شمارهٔ ۲۲۳
عاشقان در آتش عشق تو خود را سوختند تا کماهی سر عشق و عاشقی آموختند آن زمان کز بهر هر کس خلعتی تعیین شد برقد من جامه رندی از آن دم دوختند سوخت یاد غیر و یادت مونس جانم بماند در دلم ...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
عاشقان در آتش عشق تو خود را سوختند تا کماهی سر عشق و عاشقی آموختند آن زمان کز بهر هر کس خلعتی تعیین شد برقد من جامه رندی از آن دم دوختند سوخت یاد غیر و یادت مونس جانم بماند در دلم ...
مقصود ز عمرم همه سوزست و غم و درد شادم که غم عشق تو ما را بسرآورد هر عاشق بیدل که شود کشته بعشقش نامرد بود هرکه نگوید که تویی مرد درمان دل از هرکه بجستیم همی گفت دردی بطلب گر تو دو...
دیده ام عالم نمود بود بود ورنه عالم را کجا بودی نمود هستی ذرات عالم بیگمان پرتو خورشید روی دوست بود خط حسنش را ز اوراق جهان خوانده ام بی زحمت گفت و شنود منکشف کی میشود اسرار عشق بر...
ز شوقت جمله عالم بیقرارند همه مشتاق دیدار نگارند همه مست می شوق آنچنانند که بی تو نه قرار و صبر دارند ملایک از می دیدار مستند زمین و آسمان حیران یارند همه مست ازمی وصلند بیخود ولی ...
آنان که درد عشق تو برجان گزیده اند داغی بدل ز آتش شوقت کشیده اند یک ذره درد عشق بعالم نمی دهند چون لذت شراب محبت چشیده اند سوداییان عشق چه دانند زیان و سود نقد غمت بمایه شادی خریده...
جهان رانور رویت روشنی داد ز قید ظلمت او را کرد آزاد به نور روی تو بیناست چشمم چنین بودست و تا بادا چنین باد بجستم داد دل از وصل جانان هزاران داد جان از داد دل داد غم عشق است درمان ...
ساقی جانها شراب ار زانکه زین دستان دهد منت عالم بهر جامی به مستان می نهد زان شراب بیخودی دریاب جانم را که چون مست گردد از خمار هستی خود وارهد هرزمان صد جان تازه یابد از دیدار دوست ...
بردار ای صبا ز جمالش نقاب را گو بنگرید آن رخ چون آفتاب را چون دیده تاب دیدن حسن رخش نداشت برروی خود فکند ازین رو نقاب را ساقی بیار باده بمخمور عشق ده بشکن خمار عاشق مست و خراب را ا...
ظاهر ز مظاهر جهات ذات منست گر علوی و سفلی است و گر جان و تنست گر عالم و آدم است و گر ملک و ملک گر کون و مکان و گر زمین وز منست
من آن رند خراباتم که هشیارانه می نوشم من آن قلاش رسوایم که دایم مست و بیهوشم من آن دردی کشم که نام و ناموس دو عالم را ز بیباکی و استغنا بجام باده بفروشم منم آن بحر بی پایان که صد د...
آنان که ز درد عشق مستند از درد خمار عقل رستند در کوی قدم قدم نهادند از حادثه حدوث جستند بردند زکفر ره به ایمان جانرا چو بزلف یار بستند آیینه هرکمال و نقصند چون برزخ نیستند و هستند ...
عشق چو جور و ستم آغاز کرد بر رخ عاشق در غم باز کرد شد بجهان رسم نیاز آشکار شاهد حسنش چو بخود ناز کرد خواست کند غارت دین و دلم دیده سوی غمزه غماز کرد حکم قضا روز ازل جان من عاشق و ق...
تا به فن دلربایی آن صنم استاد شد خانه صبرم ز عشقش سخت بی بنیاد شد وه چه بی رحم است آن عیار شوخ بیوفا کز جفا و جور او عالم پر از فریاد شد در غم هجران او بگذشت عمر من دریغ خود نمی دا...
هر دل که نه عشق یار دارد آن دل برما چه کار دارد عاشق که نگشت رند و قلاش زو عشق همیشه عار دارد آن نرگس مست باده خوار است ورنه ز چه رو خمار دارد عاشق ز غمش چرا ننالد چون غصه بی شمار ...
چو دل در دست عشقش مبتلا شد چگویم برمن از جورش چه ها شد چو درد عشق جانم راست درمان مرا درد تو بهتر از دوا شد ز مسجد آمدم سوی خرابات چو لطف دوست ما را رهنما شد بیک دم رخ نمود و عقل و...
مرا سودای او دیوانه دارد ز فکر عقل و دین بیگانه دارد فسون چشم جادو بین که مارا میان شهر چون افسانه دارد دلم مؤمن ازآن شد کو چو کافر بتی در اندرون خانه دارد به تقوی ورع پیمان نسازد ...
کسی کورا غم جانان نباشد همان بهتر که اورا جان نباشد ببزم وصل جانان ره کسی برد که در قید جهان و جان نباشد بعشقت کافر آمد هرکه او را بکفر زلف تو ایمان نباشد مجو زاهد ز من سامان درین ...
ساقیا می ده که هشیارم کند مستیش زین خواب بیدارم کند زان میی کارد خمارش نیستی فارغ از هستی و پندارم کند در صفای او نماید روی یار صاف و پاک از زنگ اغیارم کند زان شرابی ده که شادی آور...
تا آتش سودای تو در جان من افتاد سیلاب غمت داد چو خاکم همه برباد فریاد که هر دم بجفایی کشدم یار وین طرفه که گوید که مکن ناله و فریاد دارم ز غم و شادی کونین فراغت تا گشت برویت دل غم ...
در سینه ما جز غم معشوق مجویید غیر از سخن عشق بعشاق بگویید ای بیخبران چون ز شمایار جدانیست در جستن او هرزه بهر سوی مپویید ای بی بصران در طلبش رنجه چرایید پیوسته چو با دوست همه روی ب...
چون جلوه روی تو برونست ز احصا هر لحظه بحسنی کنم آن روی تماشا تا باد صبا پرده ز روی تو برافکند شد مهر جمال تو ز هر ذره هویدا هر بی بصری روی تو دیدن نتواند ادراک جمال تو کند دیده بین...
نور رخت از ظلمت زلفت پیداست لیکن نظر چنین نصیب داناست عارف ز جهان بروی تو می نگرد برکوری آنکه دیده اش ناپیداست
ما دو عالم را همه لا دیده ایم لا چه باشد جمله الا دیده ایم در لباس جمله ذرات جهان مهر روی او هویدا دیده ایم نور خورشید جمال او عیان از همه پنهان و پیدا دیده ایم هر که ره یابد ببزم ...
حاجیان حرم وصل لقا یافته اند ز طواف سرکوی تو صفا یافته اند ناامید از در لطف تو نرفتست کسی هرکسی در خور درد از تو دوا یافته اند عشق بازان که براه طلبت گم گشتند محرمی کو که بگویم که ...