شمارهٔ ۲۶
ای عاشقان ای عاشقان ماییم عشق دلبران چون عشق سودی بی زیان کاری نباشد در جهان یاری نهانی شد عیان در صورت جان و جهان از غیر او نام و نشان کو در همه کون و مکان عشق آمد و در دل نشست را...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
ای عاشقان ای عاشقان ماییم عشق دلبران چون عشق سودی بی زیان کاری نباشد در جهان یاری نهانی شد عیان در صورت جان و جهان از غیر او نام و نشان کو در همه کون و مکان عشق آمد و در دل نشست را...
زان کمان ابرو رسد هر دم مرا تیری دگر از خدنگ غمزه او گشته ام زیر و زبر آن دو ابرو مصحف آیات حسن ایزدیست قاب قوسین اینچنین باشد برصاحب نظر از رخ و پیشانی او گشت روشن برحکیم کافتاب ا...
ای ز خورشید جمالت هر دوعالم غرق نور وی ز سبحات جلالت هرکجا شرست و شور هرکه عکس روی تو بیند ز مرآت جهان در حقیقت از همه عالم بود او را حضور وای بر جانی که باشد از فراقت غمزده خوش دل...
بر صورت ذرات جهان گشت پدیدار آن یار نهانی در پرده ما و تو نهان است رخ یار در عین عیانی چون شاهد حسن رخ او جلوه گری کرد در صورت و معنی بنمود عیان بر رخ او پرده اغیار بر شکل جهانی در...
ای دل براه عشق ز کونین در گذر گر زانک عاشقی ز سر جان و سرگذر خواهی ببزمگاه وصالت دهند راه از جان و دل ز جمله جهان پیشتر گذر مردانه گر براه طریقت قدم نهی ز امید باغ جنت و بیم سقرگذر...
ماییم و کنج خلوت و سودای عشق یار ناصح تو کار خود کن و ما را باو گذار جانها معطر و دو جهان پر نسیم شد تا برفشاند باد صبا زلف مشکبار بازم خیال زهد مبادا برد ز راه ساقی مدار منتظرم جا...
دل و دینم ببرد آن شوخ عیار چه میخواهد ندانم از من آن یار بغیر از ناله و آه جگر سوز ندارم در غم عشقش دگر کار چو دید او کز غم عشقش چنینم نمود آخر بمن بی پرده دیدار ز یک جرعه ازآن جام...
هان ای صبا ز لطف به شیراز کن گذر زین جان بی نوا بر جانان پیام بر کان مبتلای محنت غربت ز اشتیاق دارد دلی پرآتش و پیوسته دیده تر گوید دعا به صدق دل و از سر نیاز دارد امید فاتحه هر شا...
فوحدته فی کثرة الکون ظاهر وآیاته عن شبهة الشبه طاهر وان ظن ذوجهل بانک غایب فحققت ها انتم مع الکل حاضر ظهورک فی کل المظاهر ماخفی ولکن حجاب الکون وجهک ساتر وان لم یرالمحجوب وجه حبیبن...
از بحر تلخ و شور غم هجر برکنار آمد غریق عشق بشادی وصل یار شکر خدا که پرتو خورشید آن جمال روشن نمود از پس این ابرهای تار یارب چه عیش باشد و عشرت که طالبی بیند ز بعد رنج طلب روی آن ن...
ماییم بعشق تو میان بسته بزنار ترسا صفت از غیر تو کلی شده بیزار آزاده ز قید غم دنیا و ز دینم در دام کمند سر زلف تو گرفتار از جام می عشق چنان مست و خرابم کز بیخبری می نشناسم سرود دست...
تا جان ما گذشت ازین قیل و قال ها دل را به یاد روی تو ذوقست و حال ها تا شسته شد ز لوح دلم نقش غیر دوست جان مرا به اوست مدام این وصال ها تا کرده ام به حسن تو تشبیه ماه و خور دارم ز ر...
عشق تو مرا ز عالم آزادی داد تاباد غم عشق تو برجانم باد دایم دل و جان بیاد تو مشغولند هرگز بود آیا که کنی از ما یاد
امام و هادی جانی علی ولی الله طبیب درد نهانی علی ولی الله نمی رسد بکمال تو شرح ناطقه ام فزون ز حد بیانی علی ولی الله شها چو ذات شریفت بعلم وجود و کمال کسی نداد نشان جز علی ولی الله...
ای باد صبا ز روی دلدار از لطف نقاب زلف بردار بنمای بعاشقان بیدل حسن رخ جانفزای آن یار گر یار ز رخ نقاب بگشود شد محو فنا نقوش اغیار چون شاهد عشق جلوه گر شد آمد من و تو عیان بیکبار م...
در خرابات آمدم دوشینه هنگام سحر جمله را دیدم ز مستی گشته از خود بیخبر مطربان اندر سرود و ساز داده چنگ و عود ساقی و جمله حریفان مست و بیخود سربسر جملگی گردان بپهلو بی سرو پا در سماع...
آمد برون ز خانه بصد ناز و عشوه یار حسن جمال خود بجهان کرد آشکار معشوق چون بجلوه گری گشت داستان هر عاشقی بنقش دگر کرد بیقرار چون پرده خیال ز چشم تو دور شد گردد عیان که هست جهان نقش ...
ساقی قدحی بکام ما ریز فرصت چو غنیمت است برخیز بدمستی عاشقان جان باز صدباره به از صلاح و پرهیز در میکده آی و با حریفان می نوش و بشاهدان درآمیز جان کن گرو شراب و شاهد از زهد ریا دلا ...
ای عشق چاره ساز جگر سوز دلنواز بستان مرا ز دست من و کار من بساز گر داستان زلف تو خوانم مطولست کوته کنم بروی تو افسانه دراز کی آورم بسجده محراب سرفرو گر نیست طاق ابروی تو قبله در نم...
من عاشق و رندم و نظرباز با شاهد و می حریف و دمساز در بزمگه وصال با دوست بودم همه دم ندیدم وهمراز ساز ره وصل جان سپاریست این ره مرو ار نداری این ساز صد بحر بیک نفس کشیدیم هستیم هنوز...
عاشق دیوانه دل کز غم همه سوزست و ساز نقد جان در بوته عشق تو دارد در گداز جر نیاز و سوز نبود رهبر سالک بدوست نیست بی رهبر کسی را ره بوصل بی نیاز در قمار عشق جانان هم به داو اولین دی...
دلا در عاشقی می سوز و می ساز براه عشق او می باش جانباز بکوی عشق شو چون خاک ره خوار نیازی پیش گیر و بگذر از ناز ز یاد دوست دل را بال و پر ده که تا شهباز جان آید بپرواز رضا کن پیشه و...
قصد جانم کرد یار دلنواز ریخت خونم بی گنه آن سروناز شهسوار حسن گو اسب جفا با گدای باوفا چندین متاز بیش ازین دل در غم دوری مسوز جان من رحمی نما با ما بساز عاشق آن قامت رعنا کجا آورد ...
ای نموده شاهد حسن تو رو درهر لباس ماه و خور از مهر رویت نور کرده اقتباس ما براه عشق ترک دین و دنیا گفته ایم تا بنای عاشقی را گشت مستحکم اساس مهر رخسار ترا در پرده هر ذره دید صاحب ع...