شمارهٔ ۴۰۳
در طریقت سالها در نار محنت سوختیم تا بنور فقر شمعی در جهان افروختیم هر که لاف از عاشقی ز ددان که ابجد خوان ماست تا بفن عشق ورزی نکته ها آموختیم جامه چاکان گرچه بودند در حقیقت پرده ...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
در طریقت سالها در نار محنت سوختیم تا بنور فقر شمعی در جهان افروختیم هر که لاف از عاشقی ز ددان که ابجد خوان ماست تا بفن عشق ورزی نکته ها آموختیم جامه چاکان گرچه بودند در حقیقت پرده ...
ازآن می تا بنوشیدم دو سه جام شدم در زهد و هشیاری نکونام بده ساقی شراب آتشینم که سازد پخته از یک جرعه صد خام طلب کن همت از پیر خرابات براه میکده گر می نهی گام بجو جام مصفا و می صاف ...
مبداء خلقت بامر کن فکان من بوده ام منتهای مقصد از خلق جهان من بوده ام پیش ازآن کاسرار غیب آید بصحرای شهود برزخ غیب و شهادت در میان من بوده ام گرچه در صورت نمودار دو عالم گشته ام چو...
ای عاشقان ای عاشقان من جسمهارا جان کنم ای عارفان ای عارفان جانها بحق جانان کنم ای سالکان ای سالکان اندر پناه من شوید تا جغد را سربرکنم شهباز در جولان کنم ای صادقان ای صادقان صدق آو...
من ذات بحت مطلقم هم وصف و هم اسماستم هم نقش موج و قطره ام هم جوی و هم دریاستم اول منم آخر منم باطن منم ظاهر منم غایب منم حاضرمنم یکتای بی همتاستم وحدت منم کثرت منم معنی منم صورت من...
چونکه بخود نظرکنم من نه ز جانم و تنم مطلق و بی تعینم من نه منم نه من منم نورم ونار و ظلمتم وحدت صرف و کثرتم بحر محیط رحمتم من نه منم نه من منم طایر لامکان منم از همه بی نشان منم فا...
جانا ز درد عشق تو چون من فغان کنم از چشمه های چشم جهان خون روان کنم عهدیست در ازل بتو ما را که تا ابد برهر چه رای عشق بود من همان کنم ناصح چه منعم از می و معشوق میکنی من رندم و مبا...
ساقی بده می که بود مستیش فنا تا وارهاندم ز خمار منی و ما زان باده که چون که بنوشیم جرعه فارغ کند ز غصه دنیا و دین مرا از جام عشق جمله جهان مست و بیخودند رقاص و کف زنان همه گویند تن...
من عاشق و رند و لاابالی شده ام دیوانه عشق لایزالی شده ام مشتاق وصالم و وصال تو خیال از غایت شوق من خیالی شده ام
ما مست شراب وصل یاریم وز هر دو جهان خبر نداریم
تا بنای عاشقی در کاینات انداختیم چتر رفعت را بملک لامکان افراختیم چون ظهور کل او اول بنقش ما نمود بار دیگر ما جهان را مظهر خود ساختیم شد نهان در پرده کثرت جمال وحدتم تا نقاب عزت از...
من مستم و میخوارم گو خلق بدانیدم مخمورم و خمارم گو خلق بدانیدم من رند خراباتم در بتکده بالاتم فارغ زکراماتم گو خلق بدانیدم من بیخود و باهوشم هشیارم و می نوشم گویایم و خاموشم گو خلق...
من مست عشقم زاهدا با ما مگو از عقل و دین گه با خود و گه بی خودم هذا جنون العاشقین هشیار و مستم چیستم مجنون عشق کیستم نه هستم و نه نیستم هذا جنون العاشقین من عاشق دیوانه ام در عشق ا...
پیداست حسن دوست ز ذرات کن فکان از بس که ظاهرست نماید چنین نهان آن یار بی نشان چو بخود کرد جلوه در عرصه ظهور نمود این همه نشان معشوق هر زمان چو بحسن دگر نمود هر عاشقی نشان دگر میدهد...
ای صبح تجلی جمالت رخ انسان هر ذره ز مهر رخ جانبخش تو تابان جانا دو جهان ذره صفت واله و شیداست در پرتو خورشید جمال رخ جانان سودای سر زلف و خیال رخ خوبت کردند دل و جان مرا بی سر و سا...
آن یار رو ز ما بچه رو می کند نهان چون روی خوبش از همه رو دیده ام عیان جان مگو نهان بجهان شد جمال او زیرا که روی دوست عیانست از جهان وحدت بنقش و صورت کثرت ظهور یافت یک ذات بیش نیست ...
ای اسیران غم عشق تو آزاد از جهان والهان حسن رویت بیخبر از جسم و جان سالکان راه تو فارغ ز ملک کاینات عاشقان روی تو در کوی عشقت جان فشان جان فشانان رهت مستان جام نیستی واصلان درگهت ا...
حسن جان افزای روی او عیان دیده ام از روی پیدا و نهان پرتو خورشید روی او بود در حقیقت جمله ذرات جهان حسن او بر نقش عالم جلوه کرد شد جهان زان روز با نام و نشان روی او پیداست کو چشم ی...
رخسار دوست بنگر و حسن و جمال بین رفتار او نظر کن و غنج و دلال بین دل در هوای وصل تو صد بال و پرگشاد شهباز همتش نگر و پر و بال بین حال دلم ز شوق رخت سوز و زاریست ای نور دیده رحم نما...
کردم نثار مقدم عشق تو عقل و دین من رند مطلقم نه مقید بآن و این برخیز زاهدا ز سر زهد و نام و ننگ رندانه رو بمیکده با عاشقان نشین خواهی که سرفراز و عزیز جهان شوی برآستان فقر بنه روی ...
دل بسته بزلف یار بادا جانم بغمش فگار بادا هر دل که مقیم کوی او نیست آواره هر دیار بادا برجان و دلم ز عشق جانان درد و غم بی شمار بادا عاشق که فنا نگشت از خود ز اندوه فراق زار بادا د...
در بادیه عشق تو سرگردانم بی رهبر و زاد و بی سروسامانم از دست غم فراق ما را برهان در بزم وصال خویشتن بنشانم
عاشقیم و رند و بی نام و نشان در فنای عشق جانان جان فشان واله و شیدای حسن روی دوست مست جام وصل و فارغ از جهان با چنان رخسار و حسن جانفزا کی مرا پروای حورست و جنان در هوای وصل او طیر...
آفتاب روی تو تابان شد از ذرات کون می نماید پرتو حسن تو از مرآت کون پیش ازآن کاندر جهان این مصحف و اوراق بود در کتاب حسن تو مکتوب شد آیات کون عالم از نور تجلی مینماید هست نیست حیرت ...