شمارهٔ ۶۳
قبله حاجات ما کوی خرابات آمده ست شاهد و می رند را عین مناجات آمده ست چون به مستی میتوان رستن ز هستی لاجرم عاشقان را می پرستی به ز طاعات آمده ست آیت حسن تو خواند جان ما از هر ورق حا...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
قبله حاجات ما کوی خرابات آمده ست شاهد و می رند را عین مناجات آمده ست چون به مستی میتوان رستن ز هستی لاجرم عاشقان را می پرستی به ز طاعات آمده ست آیت حسن تو خواند جان ما از هر ورق حا...
زان دم که شدیم آشنای غم تو بیگانه ز خویشم از جفای غم تو با عشق تو عهد ماچو محکم بودست کردیم جهان و جان فدای غم تو
وهومعکم زین معیت حق چه خواست یعنی واجب را ز ممکن جلوه هاست گر نه حسنش دایما در جلوه است این نمود و بود عالم از کجاست از تجلی جمال وحدت است در حقیقت این که کثرت را بقاست هستی عالم ه...
ای عشق تو مونس دل دیوانه با درد و غم تو جان ما هم خانه تا با غم عشق آشنا شد دل من از صبر و خرد بکل شدم بیگانه
هرکه از درد و غم عشق تو دل افگارنیست جان او را در مقام وصل جانان بار نیست دل که از هر ذره خورشید جمال او ندید عارف سریقین و سالک اطوار نیست عاشقان را کی غم دنیا بود یا فکر دین مست ...
ای مونس جان من بگاه و بیگاه بی یاد تو کار دل تباهست تباه مشتاق جمال تو چنانم که دمی گر غایبم از خیال تو واویلاه
چیست عالم جلوه گاه حسن دوست جلوه در عالم چه باشد جمله اوست ظاهرا گر زانکه عالم مظهرست مظهر و ظاهر چو وابینی هموست در حقیقت نیست غیر از یار کس این نمود غیر عین وهم توست یار خود آیین...
ای روی ترا جمله جهان آیینه در مملکت هستی تو مایی نه حسن تو که از روی بتان مریی شد رای تو بدی و دیگری رایی نه
دلم ز شوق رخت بی سرو سامان است جان ز سودای سر زلف تو سرگردانست عالم از پرتو حسن تو نماید روشن همه ذرات ز مهر رخ تو تابانست بخدا هرکه دلیلی طلبد گو بخود آ یار پیداست چه محتاج دگر بر...
ذاتست و صفات بیحد و اندازه از وصف تو عالمی پر از آوازه هر ذره ز تو بوصف خاصی مخصوص برحسن تو خاص گلرخان تازه
باکوی تو از روضه رضوان نتوان گفت با روی تو از حور و زغلمان نتوان گفت از عاشق دیوانه مجویید سلامت با بیخبران از سر و سامان نتوان گفت با زاهد بی ذوق مگو سر اناالحق اسرار سلاطین چو بع...
رندیم و حریف شاهد و پیمانه مخمور دو چشم جادوی مستانه از روز ازل نصیب ما عشق تو بود زان روی شدم بعاشقی افسانه
با روی تو از جنت اعلی نتوان گفت با قد تو از قامت طوبی نتوان گفت با کفر خم زلف تو ترسا صفتان را جز قصه زنار و چلیپانتوان گفت در مجلس رندان خراباتی بی باک جز ذکر می و شاهد رعنا نتوان...
ما را بجهان نیست بجز یک هوسی کایی و به پیش ما نشینی نفسی لعل لب خود بپرسشی بگشایی گویی که بگو تو از کجایی چه کسی
اگر از چهره ذاتش برافتد برده اسما ز تاب پرتو حسنش فنا گردد همه اشیا ز جام باده عشقش همه ذرات سرمستند گرفت آفاق ازین معنی سراسر فتنه و غوغا همان یک باده با هر کس دهد ساقی ز دیگر جام...
حال دل دیوانه عجایب حالیست کین نقطه دل بروی دلبر خالیست در حیرت آنکه این چه خالست و چه رو خاموش چنانم که تو گویی لالیست
چو از عالم جمال او عیانست بعالم ازچه رو رویش نهانست نظر کن در مزایای دو عالم ببین عکس رخ او چون عیانست رخ چون آفتاب یار تابان ز روی جمله ذرات جهانست جهان بی جلوه رخسار جانان بجان ا...
یار ماباماست از ماکی جداست مایی ما پرده ادبار ماست هرکه از ما و منی بیگانه شد بی حجاب ما بجانان آشناست هست از وهم تو این پندار غیر ورنه او عین همه ما و شماست اوست هستی غیر او جز نی...
ای دیده همیشه طالب دیداری دانم همه دم هوای وصلش داری دلبر چو میان جان و دل گشت مقیم او را ز چه رو تو دور می اندازی
بنمود حسن دوست ز ما آنچنانکه هست آمد عیان بصورت ما هر نهان که هست آیینه ساخت عالم و خود رابخود نمود عکس جمال اوست نهان وعیان که هست کونام و کو نشان زغیر وکجا هست غیر یارست ظاهر از ...
ای دل تو اگر باده عشقش نوشی باید که غمش بعالمی نفروشی هر لحظه اگر وصال او دست دهد چون اهل فراق در رهش میکوشی
از مطرب جمال تو آفاق پر صداست عالم زساز عشق چه گویم چه بانو است ساقی بکف پیاله و مطرب سرود گو عالم برقص و مستی دوران بکام ماست کونین پر سرود و سماعست و ذوق و حال ذرات جمله مست می ع...
ای دل به غم فراق دایم خونی وی جان بامید وصل جانان چونی شوقت همه روزه بیشتر میگردد زان رو که بعشق هر زمان افزونی
چه یارست و چه جان دلنوازست چه حسنست و چه عشوه این چه نازست چه معشوق و چه قدست و چه رفتار چه رندست و چه جان عشق بازست چه بزم است وچه عیش و جام باده چه ساقی و چه مطرب این چه سازست چه...