شمارهٔ ۱۱۴
آذر بیگدلیاز اسیران خود آن شه بی خبر بگذشت حیف
بی خبر از دادخواهان دادگر بگذشت حیف
غافل آمد یار و غافل از نظر بگذشت حیف
بی خبر آمد خوش اما بی خبر بگذشت حیف
شب بر آن در خفتم و غیرم به خلوت ره نداد
بر من امشب هم چو شب های دگر بگذشت حیف
از دعاهای سحر گفتم علاج غم کنم
سر به زانوی غمم ماند و سحر بگذشت حیف
از زبانم یک سخن نشنیده قاصد رفت آه
نامه بر کف ماند و مرغ نامه بر بگذشت حیف
طلعت مه دوش از آن مه طلعتم می داد یاد
صبح گشت و ماهم از بالای سر بگذشت حیف
بر سر راهش نشستم تا به حسرت بینمش
آمد و تند از من حسرت نگر بگذشت حیف
از درت صدره گذشتم از درون یک کس نگفت
کآذر بیچاره از بیرون در بگذشت حیف
