شمارهٔ ۱ - و له فی القصاید - آذر بیگدلی | ناهیدشمارهٔ ۱ - و له فی القصاید
آذر بیگدلیدریغا که با خود ندیدم مصاحب
رفیقی موافق انیسی مناسب
رفیقی که پرسد غمم در مکاره
انیسی که جوید دلم در مصایب
کسانی که با من زنند از وفا دم
ز اهل وطن یعنی اهل مناصب
همه در دیار جفا کرده مسکن
همه از طریق وفا گشته هارب
همه از جنون و تمام از جهالت
بعاقل مخالف بعارف مغاضب
ز مصداق الفقری فخری هراسان
بهذیان النار لاالعار خاطب
نسب نامه ی خویشتن کرده پاره
شده دفتر دیگران را محاسب
نخوانند هر جا نشینند با هم
جز از خود مکارم جز از خود مناقب
بود چند حالم پریشان ازیشان
کند زهر در جام و خونم بساغر
احبا که بس بیوفا چون اعادی
اقارب که بس جانگزا چون عقارب
شمارند صدق مرا عیب و حسنی
ندارند جز کذب این قوم کاذب
اگر کذب حسن است بیس المحاسن
وگر صدق عیب است نعم المعایب
همان به که بندم ازین گفتگو لب
فلک منتقم باد و گردون معاقب
غرض از رفیقان و از آشنایان
چو جان بود نومید و دل بود خایب
همم جان بترک وطن گشت مایل
گزیدم سفر رفتم از شهر بیرون
رهی پیشم آمد که بودند پنهان
شب و روز او در حجاب غیاهب
گهی بر فرازی که شیر فلک را
گهی در نشیبی که گاو زمین را
شکست استخوان از نعال مراکب
فرازش بحدی که کر و بیان را
شنیدم که بودند با هم مخاطب
نشیبش بجایی که فریاد قارون
دویدم سراسیمه هر سوی و گشتم
نه جایی که بر روی مسکینی آنجا
نه یاری که جان و دلی باشد او را
برحم آشنا و به انصاف راغب
سفر قطعه یی از سقر باشد اما
نه در چشم آن کز وطن گشته هارب
غرض لنگ لنگان بهرجا رسیدم
بهرجا شدم شد عیان پیش چشمم
بریدم ره کفر و دین را و کردم
درونها همه تیره از درد نخوت
چه در کعبه شیخ و چه در دیر راهب
در آخر بمیخانه افتاد راهم
درون رفتم آسوده از بیم حاجب
چه میخانه روشن سپهری و در وی
چه میخانه باغی و از چشمه ی خم
روان باده ی لعل گون در مشارب
چه میخانه سرچشمه ی زندگانی
ازو پیر میخانه چون خضر شارب
تهی سینه از کینه دیدم گروهی
همه با هم از مهربانی مصاحب
بسرشاخ گل گلرخان در حواشی
بکف جام می مهوشان در جوانب
بهشتی پر از سنبل و نرگس از چه
ز گیسوی اتراب و چشم کواعب
حریفان که آورده هر یک ز شهری
ز زاهد گریزان ز واعظ هراسان
هم از زهد نادم هم از توبه تایب
چنان شد دلم شاد از روی ایشان
که از روی مطلوب خود جان طالب
ولی بودم از طالع خود بحیرت
که چون شد که گشتم سعید العواقب
درآمد ز در ناگهان ماهرویی
بلورین بناگوش و مشکین ذوایب
هم از حسرت چهره اش گل پریشان
هم از غیرت عارضش شمع ذایب
ز مستی دو چشمش دو آهوی سرخوش
ز شوخی دو زلفش دو هندوی لاعب
سهام از لواحظ قسی از حواجب
ز پی مهر افروز مه طلعتانش
روان چون ز دنباله ی مه کواکب
هم از ره بسوی من آمد خرامان
ز می بر کفش جام چون نجم ثاقب
بمن داد آن جام از می لبالب
بمن گفت بعد از ادای مراحب
بنوش این قدح تا برآیی ز خجلت
بحیرت چرا حیرتت گشته غالب
مگر طبع از تقوی و دل ز زهدت
بما نیست مایل بمی نیست راغب
مگر خورده یا دیده ای در دیاری
ازین به شراب وز من به مصاحب
زدم بوسه بردستش آنگه گرفتم
ازو جام رخشنده چون نار لاهب
حرام و حلالم شد از یاد و بر لب
نهادم لب جام و گشتم مخاطب
که یک عمر بودم ز زهاد و اکنون
مرا کرد عشق تو از زهد تایب
نه بهتر ازین می که خوردم ز دستت
شرابی که ساقیش باشی تو شربش
