شمارهٔ ۲۰۵
عاشقان تا در میان زنار عشقت بسته اند همچو ترسایان ز قید کفر و دین وارسته اند چشم جان تا بر جمال روی تو واکرده اند خانه دل را به روی غیر درها بسته اند از خود و جمله جهان یکبارگی ببر...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
عاشقان تا در میان زنار عشقت بسته اند همچو ترسایان ز قید کفر و دین وارسته اند چشم جان تا بر جمال روی تو واکرده اند خانه دل را به روی غیر درها بسته اند از خود و جمله جهان یکبارگی ببر...
نمی دانم بقول حاسدی چند چرا ببرید از ما یار پیوند گرفتارم بقید زلف جانان خلاصی نیست جانم را ازین بند چو من در عاشقی افسانه گشتم مده ناصح بعشق او مرا پند دل دیوانه عاشق به هجران به ...
معشوق جلوه کرد و دل از عاشقان ربود اندر میانه واسطه دلال عشق بود ذرات کون بیخبرند از شراب عشق ساقی بمهر تا در میخانه را گشود مستی زاهدان همه از نخوت و ریا مستی عاشقان خدا از می شهو...
چون نقاب زلف مشکین از جمال خود گشود صبح صادق در شب دیجور ناگه رخ نمود هم بچشم دوست دیدم چون جمالش جلوه کرد کافتاب از مشرق هر ذره تابان گشته بود در تماشای رخ خوبان عالم جان ما دیده ...
یار با ما پرتوی از نور روی خود نمود صبر و هوش و جان و دل زین عاشق بیدل ربود چون شدم فانی ز خود در پرتو آن نور ذات گشت روشن بر من این اسرار از فضل و دود کین جهان چون ذره روشن ز آفتا...
افتخار ما به فقرست و فنا ما کجا و منصب و مال از کجا با وجود ملک عشق لایزال عارم آید زین جهان بی بقا جان ما مستغرق نور لقاست کی بجنت سر فرود آید مرا برفراز نه فلک طیران کند شاهباز ه...
پیوسته مرا از او جگر پرخونست یک لحظه نپرسید که حالت چونست از جور و جفای او ننالم که مرا اینها همگی ز طالع وارونست
ساقی شراب عشق ده تا از خرد یکسو شوم مست و خرابم کن چنان کز ما برآیم هو شوم ای شاهد مه روی ما در ده می جام فنا تا از خمار ما و من یابم امان و او شوم وقت است تا چون عاشقان دست از خود...
چو الطاف الهی رهبر آمد نهال بخت من زان در برآمد ببر شد نخل امید من آخر که یار سرو قدم در برآمد چو گشتم مبتلا در دست عشقش مرا غم های عالم غمخوار آمد روان می پرورد بوس لبانش که آب زن...
چو نار هجر او جان میگدازد زلال وصل کو تا دل نوازد بخط عنبرین و خال مشکین لباس دلبری را می طرازد قبای دلبری و خوبی امروز بقد همچو سروش می برازد رباید گوی محبوبی ز خوبان چو رخش حسن د...
جان ما را میل دل جستن نشد درد و غم در پیش وی گفتن نشد وعده کرد امشب که آیم پیش تو ز انتظارش امشبم خفتن نشد عقل دوراندیش چندانی که کرد جوی خون از دیده ها بستن نشد بر امید آنکه یارم ...
حالیا رفتیم یاران خیرباد با دل بریان و سوزان خیرباد همچو تن کو دور ماند از روان از تو دور افتادم ای جان خیرباد با هزاران رنج و محنت زین دیار میرویم اکنون عزیزان خیرباد یادگاری می ب...
کاش آن شوخ جفا پیشه وفایی بکند با من بیدل و آرام صفایی بکند چون طبیب دل بیمار جهانست بتم گو بیک بوسه مرا نیز دوایی بکند چه شود گر دل بیمار مرا شاه جهان از شراب لب جانبخش شفایی بکند...
من عاشق آن جان و جهانم همه دانند از جان ببریدن نتوانم همه دانند جان می نتوان برد از آن غمزه و ابرو من کشته آن تیروکمانم همه دانند زلف سیه و چشم بلا جوی تو دیدم آشفته و بیمار از آنم...
دوش یارم پرده از رخسار خود بگشاده بود گویی از حسنش قیامت در جهان افتاده بود در ملاحت مثل او هرگز ندیدم در جهان آن پری رو گوییا در حسن حوری زاده بود وه چه عیشی داشتم کز چشم مست و رو...
با همچو تو یاری نفسی هر که برآرد از لذت فردوس برین یاد نیارد خواهم که کنم تازه برخسار تو ایمان کفر سرزلف تو بایمان نگذارد جز آه و فغان کیست کزین عاشق بیدل پیغام غم عشق بمعشوق گزارد...
در هوای عشق بازم دل پرواز کرد بار دیگر عاشقی جانم ز سر آغاز کرد بر در او بس که بنشستم درآخر آن صنم رحم کرد و آن در بسته برویم باز کرد چون درون رفتم بخلوتخانه بزم شهود وه چه دلداری ...
آنها که جهان آینه روی تو دانند از دفتر عالم رقم حسن تو خوانند آنان که نظر برخط و خال تو ندارند از بی بصرانند و عجب بیخبرانند عشاق تو با آنکه اسیران بلایند از دولت عشق تو سلاطین جها...
هر نفس آید صدای عشق کای عاشق درآ از حجاب ما و من مردانه یکساعت برآ در هوای وصل جانان بگذر از جان و جهان دامن دلبربدست آرو ز عالم برسرآ عشق و هشیاری گذار و عشق ورزی پیشه کن عاشق دیو...
آنجا که منم نه ذات باشد نه صفات نه انجم و افلاک و عناصر نه جهات نه کشف و تجلی و نه حال و نه مقام نه جنت و دوزخ و نه نور و ظلمات
کافر عشقم مسلمان نیستم بت پرستم اهل ایمان نیستم رندم و آزاده از خلد و جحیم در هوای حور و غلمان نیستم فرد و یکتاام براه عشق یار همچو زاهد از دورنگان نیستم حق پرستم نه چو زاهد خودپرس...
زان دم که باده خم وحدت بجام شد مستی و عیش در همه آفاق عام شد نام و نشان عالم و آدم نبد پدید از جلوه جمال تو عالم بنام شد تا باده لب تو بکام جهان رسید زان می جهان چو چشم تو مست مدام...
جمال روی تو هرگه نقاب بگشاید ز زیر پرده هر ذره مهر بنماید بعشوه جان جهانی کند اسیر بلا بیک کرشمه دل جمله خلق برباید فسانه گشت بعالم بحسن خال و خطت جمال روی ترا هیچ در نمی باید چنین...
ای قامت رعنای تو رشک سهی سروبلند وی شیوه و ناز تو در پیش نظر بازان پسند بگشای چین زلف را آزاده کن ما را ز ما تاکی دل و جان مرا چون بندیان داری ببند عالم بدام فتنه شد پا بسته قید بل...