شمارهٔ ۲۴۱
ای بت عشوه ساز من بی تو به سر نمی شود دلبر جان نواز من بی تو به سر نمی شود حاصل روزگار من مونس و غمگسار من همدم جان زار من بی تو به سر نمی شود باده تویی و جام من نور تویی ظلام من ش...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
ای بت عشوه ساز من بی تو به سر نمی شود دلبر جان نواز من بی تو به سر نمی شود حاصل روزگار من مونس و غمگسار من همدم جان زار من بی تو به سر نمی شود باده تویی و جام من نور تویی ظلام من ش...
آن هادی ره روان کجا شد وان سرور عارفان کجا شد آن مطلب طالبان صادق وان مونس عاشقان کجا شد آن حجت حق و رهبر خلق وان ملجاء سالکان کجا شد آن مرکز دور چرخ و انجم وان مقصد کن فکان کجا شد...
روی تو بهر شیوه شیدای دگر دارد زلف تو بهر تاری سودای دگر دارد آن غمزه بهر تاری خون دگری ریزد لعل تو بهر عشوه احیای دگر دارد در هر خم گیسویت دیوانه دل دربند هرموی تو زنجیری در پای د...
والله لیس غیرک فی عرصة الوجود چون هر چه بود جمله تویی غیر تو نمود رخسار تو بنقش جهان جلوه میکند عالم نمود حسن تو بود و جز این نبود عارف نظر بهر چه کند از سر یقین بیند عیان جمال تو ...
هر کو رخ نیاز برین آستان نهاد ایزد در خرانه رحمت برو گشاد زین میکده هر آنکه بتحقیق بوی برد برخاک پای پیر خرابات سرنهاد با اهل حق طریق ارادت کسی سپرد کو در ازل زلطف خدا بهره ور فتاد...
جام تجلیش که بناگاه میدهند می دان یقین که بر دل آگاه میدهند صدر جنان و دولت دنیا و دین مجو برآستان فقر گرت راه میدهند در ملک عشق همچو گدایان در مباش کین سلطنت همیشه چو با شاه میدهن...
اگر مخالف طبع و هواتوانی بود بدل موافق اهل صفا توانی بود اگر ز کبر و ریا بگذری چو اهل خدا مقیم در حرم کبریا توانی بود جفای هر کس و ناکس اگر کشی ای دل بعشق دوست زاهل وفا توانی بود ا...
شهباز روح قدسی از دام تن جدا شد طیران به لامکان کرد باقی بی فنا شد از مجلس طبیعت یکباره چون برون رفت در عالم الهی مستغرق لقا شد عارف که چشم جانش بینا بنور حق شد از عادت گدایی بگذشت...
در آرزوی روی تو گشتیم بیقرار بردار پرده از رخ و مقصود ما برآر ساقی مجو بهانه که فرصت غنیمت است بگشا سربسو و بتعجیل می بیار دیوانه ایم و عاشق و مست مدام عشق با عقل و پارسایی و تقوی ...
تا حسن تو بنمود رخ از جمله اشیا حیران جهان شد دل شوریده شیدا در آینه روی تو بنمود دو عالم هم بود ز مرآت جهان حسن تو پیدا چون کرد تجلی رخ زیبای تو دیدیم مجلای جمال تو همه صورت و معن...
آن نقد نبی که در ولایت شاهست برچرخ هدایت آفتاب و ماه است در خلق حسن حسین ثانی بجهان میدان بیقین کامیر روح الله است
ای دل بیا بکوی خرابات جا کنیم با پیر میفروش بجان اقتدا کنیم بر آستان پیر خرابات سرنهیم بر عهد بندگی و ارادت وفا کنیم خود را ز قید زهد و ریایی برون بریم باشد کزان کدورت دل را صفا کن...
مستم ز جام عشق و ندارم ز خود خبر ساقی رهان مرا زمن از جرعه دگر رندیم و باده نوش و بمیخانه معتکف ز آواز نی برقص و رخ ساقی در نظر مست مدام نرگس ساقیم آنچنان کز دست بیخودی نشناسیم پاو...
چون دور شد از حسن رخت پرده انوار شد گنج نهان فاش و عیان شد همه اسرار گر دیده معنی بودت باز بینی کان یار عیانست درین صورت اغیار تاکفر نهان گردد و پیدا شود ایمان گو پرده آن زلف براند...
دیوانه عشق توام و ز عقل و دینم بی خبر تا مست دیدارت شدم از خود نمی یابم اثر ای همدم جان و روان جویی کنار از عاشقان با ما چرایی سرگران رنجیده ای از ما مگر در عشق تو بیچاره ام از خان...
مثنوی عین الحیات است ای پسر آینه ذات و صفاتست ای پسر مثنوی بحریست پر در یقین بی گمان آب حیاتست ای پسر مثنوی مجموعه اسرار هوست جامع سر و نکاتست ای پسر مثنوی در شش مجلد همچو خور نورب...
بی شادی وصال تو دل را کجا قرار ناید غم فراق تو ای دوست در شمار فریاد جان دلشدگان ای صبا برس از روی دوست برفکن این زلف تابدار صحت پذیر نیست دل خسته ای طبیب در هر نفس اگر نکنی سوی من...
ای از جمال رویت کون و مکان منور وی از نسیم زلفت جان جهان معطر مهر رخت تجلی چون کرد بهر اظهار مجلای حسن او شد ذرات کون یکسر از رخ نقاب زلفت بردار تا نماند نام و نشان بعالم از مؤمن و...
نهال دوستی را در بر آور کنار از ما مجو سرو سمن بر بده ساقی بسرمستان عشقت از آن لب باده چون شهد و شکر بایمان حقیقی جان ما را بغیر از کفر زلفت نیست رهبر غبار غیر برروی تو حیف است برا...
هرکسی کز لذت درد تو باشد با خبر درد عشقت رابجان خواهد همیشه بیشتر در وفای عشق تو هرکس که جان و دل نباخت کی توانش گفت عاشق صورت بی جان شمر وه چه عیش است این که دلرا هست در ملک غمت ک...
عاشق چشمان مست آن نگار تا ابد هرگز نباشد بی خمار هر دلی کو پر ز درد عشق نیست پیش عشاق جهان ناید بکار چون نباشد دلربایی مثل او تخم عشق او بدل دایم بکار اهل دل جمله خریدار ویند من که...
ای جمالت رو نموده هر زمان جایی دگر چون مسافر حسن تو هر دم بمأوایی دگر من چنان حیران حسن روی یارم کز جهان جز نظر بروی ندارم هیچ پروایی دگر جز تماشای رخ معشوق و ناز و شیوه اش نیست عا...
جانا ز چین زلف گشا پیچ وتاب ها تا تابد از رخت به دلم آفتاب ها تا حسن جان فروز تو بینند عاشقان بردار یکدم از رخ خود این نقاب ها هرکس که در بهشت وصال تو ره نیافت دایم کشد به دوزخ فرق...
تا مهر جمال تو هویدا شده است از پرتو او دو کون پیدا شده است تا دیده برخسار تو بینا شده است جان و خردم ز دیده شیدا شده است