شمارهٔ ۴۴۲
ز خلوتخانه وحدت چو بنهادی قدم بیرون دوصد موج حدوث آمد ز دریای قدم بیرون رخت آیینه می جستی که بیند حسن خود کلی ازآن از مخزن حرمت دل آمد محترم بیرون زهی قدرت که انفاس لب جان پرورت دا...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
ز خلوتخانه وحدت چو بنهادی قدم بیرون دوصد موج حدوث آمد ز دریای قدم بیرون رخت آیینه می جستی که بیند حسن خود کلی ازآن از مخزن حرمت دل آمد محترم بیرون زهی قدرت که انفاس لب جان پرورت دا...
آتش عشق درزدی در دل و جان عاشقان از غم عشق یک نفس نیست امان عاشقان نیست به دور ما دلی بی غم عشق یکنفس پر ز جفای عشق شد دور و زمان عاشقان حق وفا که رونما هر نفسی وگرنه خود بی تو به ...
جهانرا حسن رویت داد آیین عدم را گنج هستی کرد خودبین چو نور مهر عالم سوز رویت عیان آمد نهان شد ماه و پروین به تعلیم غم عشق تو گشتم بفن عاشقی مفتی در دین چه عشق است این که در عمری ز ...
من بسودای تو فارغ گشتم از سودای کون مرغ دل بی تو نخواهد یکدمی مأوای کون با وجود لذت دیدار جان افروز تو عاشق بیدل ندارد یک نفس پروای کون لذت وصلت ندید و در خمار هجر ماند هر دلی که ب...
از حد گذشت نوبت هجران جان ستان وقت است کز وصال تو گردیم شادمان تا با خودی ز وصل نخواهی شنید بو واصل گهی شوی که نیابی ز خود نشان وصل تو نیست لایق زهاد خودپرست این دولتی است در خور ع...
ای حسن تو ظاهر شده برصورت احسن بنموده عیان عکس رخت ز آینه من ذرات ز مهر رخ تو چون مه تابان عالم همه از نور تجلی تو روشن چون حسن تو در باغ جهان جلوه گری کرد از نور و صفا کون و مکان ...
واله رخسار جانانست جان عاشقان نیست پیدا برکسی حال نهان عاشقان هست برتر حالت عشاق از فهم خرد برزبان ناید ازین معنی بیان عاشقان عاشقی کز عشق جانان از خودی گیرد کنار سالها نامش بماند ...
همچو خاک ره بعشقش خوار می باید شدن بلبل آسا در پی گل زار می باید شدن گر همی خواهی که بوی فقریابی در طریق با همه کس چون گل بی خار می باید شدن گر تو پا در دایره عشقش نهی چون عاشقان ب...
چه نسبت است به روی تو ماه تابان را به پیش مهر توان گفت ذره کیوان را نظر بدیده ما گر کنی عیان بینی ز روی صورت و معنی جمال جانان را هزار خون بیکی غمزه گر بخواهد ریخت دهد لبش به شکرخن...
ما بنده عشق و از خرد آزادیم با درد و غم عشق تو بس دلشادیم چون حاصل عمر ما بجز عشق تو نیست گویی مگر از برای عشقت زادیم
فی مقامی این کیف این این این علم این حال این عین این فرق این جمع این بعد این قرب این وصل این بین ذاتنا عن وصف اطلاق و قید مطلق ماعندنا زین وشین لیس آثار لغیری فی الوجود فی شهودی کل...
ای دل به درد عاشقی مردانه شو مردانه شو در عشق و در شوریدگی افسانه شو افسانه شو چون شهره و نام نکو آمد حجاب راه او در کوی بدنامی درآ رندانه شو رندانه شو در گرد خشکی تا به کی گردی تو...
طالب حق را بگو هرزه مپو گر خدا جویی بیا ما را بجو دامن رهبر بگیرو راه رو گر همی خواهی که یابی وصل او در صراط المستقیم معرفت هم به امر پیررو ای راه جو ره نمود ارشاد پیرم عاقبت در مق...
قد تجلی العشق فی کل المجالی فانظروا از پس هر ذره تابان گشت مهر روی او فی مرایا کل عین قد راینا عینه فافتحوا عینا کم حتی تروا ماتبتغوا یار پیشت حاضر و تو از خودی غایب ازو با خودآ آخ...
ما چون بعشق روی تو کردیم دل گرو ای آرزوی جان و دل از ما جدامشو بی درد عشق قیمت دل کی شود پدید دل را که عشق نیست نیرزد به نیم جو مطرب حدیث عشق سراید ببانگ ساز ز آواز نی روایت سر خدا...
ای منور هر دو عالم ز آفتاب روی تو وی معطر ملک جان از زلف عنبر بوی تو کفر پنهان گشت و ایمان حقیقی شد عیان تا نقاب زلف افتاد از جمال روی تو هر کسی را میل دل باشد بسوی این و آن میل جا...
ای هر دوکون لمعه از نور ذات تو وی کاینات بوده نمود صفات تو عکس جمال روی تو پیداست از جهان مرآت حسن روی تو شد کاینات تو دارند روبروی تو در هر مقام و حال مؤمن ز کعبه کافر ازین سومنات...
یار ما دوشینه آمد پرده افکنده ز رو بانگ زد کای عاشق دیوانه حالت بازگو تا بدرد عشق ما چون میگذاری روزگار رهبر و مونس که داری در طریق جست و جو چون نظر کردم برویش واله و حیران شدم بیخ...
ای دل دیوانه ام حیران حسن روی تو جان شیدایم اسیر حلقه گیسوی تو در نماز عشق هرجا روی آورند خلق بود محراب دعا طاق خم ابروی تو جمله جانها معطر گردد و مشکین نفس چون برافشاند صبا زلفین ...
تا جان ماست مونس خیل خیال تو بودم همیشه مست شراب وصال تو کردیم پاک آینه دل ز زنگ غیر تا رو در آینه بنماید جمال تو رخسار تو بحسن و جمالست بی نظیر در هر دو کون نیست بخوبی مثال تو هرگ...
وقد کنتم و مامعکم من الا کوان ماکانا تجلیتم لکم فیکم فصرتم فیه اعیانا فاظهرتم لکم منکم و اخفیتم لکم فینا سواکم غیر موجود و انتم عین ایانا و انا انتم فیکم و انتم اننا فینا وعینی عین...
در عشق تو بی مذهبم و بی دینم نور رخ تو ز کفر و دین می بینم چون دل بصفای معرفت روشن شد در مرتبه یقین بود تمکینم
جان ما را نیست در عالم بجز این آرزو کو نشیند یکدمی با دلبر خود روبرو تا بملک وصل او جان و دلم آرام یافت سالها از دست هجرانش دویدم سوبسو حسن روی او عیان دیدم ز مرآت جهان دیده بینا ن...
واله و شیداست جانم در هوای عشق تو سرنهد دیوانه دل آخر بپای عشق تو بی بلای عشق در عالم نبودم یکزمان تا که بودم بود جانم مبتلای عشق تو فانی عشقت شدم دیدم بقای سرمدی زنده جاوید گشتم د...