شمارهٔ ۲۷ - قصیده در تعریف میرزا نصیر طبیب اصفهانی
آذر بیگدلیاز صفاهان بوی جان آید همی
بوی جان از اصفهان آید همی
اصفهان مصر و چو مهر از خانه صبح
یوسفی بر هر دکان آید همی
رشته ی جان برکف آنجا زال چرخ
چون کلاف ریسمان آید همی
اصفهان شام و صفای صبح آن
چشم را بر دل گران آید همی
نیم شب شعری برون آید ز شام
تا بسوی اصفهان آید همی
اصفهان چین و غزال وادیش
مشک بر صحرافشان آید همی
هر که پا بر خاک مشکینش نهد
مشک چینش تا میان آید همی
اصفهان بغداد و بهره زنده رود
دجله آبش در دهان آید همی
هر رطب رطب اللسان آید همی
اصفهان یونان و از یونانیان
از ارادت سایه سان آید همی
گر به طوس و فارس ز اهل نظم او
اسم ز سعدی الامان آید همی
گلرخانش رشک غلمانند و حور
وصفشان گر در بیان آید همی
سال و مه مالندشان تا سر به پای
حور و غلمان از جنان آید همی
نامشان چون بر زبان آید همی
روز و شب تا آستان بوسندشان
مهر و ماه از آسمان آید همی
از خیانت خالی است آن مرز و بوم
در دیانت اهل شهرش شهره اند
از وفا لیک اندکی بیگانه اند
تنگ شد دل بر زبان آید همی
جاودان بادا که هر صبحش نسیم
چون عیان شد سرمه از آن خاک پاک
زنده رودش عین آب زندگی است
زان بچشم مرده جان آید همی
وین عجب کان آب گویند از نظر
شد نهان و آنجا عیان آید همی
چارباغش را که آب از هشت خلد
خورده رضوان باغبان آید همی
خوشتر از هر سایبان آید همی
بی گمان باغ جنان هر کس شنید
در صفاهان هر که دارد خانه کی
داشتم من نیز آنجا خانه یی
جان دهم چون یاد از آن آید همی
کرد از آنجا آسمان آواره ام
یاد آن ویرانه کش از کاهگل
در همان ویرانه کز جانهای پاک
هم گل و هم ارغوان کشتم کز آن
جان بتن راحت بجان آید همی
ریزم اشک ارغوانی چون بیاد
آن گل و آن ارغوان آید همی
حال آن بلبل چه باشد در قفس
شد خراب آن بوستان تا بوی گل
راه گم شد تا دگر بانگ جرس
تا یکی زان بر نشان آید همی
با هم آوازان گلشن صبح و شام
نغمه سنج و نغمه خوان آید همی
الغرض بودم شبی در فکر این
خنده زد گفتا چه دانی گفتمش
بر تن از بوی تو جان آید همی
جز تو کس از رهروان آید همی
اینک از آن بوستان آید همی
نامه یی از دوستان آید همی
گفتمش از دوستان یا رب کسی
یادش از این ناتوان آید همی
از نصیر المله و الدین سوی تو
گفتمش گر پیک مخدوم من است
کو به لقمان همزبان آید همی
گر مهندس اوست بطلمیوس نیز
در خم از خجلت نهان آید همی
ور به فارابش فتد روزی گذار
این نصیر و آن نصیر اینک ببین
فضلها این را بر آن آید همی
از ره دانش چو اخفش سیبویه
وصف نثرش کار وصاف است و بس
زو نظامی نظم خوان آید همی
ورد و اخلاقش قرین خواهم اویس
از قرن با او قران آید همی
حکمت وجود از دل و دستش طلب
در و لعل از بحر و کان آید همی
خوان احسان گسترد چون از کرم
جود او چون میزبان آید همی
بر سر خوانش چو حاتم معن هم
چون نخوانده میهمان آید همی
صاحبا آه از فراق آه از فراق
چند غم در دل نهان آید همی
در دلم نبود غمی غیر از فراق
گویمت هان تا عیان آید همی
بحر خونخواری است هجران ناخدا
می نخواهم در میان آید همی
گرچه مهجور از توام کرد آسمان
ز آسمانم جان بجان آید همی
باز امید وصل دارم ز آسمان
هر چه گویی ز آسمان آید همی
نه گلستان خار زارست اصفهان
گر نه بویت ز اصفهان آید همی
پیر کنعان بوی یوسف چون شنید
ورنه بیحاصل بود گیرم ز مصر
آل سامان لاف سامان کی زنند
جود تو گر در میان آید همی
خامه ام چون در بیان آید همی
آسمان و بوستان است اصفهان
مادح و ممدوح از آن آید همی
نور مهر از آسمان تابد مدام
تا بباغ روزگار از دور چرخ
گه بهار و گه خزان آید همی
دوستت را بر دو دست جام گیر
هم گل و هم ارغوان آید همی
دشمنت را بر دو چشم عیب بین
هم خدنگ و هم سنان آید همی
اصفهان آباد باد از بوی تو
زنده باشی صبا تا زنده رود
شمارهٔ ۲۷ - قصیده در تعریف میرزا نصیر طبیب اصفهانی - آذر بیگدلی | ناهید