شمارهٔ ۱۳
حکیم سبزواریگرمه من برافکند از رخ خود نقاب را
گوشه نشین کند ز غم خسرو آفتاب را
خال سیه مگو بر آن لعل گران بها بود
جوهری ازل زده نقطه انتخاب را
تاب و توان ربوده ای از دل ناتوان من
تا به رخت فکنده ای سنبل پر ز تاب را
خواهی اگر تو بنگری پیش رخش فنای خلق
بین برتاب مهر او آب و جمد مذاب را
کرده نهان مه مرا غیر چو ابر تیره ای
بار خدا ازاله کن از برم این سحاب را
بهر زکوة حسن خود بوسه ای از لبش نداد
آه چه شد که محو شد نام و نشان ثواب را
لشکر غم ز هر طرف بهر هلاک بسته صف
ساقی سیم ساق کو تا بدهد شراب را
حاصل مدرسه بجز قال و مقال هیچ نیست
اسرار زین سپس کنم رهن بمی کتاب را
