شمارهٔ ۱۳۴
مقبل کسی که شادی وصل تو دیده است خرم دلی که از غم هجران رهیده است شادست آنکه دولت غم های عشق تو برجان و دل بملک دو عالم خریده است آرد بدست دامن معشوق بیگمان هر عاشقی که محنت عشقش ک...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
مقبل کسی که شادی وصل تو دیده است خرم دلی که از غم هجران رهیده است شادست آنکه دولت غم های عشق تو برجان و دل بملک دو عالم خریده است آرد بدست دامن معشوق بیگمان هر عاشقی که محنت عشقش ک...
ای که کوی یارمیجویی دو عالم کوی اوست در حقیقت روی جمله خلق عالم سوی اوست ای که می پرسی نشان از زلف جانان بیگمان پیش ارباب یقین هر ذره یک موی اوست نیست کس را جز بسوی قبله رویش سجود ...
جانا بیا که صحبت جانانم آرزوست جامی ز باده لب خندانم آرزوست از زاهدی و زهد ریایی دلم گرفت می خوارگی و مجلس رندانم آرزوست در پای گل میان چمن جام می بکف واندر کنار سرو خرامانم آرزوست...
ما ز جام باده عشقیم مخمورالست زان سبب باشد مدامم با می و شاهد نشست با می و معشوق چون شد عهد و پیمانم درست عهدنام نیک و زهد و توبه را خواهم شکست پای همت برسرزهد ریا بنهاده ایم رندم ...
ای ز خورشید جمالت گشته روشن کاینات وی ز مهر ماه رویت چرخ و انجم بی ثبات سبعه سیاره سرگردان ز شوق روی تو برامید بوی وصلت آرمیده ثابتات ابر فیضت گر نمی بارید برملک عدم کی دمیدی سبزه ...
تا بعشق تو جان گرفتارست دل از این درد و غم جگرخوارست عمر خود هرکه بی غم عشقت میگذارد بهر زه بیکارست مکن انکار عشق ما زاهد عاشقان را بعشق اقرارست گرد کوی تو دایما عاشق پا بجا در سفر...
بهوای روی جانان دل و جان ماست شیدا ز خیال زلف مشکین بسرم هزار سودا ز شراب عشق مستم ز خمار عقل رستم چکنم صلاح و تقوی چو شدم بعشق رسوا چو ز لوح دل بشستی همه نقوش اغیار ز پس حجاب عزت ...
هر لحظه جمال دوست دیدن چه خوش است زان لب سخن بوسه شنیدن چه خوش است بربوی وصال او دل و جان مرا دامن ز همه جهان کشیدن چه خوش است
آیینه خدا بخدا مرتضی علیست گنج بقا و نور لقا مرتضی علیست مشکل گشا بقول سلونی ولو کشف معجزنما بروز وغا مرتضی علیست صاحب لوای منزلت قربت و وصال مسندنشین ملک دنا مرتضی علیست خورشید آس...
عاشقان را در طریق عشق حالی دیگرست با غم معشوق هردم قبل و قالی دیگرست کی بود جز شاهد و می رند را دیگر خیال زاهد ماخول هردم در خیالی دیگرست در بیابان فراقش زاهدان سرگشته اند لیک عاشق...
هرکه عاشق نیست مرد کار نیست بوالهوس را بر دراو بار نیست زآتش عشق است داغی بر دلم نیست عاشق هرکه دل افکار نیست هرکه شد مستغرق دیدار تو با غم دنیا و دینش کار نیست کی توان روی تو دیدن...
آنکه پنهان دل ز مردم می برد پیداست کیست پرده ناموس رندان میدرد پیداست کیست انکه از ناز و تکبر سوی مشتاقان خویش هرگز از چشم ترحم ننگرد پیداست کیست دیدن رویش جهانی گر تمنا می کند آنک...
زاد راه عاشقان سوز و نیاز و زاریست کار عالم جز غم عشقت همه بیکاریست خواب بر چشمم حرام آمد ز شوق روی تو ز اشتیاقت کار عاشق روز و شب بیداریست هرچه برجان من آید از تو مهرست و وفا گر ج...
با غم معشوق ما را کارهاست از جفای عشق بردل بارهاست سربلندیهاست از دلبر مرا گرچه از عشق من او را عارهاست دایم از شوق گلستان رخش بلبل جان را هزاران زارهاست زاهدان را لذت عشق تو نیست ...
صورت یاربخواب امد و در گوشم گفت که بخفتن نتوان در معانی را سفت خیز اندر پی مطلوب درآ از سر درد در طلب روز مخور شب همه شب نیز مخفت نقش اغیار برون کن ز درون دل خود تا که با یار همیشه...
دو عالم غرق انوار تجلی است همه ذرات بیخود همچو موسیست چرا مجنون شدی در جست و جویش نظر بگشا که عالم پر ز لیلیست من از مستی خبر از خود ندارم چه جای زهد و سالوسی و تقویست بیا واعظ ز د...
گشت تابان مهر ذاتش از صفات وز صفاتش گشت روشن کاینات گر ندیدی پرتو روی حبیب از چه کردی سجده کافر پیش لات دیده باطن گشا ظاهر ببین مظهر ذات و صفاتش ممکنات بی جهت بر دل تجلی کرد یار چو...
پیش عارف که ز آفات طریق اگاهست دیدن علم و عمل هر دو حجاب راهست مهر رخسار تو بیند ز همه ذره عیان هرکه او را بجهان جان ودل آگاهست هرگدایی که بدرگاه تو یابد راهی خاک پایش بیقین تاج سر...
هرکه او پیوسته با یاد خداست لطف حق در شان وی بی منتهاست پرشد از نور الهی کاینات جان مستان غرقه بحر صفاست حق تجلی میکند برکوه طور موسیا برخیز میقات لقاست چون تو پنهان می شوی پیداست ...
ای دوست نقاب زلف بگشا بی پرده بما جمال بنما حیفست جمال ذات مطلق مخفی شده در صفات و اسما رخسار تو گر نقاب برداشت هر ذره نمود مهر والا در کسوت صورتست و معنی پیوسته جمال دوست پیدا در ...
تاجی ز خیال وصل تو در سرماست پیراهن درد هجر تو در برماست از لوح رخت حروف عالم خوانم مرآت رخ توزان سبب دفتر ماست
آن دلبر پنهانی سرمست بصحرا شد خود را بجهان بنمود عالم همه شیدا شد آن کسوت بیچونی برکند لباس چون پوشید و برون آمد سر فتنه و غوغا شد در عشوه و ناز آمد معشوقه و عاشق گشت گه لیلی و مجن...
از شوق رخت در همه جا غلغله هست از زلف توبرجان جهان سلسله هست از جور غم عشق تو در ملک دل و جان بس فتنه و آشوب و عجب زلزله هست گر شاهد جانها بخرابات نیامد در مجلس مستان ز چه رو غلغله...
جمله عالم رو بما دارند و مارا روبدوست وربمعنی روشناسی جمله رو خودروی اوست نیست جانت را مشامی ورنه آفاق جهان از نسیم طره عنبر فشانش مشکبوست پرده رویش بعالم نیست جز وهم و خیال چون نم...