شمارهٔ ۵۲
در پرتوحسن دلبری حیرانم کز مهر رخش چو ذره سرگردانم از جور و جفای یار بی مهر و وفا درمانده بدام درد بی درمانم

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
در پرتوحسن دلبری حیرانم کز مهر رخش چو ذره سرگردانم از جور و جفای یار بی مهر و وفا درمانده بدام درد بی درمانم
ایهاالحیران فی وجه الحبیب رب زدنی حیرة گویا نصیب جز لقای روی جان افروز دوست درد ما را نیست درمان ای طبیب دایما در قصد خون جان ماست غمزه جادوی چشم دلفریب ناصح عاقل مده پندم ز عشق عا...
عمری بامید وصل دلبر بودم در آتش هجر او چو اخگر بودم تاره بحریم حرمتش یافت دلم دایم ز طلب چو حلقه بردر بودم
ماییم ترا همیشه طالب ای وصل تو منتهی المطالب مرغوب همه بهشت و حورست ماییم بروی دوست راغب در میکده با شراب و شاهد پیوسته حریفم و مصاحب آن یار زکس نبود محجوب مایی و منی مراست حاجب در...
گفتی چو غمت رسد ترا غمخوارم شادت کنم و بغم دگر نگذارم اکنون که ز پا فتادم از درد فراق بردست وصال جان ما بردارم
ریزد مدام ساقی جانها شراب ناب در کام جان که مست خرابست در خراب گوید حریف ماشو و پیوسته باده نوش نظاره کن جمال دلفروز بی حجاب نوشیم جامهای پیاپی ز دست دوست زان باده که نیست خمارش به...
تا در رخ خوب تو نگاهی کردم هر روز ز اشتیاقش آهی کردم تا گشت دلم به بند عشقت پابند از دست غم تو رو به راهی کردم
تا بکی باشد نهان خورشید رویت در حجاب کاشکی از حسن رخسارت برافتادی نقاب نور وحدت گر نمود از پرده کثرت جمال در شب تاریک بینی گشته تابان آفتاب گر بصورت می نماید موج و دریا غیر هم در ح...
ناظر بکتاب روی خوبان زانیم کز روی نکو آیت حسنت خوانیم ما را چه خبر ز عالم و زهد وورع ما شیوه شاهدان نکو میدانیم
عالم چو سایه نور رخت هست آفتاب باشد وجود سایه ز خور زین مرو بتاب بزدا غبار غیر ز آیینه دلت تا عکس روی دوست ببینی توبی حجاب عکس رخش ز آینه کون ظاهرست در پیش عارف حق بین چو آفتاب عاش...
ما جمله جهان مصحف ذاتت دانیم از هر ورقی آیت وصفت خوانیم با آنکه مدرسیم در مکتب عشق در معرفت کنه تو ما نادانیم
ای در انوار جمالت گشته شیدا شیخ و شاب ذره وار از مهر رویت عاشقان در اضطراب همچو شمع از سوز دل گریان همه شب تا بروز سالها بودم که تا رویش بدیدم بی نقاب جان دهد دل از برای بوسه لعل ل...
جانا ز جهان جمال تو می بینم از باغ جهان گل وصالت چینم دایم ز جهان مرا چو مشهود تویی در مرتبه شهود بی تلوینم
هر زمان نقشی نماید حسن دوست هر دو عالم جلوه رخسار اوست مایی ما شد حجاب راه ما ور نه دایم یار با ما روبروست در خمارم ساقیا جامی بیار زان شراب مست کان بی رنگ و بوست نقش غیر از لوح دل...
عالم ز جمال تو منور بینم برصورت آدمت مصور بینم هرکس که بدولت لقای تو رسید شادی جهان ورا میسر بینم
برابر طور عشق ای دل ببین نور تجلی را که تا بیخود شوی از خود بدانی طور و موسی را مرا دعوت مکن واعظ بحوران از قصور خود که ما دیدار میخواهیم نه دنیاو نه عقبی را ترا گردیده مجنون نباشد...
ماییم مجرد از اضافات و نسب آزاده ز قید وصف مربوب وز رب در مرتبه ذات معرا ز صفات هرگز نبود نام ز مطلوب و طلب
هرکس که در حریم وصال تو محرم است اورا فراغت از غم و شادی عالم است در مجلس شهود کسی را که بار شد فارغ ز جست و جو همه دم شاد و بی غمست دل را صفا و نور بود از رخت ولی جانم ز فکر زلف پ...
عشق توچاره ساز دل بیقرار ماست درد و غم تو مرهم جان فگارماست فقر و فناست شیوه رندان جان فشان در راه عشق هستی و ناموس عارماست معشوقه باز و رندم و قلاش و پاکباز جانا بدین عشق تو اینها...
مشتاق جمال روی جان افروزم از آتش شوق دایما می سوزم معشوق چو شد معلم اسرارم در مکتب عشق عاشقی آموزم
هرکس که از جفای غم عشق خایفست با عاشقان بدین و مذهب مخالفست در موقف محبت و عشق است لایزال هر دل که او ز رمز فاحببت واقفست دانی طواف کعبه وصلت که میکند آن دل که در مدینه عشق تو طایف...
جز عشق تو نیست در جهان حاصل من جز درد و غمت مباد اندر دل من در ملک طرب خانه طلب می کردم جز برسر کوی غم نشد منزل من
چون مظهر حسن تو رخ ماه رخانست میل دل عاشق به رخ ماه رخانست چون شاهد حسنت همه جا جلوه گری کرد هرکس به جمال تو ز جایی نگرانست بر جان جهان ز آتش سودای تو داغست وز مهر رخت در دل هر ذره...
دریای دلم نه قعر دارد نه کران چون ذره به پیش او همه کون و مکان دل مظهر علم حق بود ای نادان پیدا و نهان ازآن درو گشته عیان