شمارهٔ ۱۱۶
ازپرتو جمال تو عالم منورست وزسنبلت مشام دل و جان معطرست این جرم خور که جمله جهان روشن ازویست یک ذره ز پرتو آن روی انورست سلطان حسن روی ترا ملک هر دو کون بی لشگر و سپاه عجایب مسخرست...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
ازپرتو جمال تو عالم منورست وزسنبلت مشام دل و جان معطرست این جرم خور که جمله جهان روشن ازویست یک ذره ز پرتو آن روی انورست سلطان حسن روی ترا ملک هر دو کون بی لشگر و سپاه عجایب مسخرست...
ای مصحف جمال تو اوراق کاینات عالم ز نور روی تو آیات محکمات از پرتو تجلی روی تو روشن است گر کعبه و کنشت و گر دیر سومنات روشن ز ذره های صفاتست مهر ذات بود صفات تست مدام از نمود ذات ا...
گر مهر فاحببت بذرات نه ساریست سرگشتگی عالم و آدم ز طلب چیست از شوق تو سرگشته شد افلاک و کواکب واندر طلبت آب بهر گوشه جاریست از کعبه ترا گر طلبد زاهد عابد مطلوب ز بتخانه و از دیر بگ...
جان ما عاشق سروقد جانانه شدست غرقه بحر غمش از پی در دانه شدست مست عشقست و کند میل شراب لب او تا که مخمور دو چشم خوش مستانه شدست ساخته قبله خود کویش و از دین فارغ کعبه یک سو بنهادست...
گر وصال دوست میخواهی دلا از مقام کفر و ایمان برتر آ تا تو بیگانه نخواهی شد ز خود با خدای خود نگردی آشنا پاکباز و پاک رو گر نیستی کی تو برخوردار باشی از لقا با می و معشوق باشد هم نف...
از آتش شوق تو دلم بریانست وز داغ فراق جان ما سوزانست تا حسن رخ تو دیدم از هر دو جهان کفر سرزلف تو مرا ایمانست
مرا با دوزخ و جنت چه کار است مراد عاشقان دیدار یار است دلی کز هر دو عالم نیست یکتا کجا در مجلس وصل تو بار است بده ساقی ز جام بیخودی می که از ننگ خودی جان در خمار است فنا و نیستی در...
شفای این دل بیمار جز لقای تو نیست طبیب جان خرابم کسی ورای تو نیست کسیکه پرسش خسته دلان کند دایم بدور حسن تو جانا بجز جفای تو نیست غریب و بی کسم و در جهان مرا باری بحق صحبت جانان که...
نیست ما را هیچ فکری جز لقای روی دوست آفرین بررای درویشی که در فکر نکوست زلف و رویت نیست تنها آرزوی ما و بس مشتری و ماه را شبرو شدن زین آرزوست عاشقی را باید از باد صبا آموختن میرود ...
دایما درد تو همراه منست عشق تو هم حاکم و شاه منست هرکه بیدارست شبها در جهان از فغان و زاری و آه منست دو گواه عدل بر سوز دلم چشم گریان روی چون کاه منست سرور خوبان عالم این زمان دلبر...
بیا جانا که بی تو جان خرابست دلم از آتش شوقت کبابست خورم خون جگر بی تو نگارا بهجرانت مرا اینها شرابست ندارم غیر عشقت در جهان کار ترا با من چرا چندین عتابست ز درد فرقتت ای جان جانان...
گردیدن گردون یقین از عشق جانان بوده است جانا نگر کز جست و جو یک لحظه کی آسوده است ارواح قدسی زین سبب بیخورد و بیخواب آمده عقل کل اندر عمرها زین غم دمی نغنوده است بینی که باد تندخو ...
روی تو ظاهرست بعالم نهان کجاست گر او نهان بود بجهان خود عیان کجاست عالم شدست مظهر حسن و جمال تو ای جان بگو چه مظهر و ظاهر جهان کجاست در هر لباس حسن تو هر لحظه رو نمود عالم همه تویی...
روی چو مهت کاینه جان و جهانست حسنش ز همه ذره چو خورشید عیانست عالم شده از نور رخت ظاهر و پیدا در پرده هر ذره جمال تو نهانست در ظاهر و باطن بیقین از همه رویی عارف همه او بیند و جاهل...
رند و قلاشیم و مست و می پرست از شراب عشق تو رفته ز دست معتکف در کعبه و مسجد بدم در خراباتم کنون افتاده مست تا بمعشوقی کنی اظهار ناز از نیاز عاشقان عالم پرست جمله عالم غرق بحر وحدتن...
میخانه از لعل لب تو پرشرو شور است مسجد ز تجلی رخت غرقه نورست عکس رخ تو زآینه کون هویداست لیکن چه کند عامی بیچاره که کورست در پرده ذرات جهان گرچه نهانی آن نیز بروی تو که از فرط ظهور...
مهر روی تو که تابان ز همه ذراتست حسن او را همه کون و مکان مرآتست نیستی جمله بهستی تو پیدا شده است غیر ازین هرکه بگوید سخن طاماتست پیش عارف که ز اوراق جهان حسن تو دید مصحف روی ترا ج...
در باز شد ز میکده ناموس و نام را ساقی صلای باده بگو خاص و عام را مست و خراب و بیخودم ای پیر می فروش بنمای راه میکده مستان جام را دریاب ساقیا بدو جامی دگر مرا هشیار ساز بیخود مست مد...
ماییم منزه از قیود ملکوت هستیم مقدس از صفات جبروت پیدا نبود ز ما نه اسم و نه صفت پنهان بنقاب عزم اندر لاهوت
منادی در منادی این ندایست که درد عشق را درمان فنایست به نزد عارفان اهل بینش جهان آیینه وجه خدایست ز هستی هر که گردد نیست در راه بحق او را بقای بی فنایست نقاب زلف بر رخسار چون ماه ع...
ای نهان خورشید ذات تو در ابر کاینات گشت ذرات جهان پیدا ز انوار صفات مهر ذاتت بی جهات و کیف و کم باشد ولی ز انبساط نور او شد روشن اطراف و جهات ممکن از جود وجود واجب آمد در وجود فیض ...
تا نقد دارضرب معارف کلام ماست در ملک فقر سکه شاهی بنام ماست چون والی ولایت کشف و ولایتیم سلطان ملک کون کمینه غلام ماست بیرون ز ملک اسم وصفت رتبه منست اکنون که شهر غیب هویت مقام ماس...
تا که خورشید جمال از برج رویت طالعست خانه جان و دلم روشن ز نور لامعست جمله عالم نقاب شاهد روی تو شد این سخن پنهان نمی گویم حدیثی شایعست می شود روشن ز حسنت هرنفس کون و مکان زانکه از...
حسن خوبان جهان عکس رخ زیبای اوست لاجرم در هر سری از زلفشان سودای اوست آفتاب عشق با هر ذره دارد نسبتی نسبت معشوق و عاشق عین نسبت های اوست هست روشن پیش ارباب نظر چون آفتاب کین جهان پ...