شمارهٔ ۲۹۸
هرکه عاشق شد بباید گفت جان را الوداع زانکه در بازار عشقش نیست رایج این متاع عشق گوید پا منه اندر طریق عاشقی با غم معشوق اگر داری بجان و دل نزاع زاهدا با ما سخن از عاشقی و عشق گو گر...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
هرکه عاشق شد بباید گفت جان را الوداع زانکه در بازار عشقش نیست رایج این متاع عشق گوید پا منه اندر طریق عاشقی با غم معشوق اگر داری بجان و دل نزاع زاهدا با ما سخن از عاشقی و عشق گو گر...
چون گشت مه روی تو طالع ز مطالع شد از همه سو نور تجلی تولامع خورشید صفت پرتو حسن تو عیانست از کعبه و بتخانه و از دیر و صوامع عکس رخت از پرده هر ذره نماید مرآت دل ار صاف شد از زنگ مو...
ای ماه برون آمده از مشرق بطحا تابان ز رخت شعشعه نور تجلی خورشید جهانی ز تو روشن همه عالم انوار الهی ز جبین تو هویدا از پرتو روی تو مه و مهر منور وان نورسیه از خم زلفین تو پیدا ایجا...
جان و دل من فدای جانان بادا در حسن رخش دو دیده حیران بادا تا سر بودم همیشه اندر سرمن سودای سر زلف پریشان بادا
جام جهان نما دل انسان کامل است مرآت حق نما بحقیقت همین دل است دل مخزن خزاین سرالهی است مقصود هر دو کون ز دل جو که حاصل است مهر جمال دوست ز هر ذره عیان بیند دلی که با مه رویش مقابل ...
ای پرتو جمال تو نورالیقین ما گیسوی عنبرین تو حبل المتین ما افسون غمزه تو دلم را ز ره ببرد چشمت برهزنی شده سحر مبین ما ز ابرو و غمزه چشم تو چون ترک فتنه جو تیر و کمان گرفته بود در ک...
روی تو نهان بپرده عالم شد مجموعه حسنت از جهان آدم شد اسمت بمراتب ظهورات صفات گه عالم و گه آدم و گه خاتم شد
ای مهر تو کرده خانه در جان و دلم بسرشته غم عشق تو در آب و گلم از بهر نثار تو ندارم چیزی جز جان و دلی ازین بغایت خجلم
دارم ز درد عشق تو بر دل هزار داغ مجروح عشق را ز دو عالم بود فراغ عارف چو راه یافت بخلوتگه شهود شد پیش او جهان همه گلزار و باغ وراغ با آن قد چو طوبی و رخسار چون بهشت دارم فراغت از گ...
گر بگرد کعبه کوی تو باشد یک طواف آن یکی بهتر ز صد حج پیاده بی گزاف در هوای حور و جنت زاهد از دیدار ماند با چنین جهلی ز دانش میزند بیهوده لاف ذوق عشقت در نمی یابد مذاق زاهدان در میا...
بگرفت صیت حسن تو از قاف تا بقاف تا او فتاد پرتو رویت بنون و کاف آیینه جمال تو دیدیم هرچه بود عارف کسی بود که بدین دارد اعتراف یارست هرچه هست درین دار غیر نیست برحق چرا تو نسبت باطل...
زان غمزه ناوکی بمن آید ز هر طرف یارب مباد تیر بلا را دگر هدف آمد ندا ز یار که گر مست و عاشقی درکش بذوق جام فنا را و لاتخف چون سوختم برآتش عشقش ملک بدوش برعرش برد مسند عزم ازین شرف ...
وقت کوچ آمد نفیرالطریقست الطریق ره خطرناکست یاران وا ممانید از رفیق در طریق عشق جانان عاشق جانباز باش گر همی خواهی که حاصل گرددت ذوق طریق هیچ سالک ره نیابد در مقام وصل دوست فی طریق...
ز جام عشق سرمستم زهی ذوق ز مستی از خودی رستم زهی ذوق همین قدر بلندم خود تمام است که در کویت چنین پستم زهی ذوق چه حاجت ساقیا با ساغر و می ز حسنت بیخود و مستم زهی ذوق چو از مستی خود ...
ببحر هست مطلق تا شدم غرق میان ما و دریا نیست خود فرق چو من رند و خراباتی و مستم چه کار آید مرا سالوسی و زرق شدم محو فنا از تاب حسنت چو لامع شد مه روی تو چون برق جمالت آفتاب بی زوال...
عاشقان را دین و مذهب شد وفاق عشق ورزی راست ناید با نفاق تا درآمد پای عشق اندر میان عاشق و معشوق دارند اتفاق عاشقان در نیستی جا کرده اند زاهد از هستی نماید طمطراق خان و مان عقل ویرا...
خواهی که شود کشف برت سراناالحق فانی ز خودی باش و بحق باقی مطلق مخمور خرابیم بده ساقی باقی از لعل لبت باده رنگین مروق از تاب تجلی جمالش مه و خورشید پیوسته بچرخند درین چرخ معلق از آی...
شاه و گدا یکسان بود بر درگه سلطان عشق صدپایه از طاق فلک بالاترست ایوان عشق برقطع سر از عاشقان گر حکم راند شاه عشق قطعا نمی پیچند سر عشاق از فرمان عشق پیش طبیب عاشقان بیمار درد عشق ...
زد خیمه شاه عشق بصحرای جان ما ویران شد از سپاه غمش خان و مان ما از دست جور عشق خرابست ملک جان برآسمان شد از ستمش الامان ما ز آهم نگرکه خلق بفریاد آمدند نشنود یار این همه آه و فغان ...
ای دلبر شوخ بیوفایی تا چند در هجر تو جان به بی نوایی تا چند آخر بود این که جان بوصل تو رسد این دل بغم و درد جدایی تا چند
تا عشق تو خیمه زد بصحرای دلم بگرفت سپاه غم سراپای دلم از لشکر غم چو ملک دل گشت خراب جان نعره زند که وا دلم وای دلم
بر جانان فشان جان را اگر هستی دلا عاشق که هر کو عشق می ورزد چو جان بازد بود صادق اگر خود را نمی بازی اسیر قید هجرانی چو از قید خودی رستی وصالش را شدی لایق اگر مشتاق خورشید جمال روی...
اگر بسعی تو فضل خدای گشت رفیق رساند این دو رفیقت بمنزل تحقیق اگر تو عاشقی محکم بگیرد دامن عشق که عشق در ره معشوق رهبریست وثیق براه عشق دلا شو رفیق درد و غمش که نیست بهتر ازین در سف...
دست و پایی میزنم در راه عشق تا مگر روزی شوم آگاه عشق چون کواکب بی سر و پا گشته ام تا شوم یکدم قرین ماه عشق دامن معشوق می آرد بکف هرکه باشد لازم درگاه عشق از خرد بیگانه شو وز خویشتن...