
بردار ز خود تو قید خود را
شمارهٔ ۲ - اسیری لاهیجی | ناهید