شمارهٔ ۴۲۲
مرآت روی دوست نظرکن جهان ببین درآینه جهان نگر او را عیان ببین خورشید حسن اوز همه ذره رونمود تابان رخش زمشرق کون و مکان ببین آن یار بی نشان که نهان بود از همه آمد عیان بصورت نام و ن...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
مرآت روی دوست نظرکن جهان ببین درآینه جهان نگر او را عیان ببین خورشید حسن اوز همه ذره رونمود تابان رخش زمشرق کون و مکان ببین آن یار بی نشان که نهان بود از همه آمد عیان بصورت نام و ن...
ای دل ار معشوق جویی باش یار عاشقان از سر صدق و صفا کن جان نثار عاشقان دردل عاشق چه میجویی نشان غیریار نیست نام غیر در دار و دیار عاشقان کی بیابد ره ببزم وصل معشوق آنکسی کو نبازد دی...
جلوه معشوق دیدم در لقای عاشقان واله و شیدا ازآنم در هوای عاشقان در تجلی رخ معشوق و تاب حسن او گر فنا شد جان ما بادا بقای عاشقان سرفراز کاینات آمد بملک هر دو کون هر سری کو خاک ره شد...
بس غریب و طرفه افتادست حال عاشقان جسم ایشان در زمین و جانشان برآسمان در مکان ابدان ایشان پای بند آمد ولی دایما ارواحشان طیران کند در لامکان ظاهر ایشان بود مشغول خلق از مرحمت لیک در...
چون روی تو بنمود جمال از رخ جانان شد واله رویت ز همه رو دل حیران در آینه جان بتوان دید کماهی هر حسن و جمالی که نماید رخ جانان در پرده اغیار رخ یار نهان شد گر اهل عیانی بنماید بتو آ...
از جمله ذرات جهان مهر جمالت شد عیان ای شاهد رویت نهان در پرده کون و مکان از پرده گر نایی برون بنمای روی لاله گون کی کم شود سوز درون ای سروقد دلستان زآیینه روی نکو عکس رخت بنمود رو ...
آیینه جمال تو شد صورت حسن هر بی بصر کجاست ز معنی این سخن در آرزوی دیدن روی تو مرغ جان خواهد جداشد عاقبت از آشیان تن دل با خیال روی تو هرگز نمی کند نه میل حور و جنت و نه باغ و یاسمن...
ای وصالت آرزوی جان غم پرورد من در فراقت شد بگردون آه دودآلود من لذت دنیا و دین گو هرکه می خواهد ببر غیر دیدارت نباشد در جهان مقصود من جان و دل در باختم تاشد وصالت حاصلم در ره عشقت ...
کاشکی رحمی بدی آن فتنه گر عیار را تا نکردی پیشه خود این همه آزار را کی در آرد بار دیگر حسن خوبان در نظر هرکه روزی دیده باشد آنچنان رخسار را کفر زلفش عروة الوثقای ایمان من است گرچه ...
ما مست مدام کوی آن خماریم عالم همگی شراب و ما می خواریم هر لحظه جهان بجرعه نوشیدیم مست ابدیم و از ازل خماریم
جز دیدن دیدار تو ای سرو خرامان درد دل ما را نبود مرهم و درمان از نور تجلی دو جهان گشت منور چون پرده برانداخت جمال رخ جانان حسن تو بیک عشوه دل و دین مرا برد گر حسن ازینست نه دل ماند...
تا بما دیدی جمال خویشتن واقفی کلی ز حال خویشتن عشق در آیینه روی خویش دید گشت مفتون برجمال خوریشتن عشق در هرجا ظهوری میکند بهر اظهار کمال خویشتن بود عمری مبتلای هجر خویش تا میسر شد ...
ای ز آفتاب روی تو روشن جهان جان وز پرتو جمال تو تابان شده جهان اندر نقاب شاهد رویت نهان هنوز وصف جمال او بجهان گشاه داستان بگشای دیده زاهد و بنگر که ظاهرست عکس جمال دوست زمرآت جسم ...
دل من ز ذوق دردت نکند هوای درمان چو بجان خرید دردت ندهد ز دست آسان دل و جان بیدلانرا نکند قبول ورنه همه دم در آرزویم که کنم فدای جانان ز جفای عشق بینم سرو پای عاشقان گم سرو کار عشق...
هر تار زلف سرکشت کفر دگر کرده عیان در زیر کفر زلف تو ایمان رخسارت نهان ایمان ز وجهی کفردان و ز روی کفر ایمان شمر کو محرمی تا بشنود از باب معنی این بیان ایمان و کفر زلف و رو پیوسته ...
ازمی شوق جمال روی جانان همچو من مست و لایعقل بعالم کم توانی یافتن میزند برجان و دل هر دم دو صد تیر جفا ترک چشم مست خونخوار پرآشوب فتن رخت جان و دین و دنیا را بغارت می برد چون سپاه ...
ای ز درک کنه تو عاجز عقول عاقلان اعقل عالم بوصف گفته لااحصی ازآن عارفان را نیست بهره غیر حیرت زانکه هست درکمال کبریای تو یقین ما گمان کی برد عقل فضولی ره بکنه معرفت قطره کی دارد خب...
مهر وصلت گر نتابد بر دلم ای ماه من در فراقت شمع گردون را بسوزد آه من دوزخ سوزان شود برمن چو جنات نعیم در قیامت گر توباشی مونس و همراه من بی رخت شد جان بفرزین بند هجران مبتلا گر بوص...
ز نار شوق تو ای جان جانان به آهی سوزم این گردون گردان بصحرای غمت آواره گشتم نشد هرگز بپایان این بیابان درانوار جمال مهر رویت شدم چون ذره سرگشته حیران ببحر وصل تو غرق است جانم دلم ش...
الا ای ازمه رویت همه کون و مکان روشن ز خورشید جمالت گشت منزلگاه جان روشن الا ای آنکه در خوبی نداری هیچ همتایی ز حسن روی تو بینم زمین و آسمان روشن جهان در ظلمت نابود بودی مختفی دایم...
میرسد هر دم بعاشق صد جفا گوییا از عشق می بارد بلا چاره عاشق چه میداند طبیب درد عشقش هست درد بی دوا سرفرو نارد بوصلم آن صنم کی کند شه هم نشینی با گدا از بلا یک دم نمی یابم امان تا ش...
ما چون ز ازل مست و خراب آمده ایم با ساغر و جام و باشراب آمده ایم تقوی مطلب زما چواز حکم ازل با شاهد و باده و رباب آمده ایم
رب زدنی حیرة فیکم چه می خواهی بدان یعنی هر دم جلوه دیگر نما بر عاشقان گر نمایی با من بیدل دمی روی چو ماه در سر اندازی بیندازم کله بر آسمان در غم هجران تو زار و نزارم لیک اگر یافتم ...
در خمار هجر تا کی جان من از شراب وصل کن درمان من برگدای مستمند بی نوا رحمتی فرمای ای سلطان من در میان آتش سوزان مسوز جان ودل را بیش از این جانان من آتش افتد در درون نه فلک از فغان ...