شمارهٔ ۲۰ - وله قصیده - آذر بیگدلی | ناهیدشمارهٔ ۲۰ - وله قصیده
آذر بیگدلیخوانده بر خوان فلکم هان چکنم
خون دل مایده ی خوان چکنم
میزبان را همه ابنای زمان
بیکی خوان شده مهمان چکنم
گشته هم کاسه سیه کاسه ی چند
دست در کاسه ی ایشان چکنم
با چنین خلق که هم خورده نمک
هم شکستند نمکدان چکنم
هم نمک ریخته از بی نمکی
هم طلب داشته تاوان چکنم
نوع خود را همه ی جانوران
هم نشینند جز انسان چکنم
من که انسان شمرندم ز ایشان
بایدم بود گریزان چکنم
زآنکه این نوع کش انسان خوانند
شده بازیچه ی شیطان چکنم
حال دونان ز بیان مستغنی است
چون عیان گشت در اعیان چکنم
بدتر از بد شده نیکان چکنم
در ز بحر و گهر از کان چکنم
می و آب و زر و خاک و گل و خار
شکوه از این گله از آن چکنم
رفته رفته شده ناکس همه کس
مال را به ز جمال و ز کمال
دیده از حسن و دل از عشق نفور
سور در سایه ی ماتم بگریخت
خرقه در نیل فرو برد از گرد
از میان برده فلک مشعل مهر
یک شب این تیره شبستان چکنم
شد جم اضحوکه ی دوران چکنم
شد چو تنین شرر افشان چکنم
از بد و نیک جهان هان چکنم
عالم از انس تهی گشت و در آن
کامرانف دوده ی مروان چکنم
چرخش از ناله رجز خوان چکنم
چرخ را کرده کمان دوکش تیر
معجزش مغفر و آن جامه که دوخت
گشته هر ماری و هر موری میر
کاه و بیجاده بیک نرخ خرند
چون زحل آنکه بکین شد مایل
آنکه چون پیر زنان ساخت بچرخ
و آن لییمان که چو مورند ضعیف
شهره اش کرده به احسان چکنم
از دو مردار که از تخت آویخت
جای غولان شده آن دشت که بود
پیش ازین بیشه ی شیران چکنم
شد ببین جای کیان جای کیان
زابل از زابلیان مانده تهی
هر چه گوید همه گر هذیان است
کرده بر صدق وی اذعان چکنم
روز و شب ساخته یکسان چکنم
گشته ویران دهی ایران چکنم
بی خراج این ده ویران چکنم
هر چه را خلق گران انگارند
آذر این سرسبکان را از ضعف
کاوه کز نطع برافراشت درفش
گاو کو دایه ی افریدون بود
خارزاری است عراق از ایران
زنده رودش که نم از کوثر داشت
رفت شبها که کس آنجا نشنید
پاسبان گشته در آن کشور دزد
ز اولین روز الی الآن چکنم
کان ما کان اگر از کین گردد
پس از این نیز کماکان چکنم
بر من ابنای زمان در رشکند
بسته با هم همه پیمان چکنم
زال گیتی چو زلیخای من است
دامن از لوث گناهم پاک است
گیله کافتاده صفاهان ز صفا
حاش لله همه کس بنده ی اوست
بنده ام شکوه ز سلطان چکنم
بردش از روضه ی رضوان چکنم
قسمت این بود که تنها خورد آب
دانه از حرص در انبان چکنم
هدیه از کیسه ی مفلس چه خورم
گدیه از کاسه ی سلطان چکنم
چون عسس حلقه بهر در چه زنم
چون مگس سجده بهر خوان چکنم
من که با خون جگر ساخته ام
دست چون کوته از احسان چکنم
چه غم از دست تهی لیک ببخل
گویم اسرار جهان لیک چه سود