شمارهٔ ۱ - ساقینامه
دگر بارم افتاده شوری به سر به جانم شده آتشی شعله ور که دستار تقوی ز سر افکنم ز پاکنده نام را بشکنم ملولم از این خرقه و طیلسان که بتها است در آستینم نهان تو بنمای آن چهره آتشین که آ
۶ شعر از حکیم سبزواری
دگر بارم افتاده شوری به سر به جانم شده آتشی شعله ور که دستار تقوی ز سر افکنم ز پاکنده نام را بشکنم ملولم از این خرقه و طیلسان که بتها است در آستینم نهان تو بنمای آن چهره آتشین که آ
خداوندا دلم لبریز غم کن درون درد پروردی کرم کن پر از نوش محبت کن ایاغم ز جام عاشقی تر کن دماغم ز صهبای شهودم کن چنان مست که نشناسم سر از پا پای از دست کلید گنج معنی کن بیانم شکر با
بر طرق اسکندر آورده است سد که نه پیکی نه پیامی میرسد شد سواد دیده مردم مدار یا سویدای دل اهل وداد کار کاغذ صنعت قرطاس شد یا که خود اقمار یا اشماس شد گر قصب غالی بود همچون قصب لیک ب
دیده باشی ز کودکان صغیر شود این یک وزیر و آن یک میر حکمرانی شاه بر اورنگ هست تخمین ساعتیش درنگ از چه آن سلطنت مجازی شد نام آن پادشاه بازی شد زانکه نسبت به عمر آن کودک فی المثل آن ز
پادشاهی در ثمینی داشت بهر انگشترین نگینی داشت خواست نقشی که باشدش دو ثمر هر زبان کافکند بنقش نظر وقت شادی نگیردش غفلت گاه انده نباشدش محنت هرچه فرزانه بود آن ایام کرد اندیشه ولی بد
ای تو همساز من وهم سوزم وی رخت اختر شب افروزم همه آیینه و تو جلوه گری همه را از همه تو درنظری همه گر فرد شعله می بودی گوی وحدت زجمله بربودی ز آنکه هرجا دویی بود درشیء متخلل بود در