شمارهٔ ۱۷۰
گر نداند درد عشق دوست را عاشق فلاح کی امید وصل او گردد مقارن با نجاح رند و مستم بی جمال یار مخمور غمم بی می دیدار عاشق را نباشد ارتیاح از خمار کبر و نخوت هست زاهد در عذاب جز شراب ع...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
گر نداند درد عشق دوست را عاشق فلاح کی امید وصل او گردد مقارن با نجاح رند و مستم بی جمال یار مخمور غمم بی می دیدار عاشق را نباشد ارتیاح از خمار کبر و نخوت هست زاهد در عذاب جز شراب ع...
با درد عشق جانان درمان چه کار دارد با بی سران سودا سامان چه کار دارد گر آشنای عشقی بیگانه از خرد شو در بزم اهل دانش نادان چه کار دارد تا از خودی نگردی فانی خدا نه بینی در مجلس گدای...
از شاهد و می گر خبری هست بگویید چون باده پرستی هنری هست بگویید در کوی خرابات فنا سالک ره را جز عشق اگر راهبری هست بگویید معشوق مرا کز غم او بیدل و دینم با عاشق بیدل نظری هست بگویید...
دوشم از میخانه پیر میکده آواز داد گفت ای طالب درآ تا بهره یابی از رشاد زانکه اینجا خانه عیش است و جای وحدتست باده و ساقی غمخوار و حریفان جمله شاد گفتمش مطلوب جانم را تو میدانی که چ...
زان پیشتر که دور جهان را مدار بود از شوق روی دوست دلم بیقرار بود هرگز نگشت جان من از وصل ناامید چون لطف دوست در حق من بیشمار بود منصور وار گفت اناالحق بپای دار هرکو بدار عشق چو او ...
از قید غم جهان شد آزاد هر کو دل و جان بعشق او داد برجان خراب عشق بازان تا چند کند جفا و بیداد شد نوبت وصل و هجر بگذشت وارستم ازین غم و شدم شاد کی بهره بود ز عاشقانت زاهد که کند ز ع...
ساقی چه شد که جمله جهان می پرست شد این خود چه باده بود که ذرات مست شد این روچه روی بود که یک جلوه چونکه کرد عالم که نیست بود از آن جلوه هست شد هشیار کی شود بجهان تا ابد دگر جانی که...
جانم اسیر دام سر زلف یار شد دل در هوای حسن رخش بیقرار شد جانها معطرست و دو عالم پر از نسیم تا زلف عنبرین برخت مشکبار شد زآوازه فراق تو دلها بباد رفت در آرزوی وصل تو جانها نثار شد ت...
بیا که یار ز رخسار پرده را بگشود بیا که هر چه نهان بود آشکار نمود بیا که مجلس ما بزمگاه مستانست بیاکه ساقی و جام است و بانگ ساز و سرود بیا و باده بنوش و زیان خود طلب چو ره بدوست نب...
دل ما وایه روی تو دارد بجان سودای هر موی تو دارد جمال روی تو بیند ز هر رو دل عارف که رو سوی تو دارد دل ما میل حسن خوب رویان بروی تو که بر بوی تو دارد ز شاهی عار باشد آن گدا را که ر...
کونین قطره ایست ز دریای ذات ما افهام قاصرند ز کنه صفات ما از غیر من چو نام و نشان نیست در جهان اسم و صفات ما شده مجلای ذات ما بیخو است روبروی من آورد بت پرست هرگه که کرد سجده لات و...
سرمایه عمر من بسودای تو رفت نقد دو جهان مرا بیغمای تو رفت جان و دلم از جهان بصد حسرت و آه با درد فراق وداغ غم های تو رفت
من که خورشید جمال تو عیان می بینم عکس روی تو ز مرآت جهان می بینم منم آن رند که دایم ز خرابات جهان شاهد حسن ترا جلوه کنان می بینم مهر ذاتت که ز نورش دو جهان پیدا شد در پس پرده هر ذر...
ره روانی که راه حق پویند از خدا جز خدا نمی جویند واله آن جمال و رخسارند عاشق حسن آن پری رویند صورت او بدیده بنگارند نقش غیرش ز لوح دل شویند راز اورا بگوش او شنوند هرچه گویند هم بدو...
عاشق بکوی عشق چو خود را فدی کند معشوقش از خودی خود او را خودی کند هر لحظه هست و نیست شود نفس کاینات فیض خدا چو هرنفس آمد شدی کند روشن شود ز پرتو رخسار او جهان حسن رخش چو جلوه گری ا...
زهی جمال و ملاحت که یار ما دارد هزار عشوه و ناز و کرشمه ها دارد بنور طلعت خوبش چه دل که حیرانست بدام زلف چه جانها که مبتلا دارد جمال بیحد و مهر و وفای بی غایت کمال صورت و معنی جدا ...
جان ما بربست رخت و سوی جانان می رود از می شوق جمالش مست و حیران می رود طاقت دل چون ز سوز و درد عشقش طاق شد بی سر و سامان سوی جان بهر درمان می رود دل به کویت گر ز دست جور عشق آمد چه...
چون سوز عشقت پایان ندارد زان درد عاشق درمان ندارد هرکو نگردد در عشق کافر در دین عاشق ایمان ندارد گر خون عاشق بی جرم ریزد در دین عشقش تاوان ندارد آنرا که در سر سودای عشق است گر سود ...
چو حسن روی او جلوه گری کرد ز فکر دین و دل ما را بری کرد دل و جان را بغارت داد عاشق چو با سودای عشقش همسری کرد بدین ماست مؤمن آنکه عمری بکفر زلف او جان پروری کرد بعالم یکدل هشیار نگ...
از ما سخن کشف و کرامات مپرسید مستان خدا را ز مقامات مپرسید با زاهد رعنا خبر از عشق مگویید از صوفی بی ذوق ز حالات مپرسید غیر از خبر شاهد و میخانه و مطرب مطلق سخن از پیر خرابات مپرسی...
چون از ازل نصیبه ما عشق یار بود در عاشقی مگو که مرا اختیار بود هر دم جمال تازه نماید بعاشقان زان رو که جلوه های رخش بیشمار بود مست مدام جام وصال حبیب را باکار و بار دنیی و عقبی چه ...
چون جمال دوست خود را جلوه داد شورشی در جان مشتاقان فتاد پر ز غوغا گشت آفاق جهان تا که یاراز خانه پا بیرون نهاد صد قیامت هر زمان شد آشکار تا جمالش پرده از رخ برگشاد حسن او در پرده چ...
یارم چو ز رخ نقاب بگشود اسرار دو کون فاش بنمود یار است عیان بصورت کون این نقش جهان نمود بی بود شد نقش دویی خیال احول چون غیر یکی نبود موجود از ما نظری بوام بستان وانگاه نگر بروی مق...
ای شاهبازکبریا زین ظلمت آباد هوا برکش مرا سوی علا تا باز بینم آن لقا شاید شوم دنگ و دلو در پرتو رخسار او فارغ شوم از جست و جو خوش وارهم زین قیدها بیرون کنم بیگانه را در واکنم میخان...