شمارهٔ ۶۴
آذر بیگدلیروز محشر که ز هر گوشه کسی برخیزد
همچو من کشته ز کوی تو بسی برخیزد
نکند در دل اثر نغمه مرغان چمن
ناله ای کاش ز مرغ قفسی برخیزد
وا نشد از نفس صبح دلم کی باشد
کآهی از سینه صاحب نفسی برخیزد
محملش بینم و نالم که ز نالیدن من
نشنود غیر چو بانگ جرسی برخیزد
گریه ی ماه من از آه ضعیفان چه عجب
آورد گریه چو دودی ز خسی برخیزد
نکنم گوش بافسانه بود تا روزی
کز دف آوازی و از نی نفسی برخیزد
سرمه ی دیده ی خونبار من آذر گردی است
که ز خاک ره گلگون فرسی برخیزد