مباح است نی مستحب بلکه واجب
نه بهتر ز رویت که مهریست رخشان
رخی دیدم ای مه ببزم تو حاجب
گر افتد ز روی چو مهر تو برقع
که قندیل خورشید چون برفروزد
که خورشید او در نجف گشته غارب
شهنشاه منصور و سلطان غالب
نبودی گر او روز زادن نگهبان
نبودی گر او روز مردن مراقب
نه اطفال سر برزدی از مشایم
نه ارواح بیرون شدی از قوالب
چو باشد در ایوان خدیوی است عادل
چو آید بمیدان هژبری است سالب
زهی عقل کل در حریم تو حاجب
ثنای تو بر ما سوی الله واجب
نشاید که آنجا نشیند اجانب
کز آنجا که باشد مقام ضیاغم
ز انفاس تو تازه دشت مقاصد
سرای تو کانجاست از بدو فطرت
زند بر جبین چین چو شخص مغاضب
ز بربط رود بر فلک نوحه ی غم
ز مینا رسد بر زمین دمع ساکب
زنی تکیه چون بر سریر عدالت
کند خوابگه شیر را در براثن
نهد آشیان باز را در مخاطب
گه رزم و وقت جدل روز هیجا
چو خواهی بهم بر شکافی کتایب
ببازو کمانت سحابی است قاطر
بپهلو سنانت شهابی است ثاقب
بود چون سپر بر سر آیی مجاهد
بود چون سنان بر کف آیی محارب
سنان زال را از عصای عجایز
دلیران چو بندند صف از دو جانب
برآیند بر برق رفتار اسبان
نشینند بر کوه کوهان نجایب
زره بر تن آیند فرسان فارس
کمند افگن آیند شجعان راکب
یکی در کمان تیر چون برق خاطف
یکی بر میان تیغ چون نار لاهب
ز بس خون گرم دلیران نماند
بجز قبضه ی تیغ در دست ضارب
سپرها که باشند چون بدر تابان
شود چون زمین چرخ از گرد و گردد
جبال از سم دیو زادان سباسب
خروشان و جوشان درآیی بمیدان
چو شیری که آید میان ارانب
چو بینند تیر و سنانت بدانسان
که از هیبت گرزه ماران صعاوی
که از صولت شرزه شیران ثعالب
کنی در صف رزم با تیغ و خنجر
کنند آنچه ای سالب کل سالب
به امداد انیاب و عون مخالب
بروز غدیر احمد آن سرور دین
رسید این حکایت چه حاضر چه غایب
تو را تهنیت داده فوج اطایب
تو را گفته قایم مقام اهل بطحا
تو را خواند نایب مناب آل غالب
روان خیل روحانیان از جوانب
تو مشغول رسم غزا گشته او را
کهن دشمنانی که بودند از اول
نبی را منافق ولی را مغاصب
عیان کرده از سینه ها کینه ها را
بیک جا نشستند با هم مقارب
ندیدند وقتی از آن به مناسب
ز نیرنگهایی که دانی بناحق
شده مسند شرع را از تو غاصب
فغان زان مصیبت فغان زان مصیبت
که بود آن مصیبت خطیر العواقب
هزار و صد و شصت رفته است و ما را
رسیده است از آن یک مصیبت مصایب
مزاج جهان شد از آن روز فاسد
یکی گشته قاتل یکی گشته ناهب
مگر آید از مکه مولای غایب
ز هر گوشه دجالی آمد بمیدان
ده ودو امام از علی تا به صاحب
چه خیل خوارج چه فوج نواصب
دو تن هر کسی را ز خیل ملایک
نشسته همه عمر فوق المناکب
همه مهر حیدر نویسند از من
سگ ناتوانی است گم کرده صاحب
ازین بیش مپسند باشد بحسرت
چه باشد کشانیش سوی خود آری
بود ذره مجذوب و خورشید جاذب
بآنجا چو آید نگهداری او را
بر آن در بود تا همه عمر حاجب
در آن درگهش تا بود عمر باقی
خورد از عنایات واجب مواجب
چو عمرش بپایان رسد نقد جان را
تنش خاک گردد بدشتی که خاکش
دراری دهد پرورش چون کواکب
چو بر پا شود روز محشر براحت
بخسپد در آن خاک پاک از معایب
بشیر و مبشر کشند از دو جانب
بروز قیامت تویی چون محاسب
دعا سر کنم چون ثنای تو از من
محال است با این علو مراتب
گر این چند مصرع قبول تو افتد
زهی طبع روشن زهی فکر صایب
بود تا بود روز و شب نور و ظلمت
درین طاق فیروزه گون از کواکب