شمارهٔ ۹
عاشق و رند و بیخودم تن تللا تلا تلا مست شراب سرمدم تن تللا تلا تلا ساقی جام وحدتم مست مدام حیرتم نیست خبر ز کثرتم تن تللا تلا تلا از خم اوست جوش ماوز می او خروش ما مست ازوست هوش ما...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
عاشق و رند و بیخودم تن تللا تلا تلا مست شراب سرمدم تن تللا تلا تلا ساقی جام وحدتم مست مدام حیرتم نیست خبر ز کثرتم تن تللا تلا تلا از خم اوست جوش ماوز می او خروش ما مست ازوست هوش ما...
چون سبزه دمیده شد به بستان رخت بشکفت بنفشه در گلستان رخت دارد همه روز و شب فغان بلبل مست کافسوس که زاغ شد نگهبان رخت
یار در جانست و جان جویان که آن جانان کجاست دل بدلبر همدم و پرسان ز جان کان جان کجاست ای دل غافل چه مینالی ز درد فرقتش من چو در عین وصالم آخر این هجران کجاست می نماید عکس رخسارش ز م...
چون کون مکان بتو عیانست رویت بجهان چرا نهانست حسن همه دلبران مه رو از حسن و جمال تو نشانست چشم تو مدام با حریفان با ساغر و باده در میانست این ظلمت و نور و کفر و ایمان اززلف و رخ تو...
بقید زلف تا جانم اسیر است دلم در دام فتنه پای گیر است درون پرده ذرات عالم رخت تابان چو خورشید منیر است گرفتاران عشقت را فراغت ز شاه و شحنه و میر و وزیر است هوای گلشن حسنت ازآن رو ن...
آفتاب روی تو تابان شدست در شعاعش جان و دل حیران شدست نور مطلق گشت ذرات جهان تاکه خورشید رخت تابان شدست جان که در تاب تجلی شد فنا در حقیقت واصل جانان شدست آنکه روز و شب گدای کوی تست...
ای جمله جهان شیفته حسن و جمالت جان و دل عشاق اسیر خط و خالت از بهر تراش دل و دین تاختن آرد در مملکت جان همه دم خیل خیالت ما را ز خمار غم هجران خبری نیست چون مست مدامم ز می جام وصال...
اسیر عشق تو از هردوکون آزاد است کسی که با غم تو مونس است دلشاد است چه منع عاشق دیوانه میکنی زاهد بعشق دوست ندانم ترا چه واداداست مکن ملامت عاشق بعشق ورزیدن که کار عشق نه کسبی است ب...
ای آفتاب ذات تو تابنده از صفات وی پرتو صفات تو روشن زکاینات اسماست نور و جمله اکوان ظلال او خورشید نوربخش بود ذات باصفات شد جلوه گر جمال تو در صورت بتان زان روی بت پرست پرستد منات ...
در حسن چون رخت بجهان آفتاب نیست از انفعال روی تو در ماه تاب نیست بر عارض تو پرده اگر هست حسن تست جز جلوه های حسن برویت نقاب نیست مفتی علوم حال ز قلب سلیم جو اسرار عشق در ورق و در ک...
زمهر روی تو هر ذره ماه تابانست ز تاب پرتو حسن تو عقل حیرانست بیابیا که ز درد تو ناتوان گشتم بجز نظر بجمالت بگو چه درمانست اگر چه شاهد رویت ز خلق گشت نهان عیان بدیده ماشد هرآنچه پنه...
امید من به لطف عمیم تو واثق است برجرم ما چو رحمت عام تو سابق است در راه عشق رو که صراطی است مستقیم راهی که ره بدوست برد راه عاشق است در راه عشق جان و جهان باختم از آن کاول قدم براه...
در بزم وصل یار مرا گرچه بارنیست جز جست و جوی او دگرم هیچ کارنیست دیار در دو کون ندیدیم غیر دوست زیرا درین دیار کسی غیر یار نیست گوید خرد که از غم عشقش کنار جو دریای عشق را چه کنم چ...