شمارهٔ ۹۵
آذر بیگدلیبه حسرت مردم و آخر ندیدم روی یار خود
سزای من که از اول نکردم فکر کار خود
رود گر صید گامی چند و صیاد از قفای او
نه از بیم است میخواهد ببیند اعتبار خود
غم عشقت نمیگویم بمردم ساده لوحی بین
که پنهان میکنم از خلق راز آشکار خود
نگویم وعده ی وصل تو با خود تا سپارم جان
که ترسم روز محشر نیز باشم شرمسار خود
به حسرت مردم و آذر ندیدم روی یار خود
کنون مانده است کار من که او کرده است کار خود
