شمارهٔ ۳۸۸
دردا که ز درد تو بدرمان نرسیدیم زین غم دل و جان رفت بجانان نرسیدیم بسیار دویدیم بسر در پی مطلوب سر در طلبش رفت و بسامان نرسیدیم در کوچه عشق تو همه عمر برفتیم آمد بسر این عمر و به پ...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
دردا که ز درد تو بدرمان نرسیدیم زین غم دل و جان رفت بجانان نرسیدیم بسیار دویدیم بسر در پی مطلوب سر در طلبش رفت و بسامان نرسیدیم در کوچه عشق تو همه عمر برفتیم آمد بسر این عمر و به پ...
ز شوق روی جانان آنچنانم که سر از پاو پا از سر ندانم چنان مستغرقم در بحر وحدت که از کثرت بکلی برکرانم چو از خود فانی و باقی باویم ازآن هم جسم و هم جان جهانم موالید و عناصر غیر ما نی...
دو عالم خواه زیر و خواه بالا همه آیینه حقاست تعالی وجود جمله موجودات از تو تو ظاهر در همه جل و جلالا یکی ذاتست ظاهر خواه باطن یکی هستی است ز اسفل تا باعلا چنان کز بحر صد موجی برآید...
ما کاشف رمز علم الاسماییم در بحر وجود در بی همتاییم گنجی که همه جهان طلسمات ویند گر راه بدان گنج بیابی ماییم
اسیری از سگان نوربخش است از آنش دردو عالم نوربخش است
ما رند خراباتی میخواره و مستیم در عشق تو ازننگ و ز ناموس برستیم بیگانه ز صبر و خرد امروز نبودیم ما عاشق دیوانه هم از روز الستیم از ما مطلب زهد و ورع کز پی شاهد در کوی خرابات چو ما ...
ما از غم تو بی سر و سامان نشسته ایم بی وصل تو بماتم هجران نشسته ایم زان دم که خط دوست بپوشید روی او با دود دل ز آتش پنهان نشسته ایم اندر هوای چشم و دو زلف سیاه او بیمار و ناتوان و ...
روشن ز ماه روی تو شد منزل دلم وز زلف سرکشت همه سوداست حاصلم گشتم غریق بحر غم و در تعجبم گر لطف بیکران نکشیدی بساحلم فکر دقیق من بمیان تو ره نبرد وز سر غیب آن دهن تنگ غافلم حقا که و...
غیر مهر ماه رویی نیست حالی در خورم غیر سودای سر زلفش نباشد در سرم در زمین از چشم من هر سو روان شد جوی آب برامید آنکه از سرو بلندش برخورم مرغ روحم از بدن اندر هوای وصل او چون روانی ...
تا در طریق عشق تو من جان فشان شدم بی جان شدم ولیک جهان در جهان شدم زان دم که باختم دل و جان در قمار عشق از هر چه عقل فرض کند بیش از آن شدم شهباز همتم چو پر و بال برگشاد بالاتر از ز...
چون یار برقص آید من مطربی آغازم ور من بسماع ایم یارست نوا سازم از مهر رخش گردد ذرات جهان رقصان در جلوه چو می آید آن دلبر طنازم در حسن رخ جانان جان گشت چنان حیران کز تاب جمال او با ...
هر چند براه طلب دوست دویدیم از کوشش بسیار بجایی نرسیدیم بربوی وصال تو شدم محو درین راه از خویش بماندیم وز هجران نرهیدیم ماسود جهان در سر سودای تو کردیم دادیم دل و دین و غم عشق خرید...
چو خراب عشق یارم همگی ز یار گویم نه چو ز اهدم که هر دم ز بهشت و نار گویم چو شعار عشقبازان همه رندیست و مستی چه شود مدام اگر من ز می و خمار گویم چو بچشم من دو عالم همه گلشنی است پرگ...
تا که در دل تخم عشقت کاشتیم حاصل از دنیا و دین برداشتیم عالم از گلبانگ شی لله پرست تا علم در کوی عشق افراشتیم دانش و دفتر نبود آندم که ما مصحف اسرار ازبر داشتیم صد جفا دیدیم در کوی...
ای یافته ز پرتو رویت جهان نظام پیوند گیسوی تو شده جان خاص و عام ذرات حامدند و تو محمود عالمی زان در جهان محمد و احمد شدی بنام چون در مقام قرب تو کس را نبود راه جبریل هم ز پیش تو آر...
از خود فنا نگشته نیابی بحق بقا فانی شدن ز خویش بود حال اولیا تا نقش غیر پاک نشویی ز لوح دل کی در حریم وصل شود جانت آشنا جانهای بیدلان زده آتش بهر دو کون از شوق روی دلبر بی چون بی چ...
ای ملک فراق جای دیرینه ما مأوای غم تو خانه سینه ما ظاهر شده عکس جمله اسما و صفات در مظهر تام قلب بی کینه ما
دوش دیدم یار مست و جمله اغیار مست جام مست و باده مست و خانه خمار مست جان ما مست و حریفان مست و ساقی مست مست بزم مست و شاهد و مطرب همه یکبارمست عقل مست و عشق مست و عاشق و معشوق مست ...
مست و خرابم ساقیا در بازکن میخانه را بهر خمارم از کرم پرکن دگر پیمانه را مستم ز جام عشق تو دیوانه ام از شوق تو بنمارخ و دیوانه تر گردان من دیوانه را از چشم مست جادوت صد فتنه در هر ...
جامی که می دو کون را جاست منم وان قطره که صد هزار دریاست منم حرفی که بکنه سراو گر برسی در وی همه کتاب پیداست منم
پیش غمم ز عشق شه بیوفای من یعقوب آنچه دیده کمیته جفای من
ما حاوی سرکن فکانیم ما نسخه جامع جهانیم اسرار حروف دفتر کون از خط رخ نگار خوانیم بیرون ز احاطه جهانیم برتر ز زمین و از مکانیم ما مرکز دایره زمینیم ما محور دور آسمانیم این جمله جهان...
من که پیوسته بروی تو چنین حیرانم صفت حسن تو چون گویم و کی بتوانم حیرت عشق مرا بیخبر از من دارد من بدین حال کجا حال دگر میدانم عاشقان گر بره عشق نهادند قدم من درین ره بهوای تو بسرگر...
من که در کوی غم عشق تو سرگردانم سخن صبر و خرد باد هوا می دانم ناصحا عیب مکن گرچه نظر بازم ورند چون ز تقدیر قضای ازلی زین سانم سرو سامان مطلب از من دیوانه دگر زانکه سرمست می عشقم و ...