شمارهٔ ۷۳
ماییم اسیر دام گیسوی کسی سودایی زلف عنبرین بوی کسی ذرات جهان شده گرفتار چو من در قید کمند حلقه موی کسی

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
ماییم اسیر دام گیسوی کسی سودایی زلف عنبرین بوی کسی ذرات جهان شده گرفتار چو من در قید کمند حلقه موی کسی
صیت جمال روی تو عالم فروگرفت حسنت جهان گرفت و بوجه نکو گرفت زاهد که منع عاشق دیوانه می نمود رویت چو دید آتش عشقش درو گرفت بی پرده تاب حسن و جمالش کسی نداشت زان رو نقاب مایی ما را ب...
تا سنبل زلف تو برآشفت بروی خلق از پی جست وجو شده کوی بکوی خواهی نشود واقف اسرار تو کس عارف که ترا بدید گفتی که مگوی
در مقام لی مع الله سیر نیست وحدت محض است اینجا غیر نیست در قلندر خانه توحید عشق کعبه و مسجد کنشت و دیر نیست در مقام ذات بیرون از صفات هیچ ره رو را مجال سیر نیست در خرابات فنا از نی...
بحرست مرا جام می و حق ساقی مستی ز شراب نور وجه باقی هر لحظه هزار بحر می نوشیدم سیراب نشد جان من از مشتاقی
جان طالب جمال دلفروز یار ماست غافل که یار ما همه دم در کنار ماست ما را ز جور دهر و جفای فلک چه غم چون یار ما بمهر و وفا غمگسار ماست جانا مجوز ما بجهان کار عقل و دین دیوانگی ز عشق ت...
ای در دل هر ذره ز تو سودایی از مهر جمال تو جهان شیدایی مست از می وصل تو چنانم که دگر از هستی خویش نیستم پروایی
بما پیداست حسن طلعت ذات صفات و ذات را ماییم مرآت بیا نور تجلی بین ز موسی که موسی میرسد از طور و میقات بتحقیق و یقین دیدم رخ دوست گذشتم از همه تقلید و طامات دو عالم یار و غیر او خیا...
تا مستی هستیت نگردد لاشی از جام وصال او کجا نوشی می تا در نظرت نقش تویی می ماند در کوی حقیقت نبری هرگز پی
معشوق باز و رندم و قلاش و می پرست دارم بعشق دوست فراغت زهر چه هست پیوند کن بوصل دل پاره پاره را ماخود شکسته ایم چه حاجت دگر شکست در عاشقی بهر دو جهان گشت سربلند عاشق که شد بعشق تو ...
تعالی الله رویست و جمالست چه انوار تجلی و چه حالست به هر دم حسن او نوعی نماید به هر عشق دگرگونش وصالست به هر صورت که بینی اوست پیدا بمعنی نقش عالم زو مثالست نمود یک حقیقت شد دو عال...
تا نقاب از مه رخسار تو برداشت صبا یافت از پرتو حسن تو جهان نور و صفا از تجلی جمال تو دل و جان جهان مست و لایعقل و شیداست زهی حسن لقا جز جمالی که بهر لحظه نماید رخ دوست نیست درد دل ...
سرگشته چو گو شدم بمیدان غمت صد زخم بجان خوردم ز چوگان غمت بی راهبری راه بپایان نبرد جویای وصال در بیابان غمت
ماییم و عشق و مهر و وفا هر کجا که هست معشوق و ناز و جور و جفا هرکجا که هست زاهد به آرزوی بهشت است و حور عین عاشق در اشتیاق لقا هرکجا که هست گر معتکف بکعبه و گر ساکنم به دیر با ماست...
عشق ورزی مذهب ودین منست می پرستی رسم و آیین منست واقف سر نهان کنت کنز این دل دانای حق بین منست عاشقی کز قید کفر و دین برست او براه عشق هم دین منست مصحف آیات اسرار وجود گر بدانی جان...
تا نقاب زلف از روی تو دور افتاده است جان مشتاقان از آن رودر حضور افتاده است شاهد رویت نماید هر زمان حسنی دگر عاشق دیوانه دل زان ناصبور افتاده است عاشقان را وایه دیدار تو باشد در به...
خواهی که دیده باز کنی بر جمال دوست بیرون کن از درون دلت هرچه غیر اوست شد در میانه هستی تو پرده حجاب ورنه همیشه با تو دلارام روبروست دریا دلی که جرعه جانش بود محیط مستی او کجا زمی ج...
جهان از پرتو روی تو پیداست جمالت از همه عالم هویداست ز مهر روی جان افروز جانان همه ذرات عالم مست و شیداست دریغ از چشم بینا تا نبیند که حسن او عیان از جمله اشیاست اگر محرم شوی بینی ...
از آفتاب روی تو عالم پر از ضیاست هر ذره را ز مهر جمال تو صد صفاست یکدم نقاب زلف ز رخسار برفکن با عاشقان نما که جهان از چه رو فناست از جلوه های عشق پرآوازه شد جهان آفاق سربسر زدم عش...
مرادم وصل یار نازنین است دلم را وایه از جانان همین است سلاسل را چو زلف یار گفتند بود در گردن ما گر چنین است بقصد جان ما آن چشم خونریز چو ترک مست دایم در کمین است براه عشق رو بی قید...
روز فراق اگر ز قیامت علامت است روزی که یار روی نماید قیامت است یکدم لقا ز دولت دنیا مرا به است دیدن جمال دوست عجایب سعادت است زاهد بهشت جوید و عاشق لقای یار باهریک این نصیب ز قسمت ...
هرکه از سر عشق آگاهست محرم عاشقان درگاهست با جمال تو میل حور و بهشت نکند هر که مرد آگاهست هرکه در بحر ذات فانی شد او غریق فناء فی الله است هرکه فانی ز خود بحق باقی است بر سریر شهود...
هرگز نبود حسن ترا مبداء و غایت نه عشق مرا هست نهایت نه بدایت بی هادی عشقت بخدا سالک عاشق هرگز نتواند که رود راه هدایت زاهد که همه در پی حوری و بهشت است دیدار تو میجست اگر داشت درای...
ذرات کون پرتو خورشید مطلق است در بحر عشق جمله جهان همچو زورق است دارد فراغت از من و مایی و هست و نیست اندر محیط مستی او هر که مغرق است زاهد نبرد بهره از ذوق عارفان بر دل فسرده زانک...