شمارهٔ ۱ - وله ایضاً
ای ذات تو ز اغراض و صفات آمده پاک کوتاه ز دامان تو دست ادراک در هرچه نظر کنم تو آیی به نظر لاظاهر فی الوجود والله سواک
۱۵ شعر از حکیم سبزواری
ای ذات تو ز اغراض و صفات آمده پاک کوتاه ز دامان تو دست ادراک در هرچه نظر کنم تو آیی به نظر لاظاهر فی الوجود والله سواک
لیکن نه سری که غیر پا پنداری تا آنک آری بدین سخن انکاری آن پا و سر آن سر است و پاهان بشنو گر دانش اسرار معما داری
از فرقت آن سیمتن ماه جبین شد همچو قلم جسم من ز ارحزین مسطرزده نامه نوشتم سوی دوست یعنی تنم از هجر تو گردیده چنین
ای صبح ازل طلعت روح افزایت ای شعله جواله قد و بالایت خم پیش دو ابروی تو قاب قوسین خلق اللهی گواه او ادنایت
شهروزه شدی و شاه دوران بودی بهروزه شدی لعل بدخشان بودی با اهرمن انبازی و هم خاک نشین هم بزم فرشته نور یزدان بودی