شمارهٔ ۲۳
آذر بیگدلیفتاده از پی دل کودکان و غوغایی است
تو هم بیا بتماشا که خوش تماشایی است
مرا که مرغ دلم مانده در شکنجه دام
ازین چه سود که بیرون شهر صحرایی است
گرانی از سر کوی تو زود خواهم برد
بیا که فرصت حرف امشبی و فردایی است
نه پند واعظت از ره برد نه نغمه ی چنگ
میان مسجد و میخانه بیخطر جایی است
چرا ز مرگ بنالم بخود که تربت من
بزیر سایه ی سرو بلند بالایی است
فغان که درد تو آذر بکس نیارد گفت
چو بنده ای که گرفتار عشق مولایی است
