شمارهٔ ۳۱۳
چونکه شهانند گدایان عشق باش دلا چاکر سلطان عشق دفتر ناموس بآتش بسوز تا که رهی یابی بدیوان عشق ره بسر خوان وصالش بری گر تو شوی یکدمه مهمان عشق زود شوی واقف اسرار غیب گر بزنی دست بدا...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
چونکه شهانند گدایان عشق باش دلا چاکر سلطان عشق دفتر ناموس بآتش بسوز تا که رهی یابی بدیوان عشق ره بسر خوان وصالش بری گر تو شوی یکدمه مهمان عشق زود شوی واقف اسرار غیب گر بزنی دست بدا...
بسی تصنیف دیدم در حقایق ندیدم همچو گلشن پر دقایق اگر چه عارفان بسیار بودند بعرفان شیخ محمودست فایق کجا باشد چنین گلشن که در وی ز معنی بشکفد زینسان شقایق ازین گلها کجا یابی تو بویی ...
رندیم و قمارباز بی باک از جرعه جام غم طربناک از جام وصال دوست مستم مدهوش فتاده برسرخاک کردم گرو شراب و شاهد تسبیح و عصا و خرقه مسواک خواهم بقمار عشق بازم نقد دل و دین و عقل و جان پ...
تا جامه هستی ز غم عشق نشد پاک در جستن معشوق نه عاشق چالاک تا روح مجرد نشد از قید علایق کی همچو مسیحا بتوان رفت برافلاک کی نور تجلی جمال تو توان دید تا لوح دل از نقش دو عالم نشود پا...
ای در شعاع روی تو عقل خبیردنگ در راه عشقت آمده پای خرد بسنگ مست شراب عشقم و از عقل بیخبر واعظ بما مگو سخن زهد و ریو و رنگ ناموس اگر برفت بعشق تو گو برو ما را بعشق دوست چه پروای نام...
آوازه حسن تو گرفتست ممالک در ملک ملاحت نبود غیر تو مالک چون پرده پندار برانداخت جمالت در پرتو حسن تو شد اشیا همه هالک عیبم مکن ای زاهد اگر رندم و عاشق چون حکم قضا بود چنین نحن کذلک...
بریخت ساقی وحدت می محبت پاک بجام سینه دردی کشان منزل خاک بنور معرفت ار هست چشم دل روشن بگوش جان شنو آخر خطاب مالولاک جمال روی تو آخر چنانچه هست بگو که جز درآینه ما کجا کنی ادراک مگ...
ای رخ چون گلشن تو روضه رضوان ما چین زلف بیقرار آرامگاه جان ما در کمان ابروان آن چشم کافر کیش تو می نهد هر دم خدنگ غمزه در قربان ما عشق چون معشوق آرد در لباس عاشقی من ترا باشم همیشه...
یارم ز همه جهان مرا روی نمود دیدم که جهان جمله نمود او بود عالم همه مرآت جمال رخ اوست حقا که جز او نیست بعالم مشهود
تا عشق ترا به جان و دل بگزیدیم مهر دو جهان ز جان و دل ببریدیم نقد دو جهان بهای درد و غم تو دادیم و غم ترا به جان بخریدیم
براه عشق چنان رفت عاشق بی باک که سوخت ز آتش عشق و نکرد فکر هلاک دلم ز دولت وصل تو شادیی دارد ز درد هجر اگر بود پیش ازین غمناک اگر چه شهره شهرم بعاشقی چه غمست مرا چو جامه ناموس شد ب...
ماییم نقاب شاهد شنگ او شنگ و نقاب همچو وی ینگ عهدیست میان ما و دلبر کز ما نشود جدا به نیرنگ هر کس که جمال روی او دید شیداست چو ما و واله و دنگ هر لحظه به تیغ غمزه چشمش بی جرم کند ب...
گر پرده برنداری زان رخ ز جان غمناک آهی کشم که آتش افتد درون افلاک در حیرتم که با ماست آن یار هرکجا هست من گه ز وصل شادان گه از فراق غمناک گر نیست عشق بازی از جانب توبا ما پس در میا...
جان ما مست می عشقست از روز ازل کی شود کی تا ابد هشیار مست لم یزل یاد می نارد ز لذات بهشت جاودان گر بکوی وصل جانان جان ما یابد محل طالب آن باشد که گر مطلوب ننماید جمال از طلبکاری ند...
هر زمان نوعی بچشم اهل حال می نماید حسن روی تو جمال حسن رویت را ز مرآت جهان زاهد ار دیدی نبودی در ضلال دیده اهل بصیرت دیده است حسن رخسار تو در حد کمال تا رباید جان و دل از عاشقان هر...
درد عشق آمد دوای درد دل نیست باری جز غمش درخورد دل من ندیدم در گلستان وجود هیچ گل خوشبوی تر از ورد دل هرکه جان و دل ز یاد غیر دوست می کند خالی بود او مرد دل جز فغان و ناله دلسوز نی...
در کشور جان و ملکت دل بگرفت سپاه عشق منزل ایین و رسوم نو نهادند تا گشت رسوم عقل زایل از عجز سپاه عقل نامد با لشکر عشق در مقابل شد سکه بنام عشق مشهور از عقل نبرد نام عاقل هرجا که نش...
چو عشقش از دلت گشتست زایل بکنج عافیت کردی تو منزل بحمدالله که رستی از نگاری که جز خون جگر زونیست حاصل شها حیف است بهر بی وفایان ز غم بودن چو مرغی نیم بسمل کنون مردانه رفتی از غیوری...
زهی بزم و ساقی و حسن و جمال زهی مستی و ذوق و جام وصال زهی مطرب و چنگ و آواز نی زهی شورش و وجد ارباب حال چه رندان می نوش پرهیزکار چه عشاق جانباز نیکو خصال خرابات عشق است و رندان مست...
ای حسن جان فزای تو خورشید بی زوال هرگز ندید دیده کس اینچنین جمال خورشید در لباس همه ذره نمود رخسار او چو پرده برافکند از جمال باتار زلف او شب تار است همچو روز خور در مقابل مه رویش ...
ای بدیدار تو روشن دیده گریان ما محنت عشقت دوای درد بی درمان ما خانه دل پاک کردم از غبار غیر یار تا مگر نقش رخش گردد دمی مهمان ما خاک گشتم در هوای لعل چون آب حیات کم نشد از دل زمانی...
لعل لب تو از می ناب اولیتر دندان تو از در خوشاب اولیتر در خورد دلم بجز لب لعل تو نیست زان رو که شراب با کباب اولیتر
در هر چه نظر کنم ترا می بینم من غیر تو از جهان کجا می بینم هر نیک و بدی که در همه عالم هست آیینه روی جانفزا می بینم
تا کرد شاه عشق بملک دلم نزول برخاستست از سر جان عقل بوالفضول خورشید عمرم ار بفراقت زوال یافت لیکن ز جان خیال وصال تو لایزول آن یار عین ماست نه از روی اتحاد این خانه پر ازوست ولیکن ...