شمارهٔ ۱۲۴
آذر بیگدلیدر آن ساعت که به گرد تو ای خودکام می گردم
دعا می گویم و آماده دشنام می گردم
کجا تاب شنیدن داری از قاصد پیامی را
که من از گفتنش بی صبر و بی آرام می گردم
نمی آید اجل سوی من و می گوید این مسکین
ز درد هجر خواهد مرد و من بدنام می گردم
ندارد احتیاج دام صیادی که من دارم
من آن صیدم که چون صیاد بینم رام می گردم
به شوق گل پریدم ز آشیان آذر ندانستم
که زود از بی پر و بالی اسیر دام می گردم
