شمارهٔ ۱ - بداعی تيمن، ابتدا شد در این باب بدین غزل که در تهنیت میلاد علوی و مناقب مرتضوی گفته است
آیتی بیرجندیبهار ساخت مکوکب بسیط غبرا را
بیا که آتش موسی گرفت صحرا را
چراغ لاله فروزان ز کوه و دشت و دمن
نگر به سینه هر دشت طور سینا را
تو را گر آیت توحید می بود منظور
بیا به گلشن و بگشای چشم بینا را
گشود پیر سرخم به یمن دولت گل
دهید مژده جوانان باده پیما را
کنون که مهر بر آورده رخ ز بیت شرف
برون کشیده زخم آفتاب صهبا را
به زیر برگ درختان چو تافت پرتو ماه
مده ز دست سر زلف ماه سیما را
نبرد حسن و جمال از دلت چو مغناطیس
برو که دل نتوان خواند صخر صما را
عواطفی است نهانی سرشته با دل وجان
که امتیاز بدان است نفس گویا را
گرت نصیبی از آن نیست با تو نتوان گفت
رموز عشق و اشارات چشم شهلا را
برای حسرت و غم اینقدر همی دانم
نیافرید خداوند روی زیبا را
